کپی پیست

دوست داشتم این مطلب از کانال صدیق قطبی رو برای خودم اینجا نگه دارم:

درد یا اعتقاد؟

در یک تقسیم‌ کلان و من‌درآوردی، آدم‌ها دو گروهند: کسانی که درد خدا دارند و کسانی که درد خدا ندارند. کسانی که درد خدا ندارند خودشان سه دسته‌اند: خداباور، خداناباور و ندانم‌انگار. و هر کدام‌شان هم طیف‌های متعدد دارند.
آنان که درد خدا دارند نه با آنان که بی‌دردانه خداباورند و نه با آنان که بی‌دردانه خداناباورند، وجه اشتراک چندانی ندارند. آنان که درد خدا دارند نیز مواضع اعتقادی یکسانی ندارند.

از آنان که درد خدا دارند می‌شود از سورن کرکگور، اونامونو، گابریل مارسل، مارتین لوتر، سیمون‌وی، نیکوس کازانتزاکیس، ابوالحسن خرقانی، عین‌القضات همدانی و مولانا نام بُرد.

وجه افتراق اصلی باور داشتن یا باور نداشتن نیست. درد جستجو و اشتیاق به امر الوهی است.

@sedigh_63

درهم برهم

صخره‌های مرجانی

این رشته توییت واقعا خوندنی بود.

به خصوص این دو تا:

سهم من از زندگی همین بود. کوتاه بود. ولی خوش گذشت. تسلیم میشم و بعد یهو آروم آروم میشم. دیگه دست و پا نمی زنم. میرم زیر آب. آبی پررنگ بی نظیر زیر آب. همه چشمهام را پر می کنه. چه زیبایی بی نظیریه. تمام وجودم غرق لذت میشه. چقدر زیبا است. همه وجودم را لذت فرا می گیره.

این همه در تقلا زدنها زیر آب رفتم و بالا آمدم. چرا این زیبایی را ندیدم؟ چقدر غافل بودم. و بعد تکه های جلبکهای پراکنده در آب را می بینم. جریان زیر آب به این سمت و اون سمت می بردشون. انگار می رقصند. چرا زیبایی بی نظیری. و صدای دریا زیر آب چقدر پر صلابت و قدرتمنده.

من رو شدیدا به یاد تجربه عرفانی اکهارت تولی میندازه،‌ ولی خیلی جادویی‌تر. نمی‌دونم به خاطر اینه که خلاصه است یا دست اول به زبان فارسی نوشته شده یا نویسنده‌اش مهارت عجیبی داره ولی هر بار این چند خط رو می‌خونم قشنگ اون قدرت لحظه اکنون رو حس می‌کنم. چرا این زیبایی رو ندیدم؟ چقدر زیباست.

در حالی که داری می‌میری حست این باشه…چقدر فوق‌العاده است. نمی‌دونم چرا یهویی همراه این حس فوق‌العاده گاهی برام فضا میشه فضای فیلم دیگران و حس نیکول کیدمنی که می‌فهمه بچه‌هاش مرده‌اند، که همه‌چی خیال بوده، که همه چی تموم شده. همه‌جا خالیه. تباهی محض. تنهایی و تاریکی. خواننده‌های قدیمی اینجا می‌دونن که جهنم و بهشت از موضوعات مورد علاقه منه. تقابل این دو حس به نظرم باید خیلی شبیه به تقابل اون‌ها باشه. حالا تکلیف کسی که همزمان هردو این‌ها رو حس می‌کنه چی میشه نمی‌دونم.

گشت ارشاد

احتمالا خیلی‌ها فکر می‌کنند که با خروج از ایران از شر مسخره‌بازی‌هایی مثل گشت ارشاد راحت میشن، کسی به روزه‌خواری و این‌که چی می‌خورند و چی می‌آشامند کاری نداره و راحت زندگی‌شونو می‌کنن. خوب این لااقل در مورد خارج ما صدق که نمی‌کنه هیچ،‌ گشت ارشادش خیلی بدتر هم هست!

