پست بیست و هفتم در روز بیست و نهم!

مریم از سه شنبه شب اولین سرماخوردگی اگاهانه عمرش رو خورده (یعنی سرما خورده و می فهمه که سرما خورده!)، بدیش اینه ممه مثل کنه و سرماخوردگی اش با استفراغ همراهه و خلاصه لباس و ملافه و بالشت و پتو و اینهاست که راهی لباس شویی میشه هی.معمولا هم اول خوابش این برنامه اجرا میشه که همزمان ه با وقت پست گذاشتن و وبگردی و کارهای کامپیوتری من، اینه که فعلا خیلی اثری ازم نیست.امشب سه سری لباس های خودش و باباش و من رو مورد عنایت قرار داده!  دعا کنید زودتر خوب بشه.

پست بیست و پنجم واقعی (یه روز ننوشتم خوب)!

این رو در واقع باید دیروز می گذاشتم (روز جهانی رفع خشونت علیه زنان)، ولی ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است، اون هم در مورد موضوعی که خیلی وقتها از بس در موردش شنیدیم باورمون میشه که دیگه دوره زمونه این چیزها گذشته و جای نگرانی در مورد این چیزها نیست و به اونهایی که هی جلز ولز می کنند غر می زنیم که بسه دیگه! در حالی که اتفاقا الان دقیقا دوره زمونه همین چیزهاست و زندگی کلی انسان با همین مسائل هنوز درگیره و عمرشون به سادگی به خاطر این چیزها بر باد میره…خلاصه، حواسمون به خشونت علیه زنان باشه.

البته من این عکس رو گذاشتم به این امید که دیگه بین خوانندگان این وبلاگ کسی درگیر خشونت فیزیکی نیست، وگرنه که هنوز میلیونها زن روزانه درگیر خشونت فیزیکی هستند، این خشونتها که بماند!

خشونت علیه زنان

بعدش نوشت: این نوشته رو می خوندم ، می بینید خشونت رو میشه چقدر قشنگ و زیبا توجیه کرد و به خورد مخاطب داد؟ و بعد هم توجیه کرد که بله “به همین دلیل این همه دعوا و طلاق داریم”، که خانمها وقت لباس خریدن از شوهرشون اجازه نمی گیرند (یا اطلاع نمی دهند)! تفاوتش خیلی کمه، زنی که با چنین تکنیکهایی جلوی “دعوا” رو میگیره، درگیر خشونته. (طبیعتا میفهمم زنی که با شوهرش دوست داره در مورد خرید لباس صحبت کنه همونطور که ممکنه با مامانش یا دوستش صحبت کنه، رابطه اش مشکلی نداره، ولی تفاوت این دو حالت به نظرم مشخصه).

پست بیست و پنجم

امشب نشستیم با امیر یک قسمت از سریال پژمان رو دیدیم. من خیلی آهنگ تیتراژ آخرش رو دوست دارم.

مریم تو گروه بازی خیلی بامزه شده. آخرش که همه می نشینند و شعر می خوانند خیلی از حرکات همراه شعر ها رو انجام میده البته سعی میکنه که انجام بده ولی همین هم خیلی بامزه است.

پست بیست و سوم در روز بیست و چهارم

آخر هفته شلوغی بود این شنبه یک شنبه.دیشب که اصلا یادم نیومد پست بذارم امشب هم واقعا دیره فقط به قصد سک سک اومدم.مهمون داشتیم، یک کم روی سی وی ام کار کردم و به ازای هر کلمه که نوشتم یه چیزی خریدم آنلاین. دیروز رفتم جشن محله واسه کریسمس امروز هم وینتر واندر لند هاید پارک که خیلی هم جالب نبود. عکس اولی مریم و گوزن هاست مال جشن محله، دومی هم مریم و این پشمک صورتی هاست توی شهر بازی!

image

image

پست بیست و دوم

امروز خانم خریدار اومد و صندلی ماشینش رو گرفت. خیلی هم مودب برخورد کرد و گفت من دوست داشتم بیام خونه شما رو ببینم ولی نه توی تاریکی! و من هم رافت اسلامی ام شامل حالش شد از راه میونبر بردمش. حالا ببینیم در عرصه فیدبک چه رخ خواهد داد!

خبر هیجان انگیز امروز هم این عزیزیه که عکسش رو می بینید اینجا (مریم نه! اون یکی).

کی برد یاماهای 1981

توی مجتمع ما یک اتاقی هست که خیلی اتاق خوبیه! هر کسی وسیله ای لازم نداشته باشه و البته وسیله هه به درد بخور باشه هنوز، میذاره اونجا برای بقیه. ما تا الان یک میز تلویزیون و یه مقداری ظرف از اونجا کاسب شدیم. امروز هم که این دوست عزیز از اونجا گیرمون اومد. من امروز که با مریم رفتیم قدم بزنیم ( و خیلی خوش می گذره، من دست مریم رو می گیرم و اون مسیر رو تعیین می کنه و تقریبا هم هرجا که بخواد بره میرم باهاش به جز وسط خیابون و توی خونه مردم!) دیدم این توی اون اتاقه است، ولی چون بزرگ بود بعدا تنهایی رفتم آوردمش. اولش به این قصد آوردم که اصلا ببینم کار می کنه یا نه و در هر یک از این دو حالت بگذارمش روی ای بی (تازگی خیلی مقاله ای بی ای! خوندم یک کمی توی جو می باشم). ولی چون موقع خواب مریم بود نشد امتحانش کنم، فقط یک کمی تر و تمیزش کردم تا وقتی مریم بیدار شد. بعد زدم به برق و دیدم دکمه هاش صدا میدن و دستگاه کار می کنه! (ولی با کلی تنظیماتی که اون بالا داره نمی دونم باید همین صداها رو بدهند یا نه). بعد شماره مدلش رو سرچ کردم و کاشف به عمل اومد که این یک یاماهای ساخت سال ۱۹۸۱ می باشد! بعد چشمای من مثل اسکروچ برق زد که وای الان پولدار میشیم، عتیقه پیدا کردم. توی ای. بی آمریکا با قیمت هفتاد هشتاد دلار، صد، صد و پنجاه و حتی دویست دلار فروخته شده بود  مشابه های این ولی توی انگلیس با یه چیزی در حد سی پوند در بهترین حالت،حتی با پنج پوند هم رفته بود. در نتیجه من تصمیم گرفتم پولدار نشم و نگهش دارم، داشتن چیزهای قدیمی حس خوبی بهم میده (و این کاملا ناشی از زندگی اینجاست بسکه برای هرچیز قدیمی، از خیابون گرفته تا لوازم منزل ارزش قائلند، تو ایران اصلا همچین حسی نداشتم.) و نه تنها پولدار نشدیم که مقداری هم هزینه کردم یک خودآموز خریدم که امیدوارم به زودی بهم برسه و شروع کنم به نواختن کی برد سی و دو ساله ام!

بازی تازه!

متاسفانه امروز مریم موقع Baby Jake خواب بود و ندیدیمش.

اما یک بازی جدید یافتم که البته هنوز خودم نتونستم برم کشفش کنم ولی برای هیجانش به شما هم میگم:

بورس مجازی

این یه تالاره بر مبنای داده های واقعی بورس ولی شما با اعتبار مجازی توش کار می کنید. برای آشنایی با بورس باید چیز جالبی باشه. مسابقه و جایزه هم داره…خلاصه بشتابید که خیلی باحاله!

پست بیستم

امروز می خواستم قربون صدفه به انگلیسی رو براتون بنویسم. از یکی از همین برنامه های کودک یاد گرفتم به اسم Baby Jake. یه داداش کوچولوئه تو یه خانواده دوازده نفره! که داداش یکی قبل از اون زبونش رو می فهمه و از زبون اون ماجرا تعریف می کنه و اینا…بعد دقیقا قبل از تیتراژ این دو تا داداش رو تو بغل هم نشون میده و داداش بزرگه یه چیزایی میگه که عین قربون صدقه ماست! یه چیزی تو مایه های Boincy bouncy wobbly bubbly gurgling burbling Jake !( من از خودم در آوردم ها فقط شبیه ایناست  و خیلی هم طولانی تره به نظرم) ولی آنلاین نتونستم متنش رو پیدا کنم. اگر فردا پاش بودم و تونستم بنویسم براتون می گذارمش! این هم برای اینکه پست بیستم منتشر شده باشه فقط.

