ماندلا

Nelson_Mandela-2008_(edit)

من کلا کم و سخت گریه ام می گیره، یعنی حتی وقتی می خوام گریه کنم هم معمولا اشکم در نمیاد. یادمه یه زمانی تو دبیرستان می تونستم با انگشتای دستم کل گریه های چند سال گذشته رو سرشماری کنم. الان البته مدتهاست وقت آمارگیری ندارم که ببینم واقعا همونقدر کمه یا نه. البته این قضیه باعث میشه اون یه باری که بالاخره اشکم درمیاد همه گریه های معوقه رو با هم بریزم بیرون و یک هویی سر یک چیزی الکی (مثلا یه فیلم) چنان گریه کنم که باعث تعجب بشه، چون بقیه از این ویژگی من خبر ندارند و نمی فهمند این گریه ها مال چندماهه مثلا.

حتی سوگواری و عزاداری هم زیاد نمی تونه اشکم رو در بیاره، اگرچه از جمله همون مواردیه که خیلی دلم می خواد گریه کنم اما معمولا نمیشه. برای همین امروز خیلی برام عجیب بود که برای مردن ماندلا گریه ام گرفت. ولی واقعا احساس می کنم یه جای خالی روی کره زمین ایجاد شده که همیشه خواهد بود. البته زندگی نامه اش رو خوندم و می دونم آدمی بوده پر از خطا و اشتباه مثل همه ما، احساس نمی کنم یک فرشته از روی زمین رفته، اما مهم اینه که ماندلا روی زمین چه اثری گذاشت، و به چقدر انسان می تونست انگیزه و امید بده و چقدر الهام بخش بود. و البته اینها بعد از مرگش هم خواهند بود. خوشحالم که همچین انسانهایی هم کنار اون همه گرگ و کفتار وجود دارند!

پست آخر ماه نوامبر

گفتم تا دسامبر تموم نشده بیام اینجا اعلام کنم که ماه وبلاگ نویسی تموم شد، چقدر زود گذشت،و چه عجیب که من تونستم یک ماه تمام، حالا با یک مقداری تنبلی بنویسم. دوست داشتم پست آخر مفصل تر باشه ولی فعلا خودم سرما خوردم و حسابی خمارم و خوابم میاد! برای همین با دو تا عکس هنری! از پیک نیک امروز خودم و مریم شما را به خدا می سپارم:
image

image

پست بیست و هفتم در روز بیست و نهم!

مریم از سه شنبه شب اولین سرماخوردگی اگاهانه عمرش رو خورده (یعنی سرما خورده و می فهمه که سرما خورده!)، بدیش اینه ممه مثل کنه و سرماخوردگی اش با استفراغ همراهه و خلاصه لباس و ملافه و بالشت و پتو و اینهاست که راهی لباس شویی میشه هی.معمولا هم اول خوابش این برنامه اجرا میشه که همزمان ه با وقت پست گذاشتن و وبگردی و کارهای کامپیوتری من، اینه که فعلا خیلی اثری ازم نیست.امشب سه سری لباس های خودش و باباش و من رو مورد عنایت قرار داده!  دعا کنید زودتر خوب بشه.

پست بیست و پنجم واقعی (یه روز ننوشتم خوب)!

این رو در واقع باید دیروز می گذاشتم (روز جهانی رفع خشونت علیه زنان)، ولی ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است، اون هم در مورد موضوعی که خیلی وقتها از بس در موردش شنیدیم باورمون میشه که دیگه دوره زمونه این چیزها گذشته و جای نگرانی در مورد این چیزها نیست و به اونهایی که هی جلز ولز می کنند غر می زنیم که بسه دیگه! در حالی که اتفاقا الان دقیقا دوره زمونه همین چیزهاست و زندگی کلی انسان با همین مسائل هنوز درگیره و عمرشون به سادگی به خاطر این چیزها بر باد میره…خلاصه، حواسمون به خشونت علیه زنان باشه.

البته من این عکس رو گذاشتم به این امید که دیگه بین خوانندگان این وبلاگ کسی درگیر خشونت فیزیکی نیست، وگرنه که هنوز میلیونها زن روزانه درگیر خشونت فیزیکی هستند، این خشونتها که بماند!

خشونت علیه زنان

بعدش نوشت: این نوشته رو می خوندم ، می بینید خشونت رو میشه چقدر قشنگ و زیبا توجیه کرد و به خورد مخاطب داد؟ و بعد هم توجیه کرد که بله “به همین دلیل این همه دعوا و طلاق داریم”، که خانمها وقت لباس خریدن از شوهرشون اجازه نمی گیرند (یا اطلاع نمی دهند)! تفاوتش خیلی کمه، زنی که با چنین تکنیکهایی جلوی “دعوا” رو میگیره، درگیر خشونته. (طبیعتا میفهمم زنی که با شوهرش دوست داره در مورد خرید لباس صحبت کنه همونطور که ممکنه با مامانش یا دوستش صحبت کنه، رابطه اش مشکلی نداره، ولی تفاوت این دو حالت به نظرم مشخصه).

پست بیست و پنجم

امشب نشستیم با امیر یک قسمت از سریال پژمان رو دیدیم. من خیلی آهنگ تیتراژ آخرش رو دوست دارم.

مریم تو گروه بازی خیلی بامزه شده. آخرش که همه می نشینند و شعر می خوانند خیلی از حرکات همراه شعر ها رو انجام میده البته سعی میکنه که انجام بده ولی همین هم خیلی بامزه است.