این‌جا مسلمون زیاد داره و خیلی هم علاقه دارند که نشون بدن چندفرهنگی هستند و تفاوت‌‌ها رو می‌پذیرند و …، فکر می‌کنم به همین دلیل و با نشون دادن فرهنگ مسلمان‌ها در رسانه‌‌‌های مختلف، اطلاعاتشون در مورد شریعت اسلامی کم نیست. اینجاست که داستان جالب میشه و گشت ارشاد خارجی خودشو پیدا می‌کنه. کافیه بدونن شما مسلمونی. البته الزامی نداره بدونن ولی به خصوص با روسری آدم برچسب داره دیگه. اون‌وقت یهو دم صندوق فروشگاه می‌بینی طرف با استرس به بسته پاستیلی که خدا می‌دونه برای کی گرفتی، تو دستت نگاه می‌کنه و میگه حلال نیست‌‌ها! حالا شما بیا و مبحث استحاله رو از سایت استفتا‌ئات نمی‌دونم کی کی پیدا کن یا توضیح بده نه اینو واسه کس دیگه‌ای گرفتم تا طرف که خودش مسلمون هم نیست و فقط مسلمون دیده، قانع بشه. البته راه آسون‌ترش هم اینه که بگی به تو چه، ولی خوب هر گزینه‌ای که انتخاب کنی از این به بعد هر وقت هرجا بخوای بری دم صندوق با این پیش‌زمینه می‌ری که الانه که پلیس امنیت اخلاقی بهم گیر بده. می‌بینین از ایران بدتره؟ اونجا لااقل مردم عادی به هم کاری ندارند یا کمتر کار دارند.

یه مثال دیگه مدرسه‌ها هستند. مسلمون‌های مدرسه اینجا روز عید فطر مدرسه نمی‌رفتن.عید فطر هم که همه روش تفاهم دارند و تاریخش معلومه خدا رو شکر و هیچ مشکلی وجود نداره. خلاصه من کلی تحقیقات کردم ببینم عید فطر بقیه کی هست که موفرفری هم همون روز نره! البته این بحث انحرافی بود. می‌خواستم در مورد گشت ارشاد مدرسه بنویسم. ما بهش گفته بودیم که گوشت خوک نخور. بقیه گوشت‌ها عیب نداره. بعد چند روز پیش اومد تو خونه زد زیر گریه که من می‌خواستم مرغ بگیرم اون خانمی که غذا می‌کشیده بهم گفته نه تو باید غذای گیاهی بگیری. البته مقاومت کرده بود آخرش مرغ خورده بود ولی شاکی بود. خوب خدایی این گشت ارشاد نیست؟ خود من تو ماه رمضون به شدت مراقب بودم یه وقت اشتباهی در انظار عمومی چیزی نخورم وگرنه باید پاسخگو می‌بودم!

البته گشت ارشاد اینجا این مزیت رو داره که فقط در نگاه و حرف خلاصه میشه و به عمل منتهی نمیشه، برخلاف نسخه ایرانی. ولی این بدی رو داره که یه چیز نمایشی زوری از طرف حکومت نیست. نگاه واقعی بخشی از جامعه است که ازت توقع دارند چهارچوبی که به گوش اونا خورده رو رعایت کنی و وقتی چیزی خلافش می‌بینن نگران میشن که نکنه یادت رفته و تذکر می‌دن!!

بریزبین

دو تا شهر هستند که به طور خاص من از شنیدن اسمشون هیجان زده میشم. بریزبین و شیراز. هر دو خیلی خیلی قشنگن و هر دو از گزینه‌هایی هستند که اگه هیچ محدودیتی نبود، من برای زندگی انتخابشون می‌کردم.

امروز با یک نفر حرف زدم که توی صحبت معلوم شد استرالیاییه. اگه کسی اسم استرالیا رو بیاره من حتما می‌پرسم کجاش! و اگه بگه کویینزلند یا بریزبین یا گلدکوست حتما ذوق‌زده میشم با یاد طبیعت و‌ محیط خیلی خیلی خیلی قشنگ اونجا. و آدمی که امروز دیدم گفت بریزبین و‌ باز قلب منو برد به اون شهر قشنگ.

سر در اینجا رو هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آپدیت کردم که بعد از خواندن بسوزانید. به عبارت دیگر مطالب اینجا نوشته شده که نوشته شده باشد و هیچ ارزشی ندارد!

تظاهرات در اعتراض به ترامپ

از اونجا که اگر تظاهرات در ثریا هم باشه زنانی از سرزمین پارس به اون دست پیدا می‌کنند، امروز مجبور بودم برم از مرکز لندن براتون گزارش بگیرم. اونجا که رفتم بیشتر معلوم شد حضور ما چقدر واجب بوده چون برادران و خواهران ایمانی گویا همه مشغول عید بودند و خواهر مسلمونشون ما بودیم!

