۸ آبان ۱۳۹۲-۳۰ اکتبر ۲۰۱۳

چند روزیه که با یک وبلاگ جالب آشنا شدم که خیلی از خوندنش لذت بردم. به شماها هم توصیه می کنم بخونیدش. کلی حرف میشه در موردش زد که فعلا وقتش رو ندارم! یک کار خیلی جالب کرده بود که خوشم اومد و تصمیم گرفتم من هم اون کار رو بکنم. اون هم ثبت کامل یک روز در هر سال بود با عکس. یعنی از صبح که بیدار شده بود تا آخر شب همه کارهایی که کرده بود رو ثبت کرده بود. در ادامه مطلب امروز ما رو می بینید! البته تا این لحظه، خوب من هنوز نخوابیدم :) یادتون باشه حجم ادامه مطلب زیاده!

ادامه خواندن Continue reading

از فیسبوک می روم تا رستگار شوم…

توضیح: مخاطب این پست، شما نیستید! واقعا میگم، اگر مخاطب خاص داشت به خودش می گفتم. برای مخاطب عام نوشته شده کاملا و برای گفت و گو در این مورد.

تازگیها بیشتر و از قدیمها کمتر افرادی فیسبوکشون رو می بندند. این کاملا حق شخصی هر کسیه. من کسی رو هم می شناسم که حتی موبایل هم نداره چون دوست نداره. خوب انتخاب شخصی آدمه دیگه خوشش نمیاد. البته بیشتر از اینش رو خوشبختانه هنوز ندیدم که مثلا یکی حتی دلش نخواد تلفن هم داشته باشه، چون اون دیگه واقعا دردسره، تصور کنید آدم هرکاری باهاش داشته باشه باید نامه بفرسته یا بره دم خونه اش، اون نامه هم باز در صورتیه که این انسان فرضی با خوندن و نوشتن دیگه کنار اومده باشه وگرنه که دیگه کارمون در اومده!

(همونطور که گفتم مخاطب خاص نداره. تو خواننده های اینجا کسی هست که هیچوقت عضو فیسبوک نشده، کسی هست که عضوه ولی چک نمی کنه، کسی هست که هی رفته و اومده، کسی هست که یک بار برای همیشه رفته، کسی هست که هیچوقت نرفته! وغیره. همه با هم  و با من دوست باشید!)

فکر کنم همون پاراگراف بالا حرف مورد نظر من رو زده. در مورد کسی که حاضر نیست متن نوشتاری که شما براش نوشته و پست کردید رو بخونه چون از خوندن و نوشتن خوشش نمیاد چی فکر می کنید؟ بحث من اصلا جنبه های روانشناختی فیسبوک و اثری که روی افراد می گذاره نیست، اون به خودشون مربوطه و یه مسئله شخصیه. همونطور که انتخاب این فرد فرضی ما مبنی بر اینکه نوشته رو نخونه و فقط حضوری با افراد صحبت کنه کاملا حق شخصی این آدمه. ولی از این فاز که بریم بالاتر، روی بقیه این کار ما چه اثری می گذاره؟

تو فرندلیست من توی فیسبوک کلی عکس آبی هست که آدمهایی هستند که زمانی دوست من بودند و بعد رفتند. دوستهایی هم دارم که اصلا وارد فیسبوک نشدند. و واقعا ارتباط با این آدمها برام سخته. نه به سختی ارتباط با اون آدم فرضی ولی در حد قابل قبولی سخت. وقتی می خوام به مثلا ده تا دوست دوران دبیرستانم، یک عکس یادگاری بفرستم، مطمئنم نمیرم ایمیل اونی که تو فیسبوک نیست رو پیدا کنم که اون هم شریک بشه. به اونهایی که هستند می فرستم و تمام!

وقتی می خوام با بچه های دانشگاه خاطره تعریف کنم یا چیز خنده داری بگم، توی گروهمون تو فیسبوک خواهم نوشت. نمیرم به اونهایی که نیستند زنگ بزنم یا اس ام اس بفرستم یا ایمیل بزنم یا هر کار دیگه ای.

اگر بخوام مهمونی بگیرم توی فیسبوک ایونتش رو باز خواهم کرد، همونجا هم هرکسی که باشه رو دعوت می کنم. اونی که نیست، خوب نیست دیگه! مهمونی دادن اونقدر دردسر داره که من یکی اونهایی که دست رسی بهشون سخته رو حذف می کنم دو نفر دیگه جایگزین می کنم به جای این که برم دنبال پیدا کردن مشترک مورد نظر. تازه مهمونی باز خاص تره و اگه خیلی محدود و خودمونی باشه آدم این وقت رو میگذاره، اما برای یک برنامه بزرگ بالای بیست سی نفر، من که اگر مسوول دعوت باشم قطعا غیر فیسبوکی ها رو می گذارم کنار. بقیه رو نمی دونم.

بیشتر این آدم آبیها رو من چه طور متوجه رفتنشون شدم؟ یک روز کارش داشتم، می خواستم سوالی ازش بپرسم، یا به یادش افتادم و خواستم احوالپرسی کنم، یا استثنائا تولدش یادم بوده اومدم تو فیسبوک بهش تبریک بگم و چیزی از این دست که هرچی اسمش رو تایپ کردم دیدم نمیاد و بعد متوجه شدم که دوست محترم در رو بسته و رفته!

