هدیه ی شب قدری

ماه رمضون در شکل فعلی واقعا قابل قبول نیست. یا برای بندگان دور از معرفت و بی بصیرتی مثل من لااقل قابل قبول نیست. تازه این غیرقابل قبول بودن در شرایطیه که خود من خوشبختانه به خاطر شیر دادن به مریم روزه نمی گیرم و فقط از برکات روزه داری دیگران دارم بهره مند میشم.

همه داغونن به معنی واقعی کلمه. زندگی نظم خودش رو صد و پنجاه درصد از دست داده. به ضرص قاطع (درستش اینه؟!) میگم همه دارند روز شماری می کنند که این وضعیت بحرانی اضطراری غیر قابل تحمل کی تموم میشه. خوب عزیزان دل برادر، این ماه قرار بوده ماه مهمانی خدا باشه، ماه رحمت، نه ماه جهنم  و ماه زحمت. غیر از لاغری که احتمالا آرزوی بخش قابل توجهی از مومنین محترمه چه بهره ای از این وضع روزه گرفتن میشه برد؟ ( منظورم همچنان بندگان خیلی بی بصیرته. بابصیرتها برای ما هم دعا کنند. خوش به حالشون!). زندگی نمیشه کرد. دید و بازدیدی اگر هست با مشقت بسیار همراهه. خرید نمیشه کرد. کار اداری نمیشه کرد. کلاس نمیشه رفت. کار نمیشه کرد. همه چی تعطیله یا اگر غیر قابل تعطیله با حداقل ممکن در حال اجراست. نیازی نیست من توضیح بدم با همین بصیرت حداقلی عمق فاجعه کاملا معلومه. خوب با عقل جور در میاد که خدا چنین چیزی خواسته باشه؟

هدیه شب قدر من به شما این دو مقاله است از دکتر فنایی (در واقع باید بگم هدیه دکتر فنایی! من که کاری نکردم)، که البته قراره ادامه هم داشته باشه، و توش به این مساله پرداخته شده که آیا واقعا خدا از ما خواسته چنین روزه هایی بگیریم یا این حکم شرعی مبتنی بر فرضیاتیه که نیاز به بررسی مجدد دارند. من عنوان دو مقاله رو می گذارم ولی لینک نمی کنم جهت فیلی نشدن وبلاگ چون در یک سایت معلوم الحال منتشر شدند! اگر در دسترسی بهشون مشکل داشتید به من ایمیل بزنید یا کامنت بگذارید.

مقاله اول

درباب تعیین اوقات شرعی و کیفیّت روزه‌داری در روزهای بلند

مقاله دوم

نقد پارادایم سنتی در اجتهاد

تلویزیون ملی یا شبکه بیست

یکی هم بره این مسوولین تلویزیون رو با مفهوم رسانه ملی و رسانه درپیتی خصوصی آشنا کنه لطفا. تو ایران که بودیم که دهنم وا مونده بود از تبلیغ کرم حلزون و کفش دویست هزار تومنی تو کشوری که حداقل حقوقش ۴۰۰ هزار تومنه.

از پریروز که مسابقه والیبالها رو از تلوبیون تماشا می کردیم هوس تلویزیون دیدن به دلم افتاده بود. امروز برنامه به خانه بر می گردیم شبکه پنج رو تماشا می کردم. قسمت اول برنامه آموزش آشپزی با کشک سمیه بود، قسمت دوم آموزش درمان سوختگی با روغن شترمرغ شرکت چهل پنجاه (یا پنجاه چهل!؟) قسمت سوم هم تبلیغ کلینیک دندانپزشکی رویال کلینیک بود. تمام بخشها رپرتاژ آگهی حال به هم زن.

خوب درسته هیچکی تلویزیون نگاه نمی کنه ولی خودشون خجالت نمی کشن واقعا؟ شبکه بیست آبرومندانه تر از اینا بود.

مریدی و مرادی

در این مورد خیلی میشه حرف زد. این پست رو میذارم برای شروع بحث فقط. قبل از خوندن متن یکی از آدمهای اطرافتون رو که توی همچین رابطه ایه تصور کنید لطفا. می تونه این رابطه بین اون آدم باشه و کسی که اصلا ندیده، یا بین اون و یک مرادی که مرتب با هم دیدار دارند، بین اون و یک معلم، بین اون و یک فرد معنوی، یک زن و شوهر، یک فرزند با مادریا پدر، یا هر مدل رابطه ای که اینطوری باشه: مرید نگاهش به اعمال و رفتار مراد باشه و هرچی اون میگه رو حق بدونه.

اگر موردی دم دستتون باشه که چندین سال تو همچین رابطه ای مونده باشه فکر کنم خوب بتونید حرف من رو بفهمید. این روابط سقف مرید رو خیلی کوتاه می کنند. یعنی اگه توی یک فاصله زمانی نگاه کنید می بینید فرد مرید چه جوری درجا داره می زنه و عمرش رو بر باد میده.

به هر حال آدمها محدودند. مراد مورد نظر هم همینطوره، اگر سقفت رو گذاشتی اونجا، خیلی کمتر از جایی که لیاقت داری نصیبت خواهد شد.

