۸ آبان ۱۳۹۲-۳۰ اکتبر ۲۰۱۳

چند روزیه که با یک وبلاگ جالب آشنا شدم که خیلی از خوندنش لذت بردم. به شماها هم توصیه می کنم بخونیدش. کلی حرف میشه در موردش زد که فعلا وقتش رو ندارم! یک کار خیلی جالب کرده بود که خوشم اومد و تصمیم گرفتم من هم اون کار رو بکنم. اون هم ثبت کامل یک روز در هر سال بود با عکس. یعنی از صبح که بیدار شده بود تا آخر شب همه کارهایی که کرده بود رو ثبت کرده بود. در ادامه مطلب امروز ما رو می بینید! البته تا این لحظه، خوب من هنوز نخوابیدم :) یادتون باشه حجم ادامه مطلب زیاده!

یادم رفت بلافاصله بعد از بیدار شدن از اتاق خواب عکس بگیرم. بعد از بیدار شدن مریم شیر می خوره و من میذارمش پای تلویزیون که بتونم برم دستشویی! ما با هم بیدار میشیم (تا مریم بیدار نشه من پا نمیشم!). امروز هشت و نیم پا شدیم.

image

اینجا یادم اومد که از اتاق هم عکس بگیرم.image

این هم مکان درست کردن چایی . چای دم کردن برای ما جواب نمیده! کیسه ای می خوریم.

image

این هم مریم و صبحانه اش. اون یک برگ پنیر فلفلیه!

image

این هم صبحانه من.

image

اینجا مریم داره Numtums می بینه. برنامه آموزش اعداده، امروز نوبت عدد هشت بوده!

image

مریم مشغول تاب تاب عباسیimage

بعد هم فعالیت محبوبش. خالی کردن کیف سکه های یک پنی و دو پنی!

image

اینجا هم مریم توی راه بندون گیر کرده.imageمشغول مطالعه کتاب موزیکال

imageبنده فرصت رو مغتنم شمرده اومدم پای کامپیوتر

imageاما مریم سریع خودش رو رسوند!

imageمن هم دست از رایانه شستم و لباس تنش کردم که بریم بیرون. روزهای دوشنبه چهارشنبه و پنج شنبه میریم گروه بازی بچه ها اما این هفته تعطیله، برای همین قصد داشتم برم کامن روم یا همون محل بازی تا مریم با سرسره ای که اونجا هست بازی کنه. تا خود اونجا هم راه رفتن برای مریم کلی کیف داره.

imageاین هم همون محل مورد نظر و سرسره فوق الذکر.

imageاین زیریها هم شامل آثار هنری مریم و دوستانش هستند در همون گروه بازی. در واقع اثر هنری رو من درست کردم مریم خرابش کرده و نتیجه اش شده این!

imageاین یکی که بالا سمت راسته باز مال ماست.

image

بعد بساط سرسره رو برپا کردم. و مریم که همیشه وقتی روش پر بچه است ازش آویزونه این بار هیچ توجهی بهش نکرد!imageبعد یکی دوستهای مریم و مامانش، روحی و کاوری به قصد گروه بازی اومدند و وقتی دیدند خبری نیست ما رو دعوت کردند خونه شون. اونجا مریم یه دونه ماشین از اینا که بچه ها می شینن روش میرن جلو! هدیه گرفت (دوستش دو تا بهش رسیده بود). اسمش به فارسی چی میشه؟

image

بعد از یک ساعت و نیم اومدیم که بریم خونه ولی مریم معمولا در جهت عکس خونه راه میره!imageاین هم همون کادویی که حرفش رو زدم.

image

بعد تلاش کردیم به مریم میوه بدیم. وقتی از روز قبل غذا نباشه من ناهار نمی پزم معمولا. هله هوله می خورم تا شب که غذا پخته بشه. مریم هم غذاهای آماده داره برای این مواقع. ولی اینجا بهش غذا ندادم چون پیش دوستش خیلی خوراکی خورده بود.imageبعد مریم خوابید و من یادم رفت از خوابش عکس بگیرم. چون این لحظاتی که بدون عذاب وجدان می تونم بشینم پای کامپیوتر خیلی بهم کیف میده. مشخصه که کجا میرم نه؟ window shopping!

imageوقتی مریم خواب بود خاله صبریه اش پیشنهاد کرد باهاشون بریم پارک یا محوطه. بعد که بیدار شد اونها از پارک اومده بودند توی محوطه. مریم هم شیر خورد و لباس پوشید ولی هنوز کامل بیدار نشده بود همونطور که از پهن شدنش روی زمین معلومه. و این بار با کالسکه رفتیم پیش مامان صبریه و محسن و مصطفی.

image

این هم عکس کالسکه های مریم و مصطفی و مامانشimage

بعد برگشتیم و این بار سعی کردم به مریم ناهار بدم.imageو غذا رو بگذارم برای شام که قرار بود ته چین مرغ باشه. مرغش از صبح بیرون بود و تازه باز شده بود.

imageیه برنامه دیگه توجه مریم رو جلب کرده پس از فرصت استفاده می کنیم بریم سراغ ظرفشویی!

imageو این هم قیافه اشپزخونه قبل از شستن ظرفها

image

و این بار مریم رفته سراغ هاجر، کلیپ محبوبش توی یوتوبimage و اینجا آشپزخونه مرتب..به به!

