من باب وژدان

خوب این بار دیگه یه چشمه‌ای نشون دادند که من نتونستم نیام اینجا و ننویسم هرچند که مستلزم تعریف از این اجنبی‌ها باشه (این چند وقته دارم دایی‌جان ناپ.لئون هم می‌بینم خیلی خوبه!)

قضیه از این قراره که من چند وقت پیش یک کتابی سفارش داده بودم، از اونجا که با افزایش اخیر قیمت پوند و از اونجا که من گرونی ارزونی رو با تومن می‌سنجم (البته در اعماق ناخود‌آگاهم در ظاهر سعی کردم با پوند دوست باشم) گشته بودم بازار رو زیر و رو کرده بودم و این کتاب رو کتابخونه محل هم نداشت و خلاصه ارزونترین گزینه‌ای که پیدا کردم (از توی آمازون که خدا پدر و مادرش رو بیامرزه!)  یک کتاب فروشی دست دوم فروش توی آمریکا بود که با پستش هم از گزینه‌های انگلیسی ارزونتر میشد. ضمنا این کتاب یک سی‌دی هم بایستی همراهش می‌بود و با کمال بی‌وژدانی دنبال تو.رنت و ایناش هم گشته بودم ولی نبود خوب!

خلاصه کتاب رو سفارش دادم و قرار بود یک ماه بعد برسه خدمت ما که می‌شه الان. بعد که بسته رو باز کردم  دیدم کتابه هست ولی جای سی‌دی توی کتاب خالیه. بنابراین از طریق آمازون به فروشنده ایمیل زدم که من کتاب رو با سی‌دی می‌خواستم ولی این سی‌دی نداره. آمازون هم شش هزار بار گفت که ما به خاطر پیگیری و اینا مجبوریم این ایمیلها رو نگه داریم حواستون باشه‌ها. خوب دارم از توی آمازون می‌فرستم به شما اعتماد دارم لابد. ولی این بندگان خدا اینقدر تیغ شکایت رو گلوشونه مثل مارگزیده‌ها می‌ترسند. خلاصه ایمیله رفت و اول یه ایمیل اتوماتیک از آمازون (باز توش گفته بود ایمیلها رو نگه می‌داریم‌ها!) و یه روز بعد هم یه دونه اتوماتیک دیگه از همون کتاب فروشیه اومد که ایمیلتون رسیده و داره بررسی میشه و اصلا نگران نباشید زود بهتون جواب می‌دیم.

بعد امروز جواب دادند. فکر می‌کنید چی نوشته؟ مثلا نوشته ما کتاب رو کامل فرستادیم لابد تو راه سی‌دی‌اش پریده؟ یا نوشته خوب اگه نمی‌خوایش پس بفرست پولت رو منهای هزینه پست می‌دیم؟ نخیر. این ایمیلشه:

Thank you for your email. I am truly sorry that the item you received was missing the CD. We do not have one to send to you. I have issued a full refund (item price plus shipping) for this particular item. There is no need to return the book you received.

Again I apologize for any inconvenience this may have caused. If I can be of any further assistance to you please feel free to email me.

کل پول ما رو می‌خوان پس بدن بدون اینکه کتاب رو پس بگیرند. خوب الان وژدان من داره له میشه که کاش دستم می‌شکست ایمیل نمی‌زدم. منظور من که این نبود عزیز دلم. گفتم اگه سی‌دی رو هم داری بفرستی فوقش! اگه نداری هم یه ماچ و روبوسی می‌کردیم از دل هم درمیاوردیم. خوب من الان با این روحیه ایرانی چطور زیر بار دین این همه وجدان و مسوولیت کاری این کتابفروشی برم آخه. اصلا یه جوری سیستم عصبی و روحی و روانیم نمی‌تونه بپذیره کسی با همون دو کلوم حرف من پول جنسش رو پس بده. حالا موندم تو رودرواسی چه جوری به زبون انگلیسی تو اون ایمیلی که آمازون هم می‌خونه بگم

