سبک زندگی و رضایت از زندگی

به نظر من رضایت از زندگی خیلی بیشتر از موفقیتهای بزرگ، به رضایت‌های کوچیک کوچیک بستگی داره.  خیلی از بیشتر از یک موفقیت خیلی قلمبه مثل یک رتبه عالی یا مدال المپیک مثلا، لذت بردن از صبحانه یا بیدار شدن/ خوابیدن سر ساعتی که احساس رضایت کنی یا خوردن یک میان وعده خوشمزه به نظر من باعث رضایت از زندگی میشه. البته فکر کنم قضیه سنخ روانی هم باشه یعنی برای همه آدمها این نیست، ولی فکر کنم درصد قابل توجهی از آدمها همین‌طور باشند. و البته حالت طیف داره یعنی حالت کلی و تصویر بزرگ همراه موفقیت‌های قلمبه هم سهم خودشون رو دارند ولی کمتر از سهم این اتفاقات کوچیک روزمره.

چیزی که به نظر من الان توی زندگی خیلی از ماها به خصوص با گسترش رسانه‌ها و تبلیغات و ..اتفاق میفته اینه که همون لدتهای کوچک رو هم از خودمون دریغ می‌کنیم، با تعریف سبک زندگی بر اساس معیارهای دیگران. مثلا فکر می‌کنیم دوست داریم شب زود بخوابیم و صبح با طلوع خورشید بیدار شیم یا وزنمون داخل محدوده خاصی باشه یا رژیم غذایی‌مون مثلا مطابق هرم غذایی و کمتر از فلان مقدار کالری در روز باشه، و بعد چون این طوری نیست غصه می‌خوریم و از روزمون لذت نمی‌بریم، در حالی که هیچ کدوم از این خواسته‌ها میل درونی مون نیست. مثلا آدمی هستیم که اتفاقا از نه شب به بعد موتورمون روشن میشه و کار می‌کنه یا خانوادگی لاغر/چاق هستیم و وزن ما اصولا تو اون محدوده نمیره مگه به زور یا اون عدد کالری اصلا کفاف نیازهای ما رو نمیده. ولی چون شدیدا تبلیغ میشه روی اینا دیگه فکر می‌کنیم همون درسته. احتمالا الان دارید با من مخالفت می‌کنید و شاید فکر کنید خوب اون مدل سالم تره باید همون طور باشه. خوب پاسخ من اینه که اگر واقعا باور داشتید (نه اینکه از بیرون بهتون القا شده بود) اون مدل سالم تره الان اون مدلی بودید و این خواسته‌ها به شکل یک آرزوی روز خراب کن تو زندگی تون نبودن، روش زندگی‌تون بودند. باور داشتن یک چیزه و بقیه میگن پس درسته، یه چیز دیگه.

کاری که من کردم و خیلی خوشحالیم رو بیشتر کرده اینه که اجازه ورود خواسته الکی به ذهنم نمیدم! یعنی چیزی در حالت برزخی -می‌خوامش ولی نمیشه- سعی می‌کنم نذارم. البته نه اینکه کاملا موفق باشم ولی خوبه. اگر هر تغییری در زمینه سبک زندگی توی ذهنم باشه که احساس کنم بهش علاقه دارم، سعی می‌کنم سریع تکلیفش رو روشن کنم  و یا عملی بشه یا حذف. مثلا همین ساعت خواب. هرچقدر هم که در وصف خوبی بیداری ساعات سحر گفته بشه من اغوا نمیشم که بعد صبح‌ها حرص بخورم آه ای کاش من هم سحرخیز بودم! قاطعانه تصمیم گرفتم من قصدش رو در شرایط فعلی ندارم، تمام. از اون طرف مثلا فعلا تصمیم گرفتم به ناخن‌هام همیشه لاک بزنم. دیگه وقتی این تصمیم گرفته شد نشستن و قصه ناحن بقیه خوردن نداریم از همون لحظه اجرا میشه!

همین مدل رو میشه مورد تک تک خواسته‌های سبک زندگی طور! از رژیم غذایی و ورزش و سایر موارد پیاده کرد. کافیه اون سبد وسطی -می خوام ولی نمیشه- رو مرتب خالیش کنیم چون این حرف در مورد سبک زندگی چرته! در مورد فتح اورست که حرف نمی‌زنیم. اگر بخوای میشه و اگر نمیشه واقعا نخواستی و هیچ اشکالی هم نداره. درک این نخواستن و به رسمیت شناحتنش خیلی مهمه. ما حق داریم نخواهیم بدون چی توز موتوری زندگی کنیم مثلا :)) این از حقوق اولیه بشره و باید خودمون اول قبولش کنیم و کاری نداشته باشیم بقیه چی میگن یا چی فکر می‌کنن یا فلان دکتر نظرش چیه. مهم نیست همه دنیا بگن فلان مدل خوراک یا خواب یا ورزش خوبه مثلا ولی ما اون رو نخوایم. به همین راحتی و به همین خوشمزگی و با رعایت کردن اصول مینیمالیسم و مرتب خالی کردن اون سبد وسطی کلی زندگی آدم شادتر میشه و کمتر میره تو جهنم.

باز هم تاکید می‌کنم مساله خواستن و نخواستن مهمه و فهمیدن اینکه من واقعا چی می‌خوام و پدیرفتنش مهمه. پیش نیازش داشتن یک نوع عزت نفس یا اعتماد به نفس هست که خودت رو پدیرفته باشی و قبول داشته باشی. فرض کنیم شما شنیدید چی‌توز موتوری برای سلامتی بده. اگر واقعا باور داشته باشید دیگه نمی‌خواهید چی توز موتوری بخورید بهتون بدن هم رد می‌کنید. اگر باور ندارید هیچ اهمیتی نداره بقیه چی میگن، شما دوست دارید بخورید،پس می خورید! چی توز موتوری دوست دارم پس تو سوپر می خرم ولی با اه و ناله می خورم چون شنیدم فلان، یعنی تکلیفتون با خودتون معلوم نیست.  نتیچه این میشه همون عدم رضایت و استرس و ناراحتی. بحث من اینه که در مورد این چیزهای ساده لااقل تکلیفمون رو با خودمون معلوم کنیم.

در همین راستای رضایت از زندگی این مقاله رو هم بخونید، البته این در مورد موفقیت‌های بزرگتره ولی بی ارتباط به موضوع نیست. وقتی در مورد این انتخاب‌های ریز ریز هم رضایت و میل خودت رو به موفقیت و پسند جامعه ترجیح بدی میشه تقریبا همون چیزی که مد نظر من بود بگم.

نظر شما چیه؟