اول برنامه این بود که با میم کوچک برم، ولی چون اینجا عید شد موفرفری بزرگ و پدر بچه‌ها هم موندن خونه و در نتیجه من اونها رو به هم سپردم و رفتم که با توجه به فحشها و پلاکاردهای فراوان +۱۸ بهتر شد!

جمعیت خیلی زیاد نبود ما هم تقریبا به موقع رسیدیم واسه همین بیشتر آدمهای دکوراتیو! که عکسهاشون این ور اون ور هست رو خودم دیدم و چه تنوعی و چه خلاقیت‌هایی. واقعا تظاهرات خود جوش چیز عجیبی است که ایران متاسفانه پیش نمیاد ( همراه با امنیت شرکت‌کنندگان منظورمه).

این هم عکس نمونه خروار!

جادوی اسم‌ها

واضح و مبرهن است که کله من پر از پست ننوشته است ولی این یکی که احتمالا بی اهمیت ترینشون هم هست الان اومده رو و بچه‌ها خوابن پس همین رو می‌نویسم!

یکی از تجربه‌های هیجان انگیز زندگی در لندن برای من اسم‌های آدم‌ها بود، به خصوص انگلیسی‌ها به خاطز تاریخ عجیبشون و اینکه اسم‌هاشون با همه چیز زندگی بشری در هم تنیده…

مثلا یه دوست من داشتم که فامیلش بود مدرن Modern..خوب خودتون محو نمیشین با تصور اینکه این کلمه از کجا اومده و چطور اسم فامیلشونه و مدرنیته و مدرنیزاسیون و اینا که برای ما جکه برای اینها فامیله :))

یا این چند روز خیلی جاها پست مرتبط با هری پاتر دیدم، انگار سالگردی چیزیشه. گریفیندور رو یادتونه، خوب یه همکلاسی من فامیلی‌اش بود گریفین. خیلی هیجان انگیز نیست؟

اسم های کوچیک که دیگه خدا بودند. برای من شخصیت‌های رمان‌‌ها یا کارتن/سریال‌های جادویی بچگی که آدم در موردش خیال پردازی می‌کرد و برای اونها اسم خودشون! لوسی…جولیا…جولیت…بکی

یه آشنای دیگه داشتم اسم فامیلش بود Rose! خوب آدم دیگه چی ممکنه بخواد از خدا :))

فعلا همینا روی مغزم بودن، ساعت دوازده شب هم آدم به اعماق دسترسی نداره، تا پست بعدی خدا نگهدار!

تنها عیب پدر و مادر بودن

خیلی جالبه که به یه چیزی فکر کنی و بقیه بهتر از خودت بیانش کنند. خیلی وقت پیش دقیقا یادم نیست توی سخنرانی کی بودیم که در مورد مرگ حرف میژد، و چیزی در این زمینه گفت که اینکه آدم بتونه راحت بمیره مهمه و ارزش داره.اون موقع این به ذهنم رسید که وقتی مادر هستی مردن برات دیگه نمی تونه راحت باشه. البته اون موقع فقط مریم فرزندمون بود ولی متاسفانه من اصلا نمی تونستم و هنوز هم نمی تونم! راحت بمیرم و دلیلش هم اینه که نگرانی اینکه بچه آدم بعدش چی میشه خیلی نگرانی بزرگیه.

فکر می‌کنم قبلا تو همین وبلاگ نوشتم که به نظرم منت داشتن پدر و مادر بر بچه ها و توقع جبران داشتن خیلی توقع بی خودیه چون اینقدر پدر و مادرها کیف می‌کنند با بچه ها که دیگه دینی به گردن کسی برای زحمتهاش نمی‌مونه، و واقعا به تظرم خوشی اش خیلی بیشتر از ناراحتی هاشه و خیلی خوبه که آدم براش پیش بیاد و این تجربه رو بچشه…اما این یک مورد که بعدش نمی تونی راحت بمیری تنها موردیه که به نظرم واقعا سخته و ناراحت کننده،  و از این یک جهت، خوش به حال اونهایی که بچه ندارند!

اما وقت نکرده بودم این پست مورد نظر در این مورد رو بنویسم و الان هم در واقع ننوشتم. به طرز جالبی دیروز هم توی یک وبلاگ و هم توی یک گروه فیسبوکی دیدم در همین مورد نوشته شده و دیدم چقدر آدم دیگه هم همین حس رو دارند. دیگه نیازی نیست من خیلی چیزی بگم.