مثالهایی از این دست زیاده، شاید همه آدمها مثل من تنبل و خودخواه نباشند و برای تک تک مثالهایی که زدم راه بیفتند دنبال اون دوست عزیزی که توی فیسبوک نیست، ولی آیا وقت دی اکتیو کردن، اون دوست مورد نظر به زحمتی که روی دوش کلی آدم می اندازه فکر کرده؟ انتخاب شخصی به جای خود، تکنولوژی وقتی از یک حدی رایج تر بشه، یه باره روی دوش همه انسانها. تا رابینسون کروزوئه نباشی نمی تونی از زیر این بار سلطه فرار کنی و مطابق میل خودت زندگی کنی(به همون مثال آدم فرضی توجه کنید.) همون خوندن و نوشتن هم یه روزی احتمالا همینقدر بحث برانگیز بوده! می تونیم بزنیم زیرش و بگیم من خوشم نمیاد، دوست ندارم، بهم نمی سازه! و ازش استفاده نکنیم…ولی تبعات این تصمیم فقط برای خودمون نیست. برای دیگران هم زحمت درست می کنیم. اون همه آدمی که از ایران با زحمت و دردسر از فیسبوک استفاده می کنند یکی از این دلایلش همین ارتباط آسونیه که بین همه فراهم می کنه. اگر کسی این راه ارتباطی آسون رو می بنده علاوه بر اون مسائل شخصی به نظر من باید حواسش به اینکه ارتباط دیگران با خودش رو سختتر می کنه هم باشه. این یه جور حق الناس نیست آیا؟

تزلزل باورها!

هفته پیش برای چند دقیقه من حس جدیدی رو تجربه کردم که خیلی جالب بود. من همراه مامان علی دنبالش رفته بودم مدرسه، که یه خانم صد در صد انگلیسی همراه پسرش از دور به ما نزدیک شد، معلوم بود اون هم داره میره دنبال بچه اش. موهاش نارنجی بود و صورتش کک مکی، قیافه ای که به شدت تیپیکال انگلیسی می باشد.  اونهایی که از ایران رفته باشند بیرون می دونند ایرانی ها چقدر قیافه شون شبیه همه. یعنی چینی ها رو دیدید چطور عین هم هستند؟ ایرانیها فقط یک کم بیشتر از اونها تفاوت دارند. کاملا قابل تشخیص هستند بین یک جمع چند ملیتی. یه شباهت جالب دیگه که کشف خودمه موی خانمهای ایرانیه (اونهایی که موهاشون دیده میشه بالطبع) که یه بافت و حالت خاصی داره که اون رو هم من قشنگ تشخیص میدم یعنی از روی موهای یه خانم از پشت سر متوجه میشم ایرانیه. خلاصه این خانم کاملا انگلیسی به ما که رسید شروع کرد به فارسی سلیس (با همین سین می نویسند؟) با مامان علی حرف زدن. و اینجا بود که من به اون حس جدید جالب تزلزل باورها رسیدم! هرچی به این خانم نگاه می کردم هیچ نشانی از ایرانیت توش نبود، و هر چی به حرفهاش گوش می کردم هیچ نشانی از خارجیت. یعنی از من بهتر فارسی حرف می زد و امکان نداره کسی که زبان دومش فارسیه اینقدر بتونه لهجه اش رو خوب کنه. خلاصه بین هوا و زمین مونده بودم که همه این باورهای ذکر شده در بالا رو با همه شواهدی که براشون دیدم باور کنم یا این خانم مو نارنجی صورت کک مکی ایرانی رو! فقط منتظر بودم زودتر از ما دور بشه که از مامان علی بپرسم ماجرای این خانم چیه. بین صحبتها هم یک بار پسری که همراهش بود با لهجه بریتیش ازش پرسید این زبونیه که علی صحبت می کنه، که اون هم جواب داد آره.

بعد که از ما جدا شدند کاشف به عمل اومد که این خانم مادرش ایرانی بوده و در سالهای دور اومده انگلیس درس بخونه که با بابای انگلیسی این خانم آشنا شده و با هم ازدواج کردند و رفتند ایران، و این خانم هم چند سالی ایران بزرگ شده و بعدها اومده اینجا. و به این ترتیب مسئله موی نارنجی و فارسی سلیس این خانم حل شد (من میدونم ایرانی مو نارنجی حتی ایرانی مو نارنجی صورت کک مکی هم وجود داره اما بهتون قول میدم از انگلیسیها قابل تشخیص هستند!) ما با خیال راحت باورهای خود را سر جاشون گذاشتیم فقط متوجه شدیم از این به بعد موقع فارسی حرف زدن پشت سر مردم جلوی چشمشون (با این تصور که اینها فارسی نمی فهمند ما اینجا خیلی راحت درباره رهگذران با هم صحبت می کنیم، امکانی که توی ایران وجود نداره!) باید بیشتر دقت کنیم D: