کریسمس

کریسمس از اون وقتهایی که مهاجر بودن آدم بدجوری می خوره توی صورتش. ملت همه هیجان دارند. بزرگترین تعطیلات سال پیش روشونه..دیدن فامیل و هدیه دادن و گرفتن و … . بعد ما البته آگاه هستیم به این وضعیت ولی درکش نمی کنیم چون کریسمس مال ما نیست. مثلا من واقعا ممکنه زنگ بزنم یه جایی درخواست کنم ۲۵ دسامبر بهم وقت بدند (مثلا دکتر، دندونپزشکی..امثال اینها). چون برای من ۲۵ و ۲۴ و ۲۶ دسامبر چیز خاصی نیستند مگر اینکه به خودم هی یادآوری کنم. فرض کنید یکی توی ایران ۲۹ اسفند راه بیفته دنبال کار اداری مثلا…یه همچین حسی داره آدم!

ولی خوب با حضور پررنگ مریم یادآوری ها هی بیشتر میشه. همین الان هرچند الکی ولی یه درخت کوچولویی گرفتم که فکر نکنه فقط بقیه! از اینها دارند چون توی مهد این چندوقت مرتب بحث این چیزها بوده دیگه. تلویزیون و اینها هم هی بیشتر ما رو با ندانسته ها! آشنا می کنه. امسال یک تجربه هم خودمون اضافه کردیم و رفتیم نمایش snowman که به گوش من خورده بود و تبلیغش رو هم توی مترو دیده بودم. البته اون موقع نمی دونستیم چقدر در کریسمس اهمیت داره!

خلاصه رفتیم و دیدیم و خیلی قشنگ و خوب بود و من بعدش در موردش بیشتر خوندم. اول یک کتاب جالب بوده این آدم برفی، جالبیتش اینه که فقط نقاشی هست نوشته نداره با اینکه یک داستان طولانی هست. بعد انیمیشن نیم ساعته ای ازش ساخته شده که یکی از عناصر تشکیل دهنده خاطره کریسمس! در ملت اینجا می باشد، موسیقی این انمیشین فوق العاده است و حتی اگر مثل من تا چند وقت پیش اسم این فیلم و کتاب هم به گوشتون نخورده باشه قطعاتش به گوشتون آشنا میاد چون حتما این ور اون ور شنیدید. (لینک یوتیوب)

بعد برای تئاتر هم آماده میشه که یک نسخه قدیمی تر از همینی که ما دیدیم هم اتفاقا توی یوتیوب (قسمت یک و قسمت دو) هست و اون هم خیلی قشنگه. ما تا الان جند بار نسخه های مختلفش رو بازبینی! کردیم با مریم. شما رو هم دعوت می کنم ببینید.

راهنمایی: به درد آدم بزرگهای جدی که دارند کارهای خیلی مهم می کنند و فکر می کنند در جهان نقش بسیار ویژه ای در برهه حساس کنونی دارند و وای کارهام دیر شد! نمی خوره. باید یه کودک درون سرحال که دلش قصه می خواد داشته باشید تا ازش لذت ببرید.

به خاطر کتابها

اصولا یکی از دلایلی که آدم به خاطرش می تونه زندگی کنه کتابها هستند. متاسفانه از اوج دوران کتابخونی من که دوران دبیرستان به قبل هست سالها گذشته و علی رغم همه تلاشهام هنوز نتونستم به اون دوران برسم. یادش بخیر! این چند وقته تونستم چند تا کتاب پشت سر هم بخونم که خیلی بهم چسبید و هم اکنون بهتون معرفی می کنم که حالش رو ببرید!

-قمری که خورشید شد: چند وقت پیش یه معرفی از این کتاب رو در یک سایت بیییب خوندم. همینجا لازمه ذکر کنم دوره ۱۳۰۰ تا ۱۳۵۰ شمسی خیلی مورد علاقه مه، زن و زنانه هم همینطور، موسیقی عامیانه و خیلی غیر فاخر هم که همینطور (البته در این مورد دقت نکرده بودم، موسیقی قمر اتفاقا فاخر هست!). خلاصه وقتی دیدم کتابی هست در مورد زندگی قمرالملوک وزیری که توسط دخترخوانده اش نوشته شده (فرزندخواندگی هم که داشت!) دیگه مجبور بودم بخونمش! اوج داستان اینحا بود که اتفاقا این کتاب رو میشد در گوگل پلی خرید و قانونی خوند. هیچی دیگه…دانلود کردم و خوندم و کیف کردم و مفتخر شدم که شخصیت قمر رو شناختم. یاد باد روزگاری که این جور آدمها توش بودند. می دونستید چقدر شعر از انواع و اقسام شعرای معاصر! در موردش هست؟ یک مثال از شهریار:

دست دخترخوانده اش که البته فرزندخوانده به اون معنی مورد تصور من نبود درد نکنه. اسمش هست زبیده جهانگیری و با اینکه سنی ازش گذشته خیلی هم دست به تکنولوژی هست و  فیسبوک داره و من از آشنایی با ایشون هم خیلی خوشحالم.

-….

-بعد دستم به یک کتاب دیگه رسید که دیوونه ام کرد! هزار صفحه بود ولی کاش چند هزار صفحه بود بسکه نثرش شیرین بود و نویسنده اش عزیز. تازه تموم کردم ولی فکر می کنم به جای خوندن کتاب دیگه، همین رو از اول بخونم. اگر یک کتاب (حالا یکی که خیلی کمه! ولی خیلی کم!) کتاب هم بخواهید در طول زندگی بخونید یکیش باید این باشه به نظر من: در جستجوی صبح.  من دانلودی اش رو خوندم ولی اگر کسی دستش می رسه و می تونه بخره بخره! من برگردم ایران حتما پیداش می کنم و نگه میدارم که بتونم همیشه بخونمش! به قدر کافی توضیح دادم چقدر عاشقش شدم؟ داستان کتاب از اواخر قرن سیزدهم که زمان تولد نویسنده است شروع میشه تا کمی بعد از انقلاب. نویسنده کتاب آقای جعفری بنیانگزار نشر امیرکبیر هست. ولی برای من بهترین بخش کتاب تا قبل از حسابی پا گرفتن انتشاراتش هست. از اونجا به بعد انتشارات و داستانهاش که البته باز هم جالب و آموزنده و آمیخته با تاریخ هست میشه مرکز توجه. ولی قبل از اون شهر (تهران) و جامعه خیلی بیشتر دیده میشه. اینقدر قلمش عالیه که می تونید از ۱۲۹۰ و خورده ای تا اواسط دهه بیست رو توی تهران زندگی کنید. یه چیزی میگم یه چیزی می شنویدها…واقعا لذت بخشه خوندنش. به خصوص که عشق من به اون دوران هم هست…الان انگار یک سفر رفتم تهران اون موقع کلی گردش کردم و مهمونی رفتم! تازه دو سفر مشهد هم میره و اگرچه کوتاهه ولی به قدر یک گردش نصف روزه از مشهد اون موقع هم سر در میارید. ای کاش مشابه این کتاب با این زیبایی در مورد بقیه شهرهای ایران هم بود..هست؟ اگر می شناسید معرفی کنید که این تهران گردی به من خیلی چسبید.

بعدتر که امیرکبیر میشه سوژه آدمهای داستان خیلی جالب میشن…نمی دونید چقدر اسم آشنا توی این کتاب خواهید دید. اسمهای پرافتخار، آدمهای ارزشمند از نوع از شمار دو چشم یک تن کم وز شمار خرد هزاران بیش..

بعد با اون نثر عالی که انگار این آدمها رو شما دیدید. من هی جلو می رفتم و هی چشمم گرد میشد! جدی؟ این هم هست؟ نمی دونم اسم کدومشون رو بگم. بهتره نگم که خودتون با خوندنش غافلگیر بشید!

یکی از بهترینهاشون همایون صنعتی زاده است که مستندی در موردش رو دیده بودم و تا آخرهای داستان نفهمیده بودم این اقای همایون همون آدم باصفای اون مستند هست…خلاصه این کتاب نمی دونید با من چه کرد. برید بخونید و عشق کنید.

تازه دو جلد منتشر نشده هم که مجوز نداره گویا داره. من با کمی اغراق حاضرم مریم رو بدم (چند ساعت فقط ها!) اونها رو بگیرم. خدا رو چه دیدی بلکه یکی اینجا دید و دلش سوخت و نسخه اش رو داشت و به من هم داد بخونم.