پست وبلاگی پست آیدای پیاده رو بود که واقعا همین حس رو بارها و بارها خودم داشتم وقتی خبر مرگ یک مادر رو شنیدم

باران حریف ما شد

 

و این هم چند تا کامنت از اون پست فیسبوکی که دیدم، پست توی یک گروه پرسیده بود از مرگ می‌ترسید یا نه؟

-نه هیچ وقت از مرگ نترسیدم ،فقط وقتی پسرام بدنیا آمدن از خدا خواستم تا موقعی که فرستادمشون دانشگاه کنارشون باشم ،حالا شکر خدا بزرگرو فرستادم و کوچیکه هم کم مونده .سپازگذارم از خدای مهربان .خدا سایه هیچ پدر و مادری رو از سر بچه ها کم نکنه .

 

-من از مرگ نميترسم فقط نگران بچه هام و مخصوصاً پسر كوچيكم هستم كه من نباشم با توجه به شرايطش چيكار ميكنه يا كي كمكش ميكنه

 

-نمى ترسم فقط مثل باقى دوستان ادم كه بچه داره فكر بچش كه مى ترسونتش و ارزوم اينه وقتى از اين دنيا برم كه دخترم خودش خانواده خودش رو داشته باشه و خوشبخت باشه ??❤️

-من از مرگ نميترسم فقط از اين كه بعد من چه بر سر بچه هام مياد ميترسم ، من بيشتر از مرگ عزيزانم ميترسم

-مرگ یه حقیقته

و هربار که کسی فوت میکنه ناخوداگاه بهش فکرمیکنی که وقتی نوبت به تو میرسه چه وقتیه چطوره و …
قبل از بچه دار. شدنم خیلی سخت نبود
ولی حالا از این میترسم که بعد. از من چی به سر. بچه هام میاد
و وحشتم از اینه که کسی اذیتشون یا ناراحتشون کنه
بعد. از مادر شدن حتی نمی تونی راحت بمیری
——————–
جدا از موضوع بچه دار شدن، توی اون پست فیسبوک اینکه خیلی از آدمهای عادی و بی ادعا از مرگ نمی ترسن برام جالب بود. خیلی جالبه اگه یکی بره قم و یه بررسی بکنه ببینه بین این علمای گرام چند نفر از مرگ نی ترسند :))

 

 

سبک زندگی و رضایت از زندگی

به نظر من رضایت از زندگی خیلی بیشتر از موفقیتهای بزرگ، به رضایت‌های کوچیک کوچیک بستگی داره.  خیلی از بیشتر از یک موفقیت خیلی قلمبه مثل یک رتبه عالی یا مدال المپیک مثلا، لذت بردن از صبحانه یا بیدار شدن/ خوابیدن سر ساعتی که احساس رضایت کنی یا خوردن یک میان وعده خوشمزه به نظر من باعث رضایت از زندگی میشه. البته فکر کنم قضیه سنخ روانی هم باشه یعنی برای همه آدمها این نیست، ولی فکر کنم درصد قابل توجهی از آدمها همین‌طور باشند. و البته حالت طیف داره یعنی حالت کلی و تصویر بزرگ همراه موفقیت‌های قلمبه هم سهم خودشون رو دارند ولی کمتر از سهم این اتفاقات کوچیک روزمره.

چیزی که به نظر من الان توی زندگی خیلی از ماها به خصوص با گسترش رسانه‌ها و تبلیغات و ..اتفاق میفته اینه که همون لدتهای کوچک رو هم از خودمون دریغ می‌کنیم، با تعریف سبک زندگی بر اساس معیارهای دیگران. مثلا فکر می‌کنیم دوست داریم شب زود بخوابیم و صبح با طلوع خورشید بیدار شیم یا وزنمون داخل محدوده خاصی باشه یا رژیم غذایی‌مون مثلا مطابق هرم غذایی و کمتر از فلان مقدار کالری در روز باشه، و بعد چون این طوری نیست غصه می‌خوریم و از روزمون لذت نمی‌بریم، در حالی که هیچ کدوم از این خواسته‌ها میل درونی مون نیست. مثلا آدمی هستیم که اتفاقا از نه شب به بعد موتورمون روشن میشه و کار می‌کنه یا خانوادگی لاغر/چاق هستیم و وزن ما اصولا تو اون محدوده نمیره مگه به زور یا اون عدد کالری اصلا کفاف نیازهای ما رو نمیده. ولی چون شدیدا تبلیغ میشه روی اینا دیگه فکر می‌کنیم همون درسته. احتمالا الان دارید با من مخالفت می‌کنید و شاید فکر کنید خوب اون مدل سالم تره باید همون طور باشه. خوب پاسخ من اینه که اگر واقعا باور داشتید (نه اینکه از بیرون بهتون القا شده بود) اون مدل سالم تره الان اون مدلی بودید و این خواسته‌ها به شکل یک آرزوی روز خراب کن تو زندگی تون نبودن، روش زندگی‌تون بودند. باور داشتن یک چیزه و بقیه میگن پس درسته، یه چیز دیگه.