اعصاب راحت: پست نوزدهم

یکی از خوبیهای خانه داری اینه که آدم با انسانهای کمتری در ارتباطه. واقعا خوبه ها. یعنی آرامش اعصابی که آدم داره قابل مقایسه با هیچ شرایط دیگه ای نیست. البته خود همین باعث میشه بعضی وقتها موضوعات کم اهمیت تری برای آدم بزرگ بشن و موجبات اعصاب خوردیش رو فراهم کنند که مبحث دیگه ایه.

الان من دارم اینها رو می نویسم چون دقیقا به دلیل یک مبادله با یک آدم عجیب غریب اعصابم خورده (یک کمی، ولی حیفه این سوژه رو از دست بدم) و به خوبی مشخصه که اون طرف مقابل هم داره همین فکر رو می کنه ولی واقعیت اینه که من خیلی طبیعی رفتار کردم، اونه که غیر عادیه!

حالا ماجرا رو میگم تا شماها هم بتونید قضاوت کنید. صندلی ماشین مریم دیگه براش کوچیک شده و ما گذاشته بودیمش روی ای بی برای فروش.  ذکر هم شده بود که این رو باید بیاید از خونه ببرید (به اصطلاح اینجا collection in person) و خوب به همین دلیل قیمت کمتری هم براش گذاشته بودیم چون مشتری ها محدودتر بودند دیگه. اگر حال و حوصله ارسالش بود طبیعتا گرونتر فروش می رفت. بعد گفته بودیم اگر ارزونتر بخواهید هم می تونید پیشنهاد بدید قیمت موردنظرتون رو، و خلاصه یکی بعد از چند بار چک و چونه باز کمی ارزونتر از قیمت مد نظر ما خریدش. بعدش پیام داد که من راهم دوره و توی یک شهر دیگه ام ، دو هفته دیگه میرم یه مسافرت خارجی اگه عیب نداره تو راه برگشت که میام لندن بیام ببرمش. خوب این یعنی من دو هفته دیگه باید وسیله ی که لازم نداشتم و جاگیر هم هست رو نگه می داشتم ولی بدون هیچ غری! گفتم باشه.

بعدش پیام داد که من چون یه شهر دیگه ام ماشین ندارم با قطار دارم میام میشه بیاریدش دم مترو، که من بهش گفتم ما هم ماشین نداریم شرمنده ام، باید بیای از خونه ببری (و تازه همه اش با لحن خوب. در حالی که حق داشتم بگم باید فوری بیای و ببری یا بی خیال این قیمت ارزون شو برو از دور و بر خودت با قیمتی که هیچ زحمتی براش نخوای بکشی بخر!). گفت باشه.

چند بار هم پیام داد که این کاور بارون داره که من بکشمش روش (خود اون کاور قیمتش کلی میشه). که چند بار جواب دادم نه نداریم، نمی دونم چرا یادش می رفت. باز بهش گفتم ولی با پلاستیک می پوشونم که بتونی ببری که باز هم جز وظایف من نبود. حیف این همه مهربونی من.