پست بیست و سوم در روز بیست و چهارم

آخر هفته شلوغی بود این شنبه یک شنبه.دیشب که اصلا یادم نیومد پست بذارم امشب هم واقعا دیره فقط به قصد سک سک اومدم.مهمون داشتیم، یک کم روی سی وی ام کار کردم و به ازای هر کلمه که نوشتم یه چیزی خریدم آنلاین. دیروز رفتم جشن محله واسه کریسمس امروز هم وینتر واندر لند هاید پارک که خیلی هم جالب نبود. عکس اولی مریم و گوزن هاست مال جشن محله، دومی هم مریم و این پشمک صورتی هاست توی شهر بازی!

image

image

پست بیست و دوم

امروز خانم خریدار اومد و صندلی ماشینش رو گرفت. خیلی هم مودب برخورد کرد و گفت من دوست داشتم بیام خونه شما رو ببینم ولی نه توی تاریکی! و من هم رافت اسلامی ام شامل حالش شد از راه میونبر بردمش. حالا ببینیم در عرصه فیدبک چه رخ خواهد داد!

خبر هیجان انگیز امروز هم این عزیزیه که عکسش رو می بینید اینجا (مریم نه! اون یکی).

کی برد یاماهای 1981

توی مجتمع ما یک اتاقی هست که خیلی اتاق خوبیه! هر کسی وسیله ای لازم نداشته باشه و البته وسیله هه به درد بخور باشه هنوز، میذاره اونجا برای بقیه. ما تا الان یک میز تلویزیون و یه مقداری ظرف از اونجا کاسب شدیم. امروز هم که این دوست عزیز از اونجا گیرمون اومد. من امروز که با مریم رفتیم قدم بزنیم ( و خیلی خوش می گذره، من دست مریم رو می گیرم و اون مسیر رو تعیین می کنه و تقریبا هم هرجا که بخواد بره میرم باهاش به جز وسط خیابون و توی خونه مردم!) دیدم این توی اون اتاقه است، ولی چون بزرگ بود بعدا تنهایی رفتم آوردمش. اولش به این قصد آوردم که اصلا ببینم کار می کنه یا نه و در هر یک از این دو حالت بگذارمش روی ای بی (تازگی خیلی مقاله ای بی ای! خوندم یک کمی توی جو می باشم). ولی چون موقع خواب مریم بود نشد امتحانش کنم، فقط یک کمی تر و تمیزش کردم تا وقتی مریم بیدار شد. بعد زدم به برق و دیدم دکمه هاش صدا میدن و دستگاه کار می کنه! (ولی با کلی تنظیماتی که اون بالا داره نمی دونم باید همین صداها رو بدهند یا نه). بعد شماره مدلش رو سرچ کردم و کاشف به عمل اومد که این یک یاماهای ساخت سال 1981 می باشد! بعد چشمای من مثل اسکروچ برق زد که وای الان پولدار میشیم، عتیقه پیدا کردم. توی ای. بی آمریکا با قیمت هفتاد هشتاد دلار، صد، صد و پنجاه و حتی دویست دلار فروخته شده بود  مشابه های این ولی توی انگلیس با یه چیزی در حد سی پوند در بهترین حالت،حتی با پنج پوند هم رفته بود. در نتیجه من تصمیم گرفتم پولدار نشم و نگهش دارم، داشتن چیزهای قدیمی حس خوبی بهم میده (و این کاملا ناشی از زندگی اینجاست بسکه برای هرچیز قدیمی، از خیابون گرفته تا لوازم منزل ارزش قائلند، تو ایران اصلا همچین حسی نداشتم.) و نه تنها پولدار نشدیم که مقداری هم هزینه کردم یک خودآموز خریدم که امیدوارم به زودی بهم برسه و شروع کنم به نواختن کی برد سی و دو ساله ام!

بازی تازه!

متاسفانه امروز مریم موقع Baby Jake خواب بود و ندیدیمش.

اما یک بازی جدید یافتم که البته هنوز خودم نتونستم برم کشفش کنم ولی برای هیجانش به شما هم میگم:

بورس مجازی

این یه تالاره بر مبنای داده های واقعی بورس ولی شما با اعتبار مجازی توش کار می کنید. برای آشنایی با بورس باید چیز جالبی باشه. مسابقه و جایزه هم داره…خلاصه بشتابید که خیلی باحاله!

پست بیستم

امروز می خواستم قربون صدفه به انگلیسی رو براتون بنویسم. از یکی از همین برنامه های کودک یاد گرفتم به اسم Baby Jake. یه داداش کوچولوئه تو یه خانواده دوازده نفره! که داداش یکی قبل از اون زبونش رو می فهمه و از زبون اون ماجرا تعریف می کنه و اینا…بعد دقیقا قبل از تیتراژ این دو تا داداش رو تو بغل هم نشون میده و داداش بزرگه یه چیزایی میگه که عین قربون صدقه ماست! یه چیزی تو مایه های Boincy bouncy wobbly bubbly gurgling burbling Jake !( من از خودم در آوردم ها فقط شبیه ایناست  و خیلی هم طولانی تره به نظرم) ولی آنلاین نتونستم متنش رو پیدا کنم. اگر فردا پاش بودم و تونستم بنویسم براتون می گذارمش! این هم برای اینکه پست بیستم منتشر شده باشه فقط.