کاری که من کردم و خیلی خوشحالیم رو بیشتر کرده اینه که اجازه ورود خواسته الکی به ذهنم نمیدم! یعنی چیزی در حالت برزخی -می‌خوامش ولی نمیشه- سعی می‌کنم نذارم. البته نه اینکه کاملا موفق باشم ولی خوبه. اگر هر تغییری در زمینه سبک زندگی توی ذهنم باشه که احساس کنم بهش علاقه دارم، سعی می‌کنم سریع تکلیفش رو روشن کنم  و یا عملی بشه یا حذف. مثلا همین ساعت خواب. هرچقدر هم که در وصف خوبی بیداری ساعات سحر گفته بشه من اغوا نمیشم که بعد صبح‌ها حرص بخورم آه ای کاش من هم سحرخیز بودم! قاطعانه تصمیم گرفتم من قصدش رو در شرایط فعلی ندارم، تمام. از اون طرف مثلا فعلا تصمیم گرفتم به ناخن‌هام همیشه لاک بزنم. دیگه وقتی این تصمیم گرفته شد نشستن و قصه ناحن بقیه خوردن نداریم از همون لحظه اجرا میشه!

همین مدل رو میشه مورد تک تک خواسته‌های سبک زندگی طور! از رژیم غذایی و ورزش و سایر موارد پیاده کرد. کافیه اون سبد وسطی -می خوام ولی نمیشه- رو مرتب خالیش کنیم چون این حرف در مورد سبک زندگی چرته! در مورد فتح اورست که حرف نمی‌زنیم. اگر بخوای میشه و اگر نمیشه واقعا نخواستی و هیچ اشکالی هم نداره. درک این نخواستن و به رسمیت شناحتنش خیلی مهمه. ما حق داریم نخواهیم بدون چی توز موتوری زندگی کنیم مثلا :)) این از حقوق اولیه بشره و باید خودمون اول قبولش کنیم و کاری نداشته باشیم بقیه چی میگن یا چی فکر می‌کنن یا فلان دکتر نظرش چیه. مهم نیست همه دنیا بگن فلان مدل خوراک یا خواب یا ورزش خوبه مثلا ولی ما اون رو نخوایم. به همین راحتی و به همین خوشمزگی و با رعایت کردن اصول مینیمالیسم و مرتب خالی کردن اون سبد وسطی کلی زندگی آدم شادتر میشه و کمتر میره تو جهنم.

باز هم تاکید می‌کنم مساله خواستن و نخواستن مهمه و فهمیدن اینکه من واقعا چی می‌خوام و پدیرفتنش مهمه. پیش نیازش داشتن یک نوع عزت نفس یا اعتماد به نفس هست که خودت رو پدیرفته باشی و قبول داشته باشی. فرض کنیم شما شنیدید چی‌توز موتوری برای سلامتی بده. اگر واقعا باور داشته باشید دیگه نمی‌خواهید چی توز موتوری بخورید بهتون بدن هم رد می‌کنید. اگر باور ندارید هیچ اهمیتی نداره بقیه چی میگن، شما دوست دارید بخورید،پس می خورید! چی توز موتوری دوست دارم پس تو سوپر می خرم ولی با اه و ناله می خورم چون شنیدم فلان، یعنی تکلیفتون با خودتون معلوم نیست.  نتیچه این میشه همون عدم رضایت و استرس و ناراحتی. بحث من اینه که در مورد این چیزهای ساده لااقل تکلیفمون رو با خودمون معلوم کنیم.

در همین راستای رضایت از زندگی این مقاله رو هم بخونید، البته این در مورد موفقیت‌های بزرگتره ولی بی ارتباط به موضوع نیست. وقتی در مورد این انتخاب‌های ریز ریز هم رضایت و میل خودت رو به موفقیت و پسند جامعه ترجیح بدی میشه تقریبا همون چیزی که مد نظر من بود بگم.

نظر شما چیه؟