تنها عیب پدر و مادر بودن

خیلی جالبه که به یه چیزی فکر کنی و بقیه بهتر از خودت بیانش کنند. خیلی وقت پیش دقیقا یادم نیست توی سخنرانی کی بودیم که در مورد مرگ حرف میژد، و چیزی در این زمینه گفت که اینکه آدم بتونه راحت بمیره مهمه و ارزش داره.اون موقع این به ذهنم رسید که وقتی مادر هستی مردن برات دیگه نمی تونه راحت باشه. البته اون موقع فقط مریم فرزندمون بود ولی متاسفانه من اصلا نمی تونستم و هنوز هم نمی تونم! راحت بمیرم و دلیلش هم اینه که نگرانی اینکه بچه آدم بعدش چی میشه خیلی نگرانی بزرگیه.

فکر می‌کنم قبلا تو همین وبلاگ نوشتم که به نظرم منت داشتن پدر و مادر بر بچه ها و توقع جبران داشتن خیلی توقع بی خودیه چون اینقدر پدر و مادرها کیف می‌کنند با بچه ها که دیگه دینی به گردن کسی برای زحمتهاش نمی‌مونه، و واقعا به تظرم خوشی اش خیلی بیشتر از ناراحتی هاشه و خیلی خوبه که آدم براش پیش بیاد و این تجربه رو بچشه…اما این یک مورد که بعدش نمی تونی راحت بمیری تنها موردیه که به نظرم واقعا سخته و ناراحت کننده،  و از این یک جهت، خوش به حال اونهایی که بچه ندارند!

اما وقت نکرده بودم این پست مورد نظر در این مورد رو بنویسم و الان هم در واقع ننوشتم. به طرز جالبی دیروز هم توی یک وبلاگ و هم توی یک گروه فیسبوکی دیدم در همین مورد نوشته شده و دیدم چقدر آدم دیگه هم همین حس رو دارند. دیگه نیازی نیست من خیلی چیزی بگم.

پست وبلاگی پست آیدای پیاده رو بود که واقعا همین حس رو بارها و بارها خودم داشتم وقتی خبر مرگ یک مادر رو شنیدم

باران حریف ما شد

 

و این هم چند تا کامنت از اون پست فیسبوکی که دیدم، پست توی یک گروه پرسیده بود از مرگ می‌ترسید یا نه؟

-نه هیچ وقت از مرگ نترسیدم ،فقط وقتی پسرام بدنیا آمدن از خدا خواستم تا موقعی که فرستادمشون دانشگاه کنارشون باشم ،حالا شکر خدا بزرگرو فرستادم و کوچیکه هم کم مونده .سپازگذارم از خدای مهربان .خدا سایه هیچ پدر و مادری رو از سر بچه ها کم نکنه .

 

-من از مرگ نمیترسم فقط نگران بچه هام و مخصوصاً پسر کوچیکم هستم که من نباشم با توجه به شرایطش چیکار میکنه یا کی کمکش میکنه

 

-نمى ترسم فقط مثل باقى دوستان ادم که بچه داره فکر بچش که مى ترسونتش و ارزوم اینه وقتى از این دنیا برم که دخترم خودش خانواده خودش رو داشته باشه و خوشبخت باشه 🙏🏼❤️

-من از مرگ نمیترسم فقط از این که بعد من چه بر سر بچه هام میاد میترسم ، من بیشتر از مرگ عزیزانم میترسم

-مرگ یه حقیقته

و هربار که کسی فوت میکنه ناخوداگاه بهش فکرمیکنی که وقتی نوبت به تو میرسه چه وقتیه چطوره و …
قبل از بچه دار. شدنم خیلی سخت نبود
ولی حالا از این میترسم که بعد. از من چی به سر. بچه هام میاد
و وحشتم از اینه که کسی اذیتشون یا ناراحتشون کنه
بعد. از مادر شدن حتی نمی تونی راحت بمیری
——————–
جدا از موضوع بچه دار شدن، توی اون پست فیسبوک اینکه خیلی از آدمهای عادی و بی ادعا از مرگ نمی ترسن برام جالب بود. خیلی جالبه اگه یکی بره قم و یه بررسی بکنه ببینه بین این علمای گرام چند نفر از مرگ نی ترسند :))

 

 

سبک زندگی و رضایت از زندگی

به نظر من رضایت از زندگی خیلی بیشتر از موفقیتهای بزرگ، به رضایت‌های کوچیک کوچیک بستگی داره.  خیلی از بیشتر از یک موفقیت خیلی قلمبه مثل یک رتبه عالی یا مدال المپیک مثلا، لذت بردن از صبحانه یا بیدار شدن/ خوابیدن سر ساعتی که احساس رضایت کنی یا خوردن یک میان وعده خوشمزه به نظر من باعث رضایت از زندگی میشه. البته فکر کنم قضیه سنخ روانی هم باشه یعنی برای همه آدمها این نیست، ولی فکر کنم درصد قابل توجهی از آدمها همین‌طور باشند. و البته حالت طیف داره یعنی حالت کلی و تصویر بزرگ همراه موفقیت‌های قلمبه هم سهم خودشون رو دارند ولی کمتر از سهم این اتفاقات کوچیک روزمره.