حدیثی هم هست که میگه انسانها یک پیامبر درونی دارند و یک پیامبر بیرونی. به نظر من ایراد این رابطه مرید و مرادی در همین تعطیل کردن پیامبر درونیه، حالا اسمش رو عقل بذاریم یا وجدان یا خود معنوی. هرچی صداش کنیم این پیامبر درونی وجود داره و حجت خداست و ما باید بهش گوش کنیم. حتی اگر پیامبر خدا جلوی ما ایستاده باشه باید حواسمون به ندای این پیامبر درونی هم باشه. هیچ وقت نباید خودت رو تعطیل کنی! هیچوقت. جلوی هیچ کسی.

مثال اون پدر عالم دینی رو شنیدید دیگه، که از پسرش می پرسه آرزوت چیه، میگه می خوام به مقام تو برسم. پدره میگه خاک بر سرت من می خواستم ابن سینا بشم این شدم. حتی ابن سینا شدن هم سقف کوتاهیه. باید بخوای خودت بشی، این سقفیه که برای ما گذاشتند.

یا مثال موسی و خضر در قرآن که برداشت من ازش با برداشت رایج فرق داره. به نظر من این مثال داره میگه که این پیروی بی چون و چرا از هر فردی، حتی خضر کار غلطیه. کار درست، کار موسی پیامبر معصوم خداست. هیچ جا هم قرآن به خاطر چون و چرایی که در کار خضر میاره سرزنشش نمی کنه. به نظر من این مثال داره میگه که تا نمی دونی بپرس. سرت رو ننداز پایین و مثل الاغ (بلانسبت!) راه بیفت دنبال یه نفر، حتی اگه اون خضر باشه.

فعلا همینها به ذهنم می رسه. شاید بعدها باز هم در موردش نوشتم.

کتاب شاپی

a beg

اوایلی که اومده بودیم اینجا توی محله قبلی یک کتاب خوندم به اسم

A Beginner’s Guide To Acting English

یادم نیست قبلا اینجا در موردش نوشتم یا نه. نوشته شاپرک یا شاپی خرسندی، دختر هادی خرسندیه.

چیزیش که برای من خیلی جالب بود و کابوسش رهام نمی‌کنه لحظه‌هاییه که اولین بار میره مهد کودک، در حالی که زبان بلد نیست، با بقیه بچه‌ها فرق داره، و تمام تلاشی که توی سالهای تحصیلش می‌کنه تا مثل بقیه باشه، انگلیسی. مثل اونا غذا ببره، مثل اونا آب میوه بخوره و غیره و غیره…

خیلی برام مهمه که این اتفاق برای مریم نیفته. به نظرم خیلی ایران و انگلیس هم نداره. تو ایران هم بچه که میره مهد همه چیزش مثل بقیه هم کلاسیها نیست..توی ایران هم از همون جا این تلاش برای اینکه خودم نباشم و اونی باشم که بقیه هستند تا از من خوششون بیاد شروع میشه. یه مقداری در مورد آموزش در خونه یا home schooling مطالعه کردم. به نظرم این برای سلامتی روان آدم خیلی گزینه بهتریه تا آموزش عمومی به نحو مدرنش که به عنوان یک انسان شناس ( دو نقطه دی!) می‌دونیم چقدر مشکلات داره که با یه پست و دو پست و صد تا پست هم نمیشه بهشون پرداخت. به طور لیست وار می‌تونم بگم کلا این وضعیت که یه عالمه بچه همسن رو بچپونیم کنار هم وضعیت طبیعی‌ای از نظر تکاملی ، بیولوژیک و تاریخی برای انسانها نیست.

×× این پست در راستای نوشتن از کتابهایی که خوندم می‌باشد. سعی می‌:کنم در مورد بقیه‌شون هم بنویسم.

دست و جیغ و هوراااا

این متن ایمیلیه که دیروز از استادم گرفتم. امروز هم که رفتم پیشش گفت من از این به بعد همیشه تو رو برای بچه ها مثال می‌زنم. دیگه قبول نمی‌کنم کسی در مورد سختی این فوق لیسانس غر بزنه چون سختتر از شرایط تو با خوندن به زبان دوم و داشتن یه بچه اصلا قابل تصور نیست.  امیدوارم منظورش این باشه که واقعا خوب شده نمره‌هام نه اینکه با توجه به این شرایط خوب شده :)) چون بعد که بهش گفتم یعنی برای دکترا میتونم امیدوار باشم گفت اون بستگی به تک تک نمره ها داره. حالا فعلا به تزت بچسب. این بود اخبار خوب ما. اخبار بدش اینه که تا یه ماه دیگه نمره ها رو اعلام نمی‌:کنند.

علاوه بر این شایان ذکر است که این آخر هفته داریم میریم lake district

امیدوارم با عکسهای کافی و وافی برگشته و یک صفایی به این وبلاگ بدهم بعدش.

Dear Arefeh,

Thank you for your letter. I should be here for my office hours tomorrow between 2 and 3 so please come by.
and btw, you have done very well in your exams, so relax. You will get details in early Aug on LSEforYou but I thought I should let you know the general good news.
It is incredible what you have achieved this year. well done!

Thanks,
××××