imageو غذای آماده

imageو مریم هم چنان مشغول پای تلویزیون..تازه این روزیه که ما دو بار رفتیم بیرون. ولی واقعا توی خونه مگه چقدر میشه بچه رو سرگرم کرد وقتی کارهایی مثل همین ظرف شستن و غذا پختن هم هست. من هم در دوران ایده ال گرایی از این حرفها می زدم که بچه نباید تلویزیون ببینه ولی دنیای واقعی با دنیای رویایی فرق داره!

imageاینجا رفتم سراغ اندکی خیاطی. دارم تلاش می کنم برای مریم footmuff بدوزم چون چند تا پتوی کوچک اضافی داره.

imageو مریم باز مشغول دیدن یک کلیپ از یوتوب (کلیپ آهنک “ای سرزمین من” فکر کنم)

image

مریم در دو عکس زیر در حال وزنه برداری می باشد!
image

imageاینجا تلاش کردیم خونه رو کمی تمیز کنیم. ناراحتی مریم از این امر مشخصه!

imageو این هم خونه تمیز! بله! تمیزش همینه :))

imageو بعد از جارو اگر با ابر لکه های روی موکت رو نگیریم تقریبا فرقی با جارو نزدن نداره! واقعا بچه ها تواناییهای عجیبی دارند.

imageو باز تلاش برای دادن میان وعده به مریم. این بار سیب. دو تصویر بعد گویای موفقیت من هستند!!

image

imageو بالاخره بابا اومد. این سپر انسانی برای جلوگیری از دسترسی مریم به استکان داغی که شما نمی بینیدش شکل گرفته!

imageو وقت شام، باز تلاش بیهوده برای غذا دادن به مریم!

imageو تلاش بسیار موفقیت آمیز برای بستنی دادن به مریم

imageدر پایان مسواک زدن مریم که یادم رفت ازش عکس بگیرم پس این عکس نمادین رو میذارم به جاش!
imageو مریم در تخت خودش به خواب می رود. این هفته سومیه که از ما جدا شده و توی تخت خودش می خوابه. واقعا ممارست می خواد این موضوع البته خوشبختانه ما خیلی اذیت نشدیم.

imageو بعد از همه اینها، مامانی که به شدت از اینکه شاید مریم خوب غذا نخورده نگرانه، سرش هم کمی درد می کنه و اعصاب هم زیاد نداره، می دوه پای کامپیوتر که این پست رو بگذاره. شبها مریم رو سعی می کنم زودتر بخوابونم که کمی وقت استراحت داشته باشم اما معمولا بعد از ۱۱-۱۲ ساعت سر و کله زدن با مریم اعصابم ضعیفتر از اینه که از استراحت مربوطه لذت ببرم. این هم خاطره یک روز پاییزی ما!

23 دیدگاه در “۸ آبان ۱۳۹۲-۳۰ اکتبر ۲۰۱۳

  1. سلام
    من الان اینجا رو کشف کردم!!! بسیار لذت بردم مخصوصا وقتی دیدم تنها آدمی نیستم که تقریبا برنامه زندگیمو یه فسقلی می چینه! کاش منم می تونستم روزانه هامو بنویسم! منتظر روزهای قشنگ این صفحه هستم. بوس

    • ممنونم. من البته این کار رو فقط برای یک روز کردم، فکر کنم سالی یا هر چندماهی یک بار هم آدم بشینه همچین کاری بکنه کافیه از لحاظ حفظ خاطره! بله شما اصلا تنها نیستید :)) ایشالا شما هم بنویسید و ما بخونیم.

  2. سلام خیلی خوب نوشته ای احساس میکردم که انجا بوده ام خدا راشکر که سالم هستید مشغول کارهای مفید ولذت بخش خدا یارویاورتان باد

  3. وای خواهر نمیدونی که چقدر خوب بود این کارت, انگار مریم و خودت یه روز کامل کنار مون بودی. اصلن خیلی حالم خوب شد, هر روز میام میخونمش اصلا :-)

  4. خاله جونم کاشکی من هرروزم پیش تو میگذشت. :*
    عارفه خیلی خیلی کارت جالب بود
    دستت درد مکنه، لذت بردم، خسته هم نباشی :*

  5. وااااااااااااااااااااااای عارفه دلم ضعف رفت واسه تون!
    یعنی مردم اصن
    اشک تو چشمام جمع شد
    البته به جز تیکه ی سپر انسانیتون که با اجازه تون با حسین کلــــــــــــــــــی خندیدیم:))))))))))))))
    بعدم من شیفته ی اون صبحونه خوردنتونم! یه تیکه پنیر گذاشته جلوی بچه بعد واسه خودش یه سینی رنگین صبحانه:))))))))) (شوخی کردما:*)

    تو رو خدا از این کارا زیاااااااااد بکن، شایستی قد یه اپسیلون ببخشمت که انقدر نیستی پیشم:(:پی

  6. این وردپرس هم نمی‌گذاشت من کامنت بگذارم. بالاخره موفق شدم درست کنم اکانتم رو فکر کنم!
    خیلی این از یه روز عکس گذاشتن جالب بود. منم باید همت کنم یه بار. البته خونه ما انفجاریه همیشه! و قیافه خودمون هم همین‌طور!
    خیلی هم خوبه که هر روز می‌نویسی.

    • من قیافه خودم رو که سانسور کردم :)) برحسب اتفاق این روز شد یه روزی که وضع خونه مون خوب بود به نسبت، خونه ای که توش بچه و دانشجو/دانشمند باشه طبیعیه که در حال انفجار باشه!

  7. بازپینگ: پست هفتم | عارفه در لندن

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>