بعد دوباره امروز پیام داد که خوب من جمعه فلان ساعت می رسم ایستگاه شما، و یه چهل دقیقه ای از ایستگاه سنت پانکراس (که گویا قطارش از یک کشور دیگه ای میاد اونجا) راهه تا خونه تون، میشه بیاریدش مترو ساعت فلان؟

ای باباا…مثلا فکر کرده بود این هم عرصه مذاکرات هسته ایه هی بسته پیشنهادی رو کنه ماجرا عوض میشه. خوب به من چه که از راه دور میای یا به راه دور میری. این اجناس collection in person رو آدم از دور و بر خودش می خره نه از یک شهر دیگه! دوباره با لحن دوستانه گفتم واقعا متاسفم ولی من ماشین ندارم بچه هم دارم نمی تونم کمکتون کنم. بعد شروع کرده رسما با من دعوا کردن! متن مکالمه امروز رو با پاک کردن اسامی میذارم تا ببینید غر غر زدن انگلیسی چه جوری میشه!

حالا این که مهم نیست، فقط برام یادآوری کردن سر و کله زدن با آدمها چقدر انرژی می خواد. خوب چرا عجیب غریب میشیم؟ عزیز من رو چه حسابی فکر کردی من این رو برای تو حتی یک قدم اون طرف تر از خونه مون میارم آخه؟ بعد با من دعوا می کنی؟ یا به من میگی فاصله خونه مون تا مترو کمه که چی، احساس بدی بکنم؟ من دقیقا می دونم فاصله مون چقدره!

ضمنا برای ثبت در تاریخ، از راه میونبر هم نمی برمش وقتی حتی یک عذرخواهی /تشکر برای اینکه دو هفته ما رو سر کار گذشته و بعدش هم اینقدر توقع داره نکرد.

اینها رو از پایین به بالا بخونید، این بالایی آخرین پیامشه.

Your house is 6 minutes from the Tube according to Google maps. I will be there on Friday.

Reply

Dear ,

To be clear, the reason that I can’t help is that I am taking care of my baby and it is impossible to carry the car seat and push the stroller simultaneously. If this was not the case I would’ve been happy to help.


Dear ,

I do not understand, I will carry the seat from your Tube station to Paddington and then by train to another city and then by taxi to home, altogether 2.5 hrs of travelling and changing 3 times, and you cannot bring it to your nearest Tube station? Why not?


From:

Dear ,

Hi, I would have loved to help but as I said before we don’t have a car and I can’t take the car seat to the tube station with a pushchair (carrying the previous owner of the car seat!).
I can give your the directions of a short cut door which is slightly closer to tube station and take the car seat there (that is in the Wood*side Grange road). Our tube station is Wood*side park by the way.


Ok, no problem.

My return to England will be this Friday 22/11 around 6:40pm. I can see that it would take ca 40 mins to reach you from St Pancras; could you please come to the Tube station (Woodland Park) to hand the seat over and receive cash? I will have luggage to carry around so it will be nice if we could meet there instead me trying to find your house in the dark.

I will arrive around 7:15pm. My phone number is** (but I do not receive texts, there is something wrong with my fancy Android phone).

Please confirm. Thank you.

 

نوشته هیجدهم در روز نوزدهم

دیشب توی رختخواب یادم اومد که پست نذاشتم، بی خیالش شدم دیگه.

دیروز با مریم یه دعوای مفصل داشتیم. یعنی ظهر نخوابید، یک ساعت تو تختش بازی کرد و جیغ زد و غلت زد و هرچی که از تو تخت دستش بهش می رسید رو پرت کرد  و جابجا کرد و من هم در این فاصله یک چرت زدم، وقتی دیگه اعصابم به ته تهش رسید برش داشتم آوردمش تو هال و مدتی با هم قهر بودیم. دیگه هم نبردمش بخوابه تا حدود پنج که خودش غش کرد افتاد. بعد توی هال و پاای تلویزیون خوابش برد و من دیدم این ایده خوبیه برای اینکه عادت کنه با سر و صدا بخوابه و هر وقت خوابه ما از نفس کشیدن هم نترسیم! برای همین امروز هم نبردمش تو اتاق بخوابه، امروز حدود سه بیهوش شد، وسطش پا شد اومد توی بغلم دوباره خوابش برد، یه ساعتی اینجا بود دیگه خسته شدم گذاشتمش روی زمین و همچنان خوابه! آیا امشب خواهد خوابید که من بتونم پست نوزدهم در روز نوزدهم رو هم بذارم؟