حیف اون مرد. حیف ما که چنین آدمهایی داشتیم و الان…

از دیگر مزیات خانه داری/کار در خانه

این توفیق اجباری/احتیاری خانه داری که من الان دارم خیلی خوبه برام. آدمها با هم فرق می کنند ولی به نظر من برای خیلی ها این محل اصلی کار آدم توی خونه بودن خیلی خوبه (با اصطلاحات مردسالارانه امروزی باید گفت کار یا بیکاری آدم توی خونه،و حتما زنهای خانه دار هم بیکار حساب میشن بعد آقایی که توی خونه پشت کامپیوتر هست دانشمند و شاغل و کارمند! ولی من به اونها کار ندارم.)

یکی از مزیت های ویژه اش که امروز می خوام بهش اشاره کنم دوری از بی شعوریه. بی شعورها معمولا بیرون از خونه هستند. خارج و داخل و غرب و شرق و اینها هم خیلی نداره. همه دنیا همینه با درجات مختلف.  وقتی مجبور نباشی بری بیرون وسط آدم ها، خیلی بی شعورهای کمتری می بینی و رفتارهای بی شعورانه کمتری نصیبت میشه و آرامش بیشتری داره که خیلی خوبه. البته این سکه یک روی دیگه هم داره. اونم اینه که به بی شعوری حساس تر هم میشی. بنابراین یک بی شعوری خیلی ساده تر اعصاب آدم رو بیشتر خورد می کنه ولی در مقابل فراوانی اش خیلی خیلی کمتر میشه.

در همین راستا یک عرصه خاص بروز بی شعوری رو من کشف کردم که احتمالا یک مامان گرفتار و درگیر با کلی بی شعور در سطح حامعه حس نمی کرد، اون هم بی شعوری دم مهد هست که خیلی داستان جالبیه. school run رو که سرچ کنید کلی داستان و غر و پست بلاگی و فروم و … در مورد مثالهای مختلفش هست. اونقدر ارزش نداره که بخوام اینجا بنویسم! غرص اصلی ذکر لذت محدود شدن مواجهه با بی شعوری به موارد محدودی در این حد بود.

نامه‌ای‌ به لندن دوست داشتنی

نمای لندن از روی یکی از تپه های مرتفع شهر

لندن جان، درسته تا الان زیاد ازت تعریف نکردم، ولی‌ میدونم که خوبی‌‌های زیادی داری. از من دلگیر نباش خلاصه، هر جا که بهت غر زدم برای این بوده که اگرچه خیلی‌ مهمان نواز هستی‌، اما هیچ جا خونهٔ خود آدم نمی‌شه. امسال که قراره ساله آخر باشه کم کم می‌تونم بیشتر از خوبی‌‌هات بگم!

لندن زیبائی تو به آدم‌هات هست. نه اینکه شهر قشنگ نباشه، اما برای کسی‌ که از ایران اومده باشه، معماری و طبیعتت، بهت بر نخوره‌ها! نمیتونه دلبری کنه. سالی‌ ۲-۳ ماه البته طبیعتش قشنگه، بقیه‌اش یه پاییز طولانی!…البته مدیریت این شهر، درایتی که توی شهرسازی هست خیلی‌ زیباست.

به جاش زیبائی آدم‌هات اونقدر هست که نیزی به زیباییهای دیگه نداشته باشی‌. بذار از اخریش بگم. لندنی‌ها در پاسخ به حملهای که چند روز پیش توی مترو شده بود، یه هشتگ خیلی‌ جالب توییت کردند.  #youaintnomuslimbruv

لندن عزیز، مردم ساکن تو هیچوقت باعث نشدند من احساس خارجی‌ بودن بکنم. مهماننوازی از این بیشتر؟ ما ایرانیها اسمش رو روی خودمون گذشتیم، اما تو تجلی‌ ‌اش هستی‌. نه من، هیچ کس دیگه‌ای‌، با هر ظاهر و پوشش و قیافه‌ای، با هر عقیده‌ای، با هر معلولیت ذهنی‌ و جسمی‌ ای، با هر از کار افتادگی ای، با هر ناقص و کمبود یا اضافه ای! اینجا احساس ناخونده بودن نمی‌کنه.

لندن درهاش به روی شما بازه، نه اینکه فقط باز باشه، با محبت بازه. براش با بقیه فرق نمی‌کنید. مثل این کار آخرش که اگر احساس کنه به خاطر مسلمون بودن دارید متهم میشید، ازتون نمیخواد از این اعمال زشت برائت بجویید! خودش میاد کنار شما و به تروریست میگه

youaintnomuslimbruv (تقریبا معادل: کریم…تو مسلمون نیستی!)

لندن خوبی‌هات زیاده، شاید باز ازشون نوشتم.