“به خدا قابل شما رو نداره اصلا، همین مرامت برای من یه دنیا می‌ارزه. جون من پولش رو پس نفرست! لندن میومدی خبرم کن در خدمت باشیم! ”

اگر می‌تونید یه جور آبرومندانه این مفهوم رو ترجمه کنید لطفا یه کامنت بگذارید دعاتون می‌کنم. من اگه این پول برگرده از شدت عذاب وجدان و تعجب و شگفتی ممکنه چند شب خوابم نبره و بعدها که برگشتم ایران اخلاقم بد شده باشه از اینجور توقع‌ها از ملت داشته باشم :))

در ادامه

-در ادامه پست قبل امروز که رفتیم بیرون و امیر همراهم بود و تک تک ماشینها رو بهم نشون داد نه تنها چند تا ماشین صندوقدار قشنگ دیدیم بلکه چند تا هم SUV‌ خوشگل دیدیم و حرف دیروزم رو پس می‌گیرم ولی باز هم معتقدم منظره به اون قشنگی از ماشین‌های به اون شیکی کنار هم اینجا دیده نمیشه، یا به چشم من نمیاد!

-امروز رفتم به فروشگاه بوتز خسارت زدم و از این بابت خیلی خوشحالم. ۲۲ پوند چیز خریدم که ۳۵ پوند قیمتشون بود ولی با انتخاب دقیق و صرف زمان مناسب جهت انتخاب موارد Offer خورده در این امر خطیر موفق شده و سربلند از بوتز اومدم بیرون که خیلی برای من موجب خوشحالی‌ است.

-تا تو ایران هستید هرچی آزمایش خون دارید بدهید. از من گفتن بود. تا الان من اینجا سه بار آزمایش خون دادم که دو بارش بهم زنگ زدند و گفتند دوباره بیا خون بده. نمی‌دونم بلد نیستند خون بگیرند یا نمونه‌ها رو خراب می‌کنند یا هرچی، صرف نمی‌کنه اینجا خون داد.

-فعلا همین. نوشتم که نوشته باشم. بخونید که خونده باشید!

 

 

سعی می‌کنم ولی غیر از غر چیزی نمی‌آید!

خیابان‌های تهران و ماشین‌هایش

این عکس رو دیدم آه از نهادم برآمد. نه به خاطر آب و هوای تهران، به خاطر ماشینهاش!

چون هرچقدر هم در لندن بگردید هیچ چهارراهی نخواهد بود که سرش چشم آدم به جمال سه تا ماشین به این قشنگی همزمان و کنار هم روشن بشه. خیلی خیلی از ماشینهای بدترکیب بی‌صندوق اینا که در جهان‌بینی من همه‌شون انواعی از پراید هستند با اندکی تنوع حوصله‌ام سر رفته، در حدی که از دیدن یک ماشین‌ صندوقدار خوشحال میشم ولی ماشینهای صندوقدار ملتی با این سطح سلیقه هم قابل مقایسه با زیبایی تصویری این ماشینهای توی تهران نیستند. SUV که باید خوابش رو دید.

الان سطح اعصاب من معلومه در چه سطحیه دیگه نه؟‌ :)) هر از گاهی من به سطح “اینها اونقدر هم عقب مونده نیستند و اینجا هم قابل تحمله و به هر حال میشه زندگی کرد” می‌رسم. حتی بعضا در سطوحی قرار می‌گیرم که به نظرم بعضی جنبه‌های زندگی اینجا هم جالب و بهتر از ایران میاد. اما معمولا در اون موارد نوشتنم نمیاد. یه سطح هم همین سطح الانه که یادم می‌افته دارم در یک جامعه توسعه نیافته زندگی می‌کنم که معمولا خوب نوشتنم میاد. ولی خوب جهت اینکه کمی کمتر غر زده باشم همه‌اش رو نمی‌نویسم. از همین روست که اینجا سوت و کور شده مدتی.