چیزی که به نظر من الان توی زندگی خیلی از ماها به خصوص با گسترش رسانه‌ها و تبلیغات و ..اتفاق میفته اینه که همون لدتهای کوچک رو هم از خودمون دریغ می‌کنیم، با تعریف سبک زندگی بر اساس معیارهای دیگران. مثلا فکر می‌کنیم دوست داریم شب زود بخوابیم و صبح با طلوع خورشید بیدار شیم یا وزنمون داخل محدوده خاصی باشه یا رژیم غذایی‌مون مثلا مطابق هرم غذایی و کمتر از فلان مقدار کالری در روز باشه، و بعد چون این طوری نیست غصه می‌خوریم و از روزمون لذت نمی‌بریم، در حالی که هیچ کدوم از این خواسته‌ها میل درونی مون نیست. مثلا آدمی هستیم که اتفاقا از نه شب به بعد موتورمون روشن میشه و کار می‌کنه یا خانوادگی لاغر/چاق هستیم و وزن ما اصولا تو اون محدوده نمیره مگه به زور یا اون عدد کالری اصلا کفاف نیازهای ما رو نمیده. ولی چون شدیدا تبلیغ میشه روی اینا دیگه فکر می‌کنیم همون درسته. احتمالا الان دارید با من مخالفت می‌کنید و شاید فکر کنید خوب اون مدل سالم تره باید همون طور باشه. خوب پاسخ من اینه که اگر واقعا باور داشتید (نه اینکه از بیرون بهتون القا شده بود) اون مدل سالم تره الان اون مدلی بودید و این خواسته‌ها به شکل یک آرزوی روز خراب کن تو زندگی تون نبودن، روش زندگی‌تون بودند. باور داشتن یک چیزه و بقیه میگن پس درسته، یه چیز دیگه.

کاری که من کردم و خیلی خوشحالیم رو بیشتر کرده اینه که اجازه ورود خواسته الکی به ذهنم نمیدم! یعنی چیزی در حالت برزخی -می‌خوامش ولی نمیشه- سعی می‌کنم نذارم. البته نه اینکه کاملا موفق باشم ولی خوبه. اگر هر تغییری در زمینه سبک زندگی توی ذهنم باشه که احساس کنم بهش علاقه دارم، سعی می‌کنم سریع تکلیفش رو روشن کنم  و یا عملی بشه یا حذف. مثلا همین ساعت خواب. هرچقدر هم که در وصف خوبی بیداری ساعات سحر گفته بشه من اغوا نمیشم که بعد صبح‌ها حرص بخورم آه ای کاش من هم سحرخیز بودم! قاطعانه تصمیم گرفتم من قصدش رو در شرایط فعلی ندارم، تمام. از اون طرف مثلا فعلا تصمیم گرفتم به ناخن‌هام همیشه لاک بزنم. دیگه وقتی این تصمیم گرفته شد نشستن و قصه ناحن بقیه خوردن نداریم از همون لحظه اجرا میشه!

همین مدل رو میشه مورد تک تک خواسته‌های سبک زندگی طور! از رژیم غذایی و ورزش و سایر موارد پیاده کرد. کافیه اون سبد وسطی -می خوام ولی نمیشه- رو مرتب خالیش کنیم چون این حرف در مورد سبک زندگی چرته! در مورد فتح اورست که حرف نمی‌زنیم. اگر بخوای میشه و اگر نمیشه واقعا نخواستی و هیچ اشکالی هم نداره. درک این نخواستن و به رسمیت شناحتنش خیلی مهمه. ما حق داریم نخواهیم بدون چی توز موتوری زندگی کنیم مثلا :)) این از حقوق اولیه بشره و باید خودمون اول قبولش کنیم و کاری نداشته باشیم بقیه چی میگن یا چی فکر می‌کنن یا فلان دکتر نظرش چیه. مهم نیست همه دنیا بگن فلان مدل خوراک یا خواب یا ورزش خوبه مثلا ولی ما اون رو نخوایم. به همین راحتی و به همین خوشمزگی و با رعایت کردن اصول مینیمالیسم و مرتب خالی کردن اون سبد وسطی کلی زندگی آدم شادتر میشه و کمتر میره تو جهنم.

باز هم تاکید می‌کنم مساله خواستن و نخواستن مهمه و فهمیدن اینکه من واقعا چی می‌خوام و پدیرفتنش مهمه. پیش نیازش داشتن یک نوع عزت نفس یا اعتماد به نفس هست که خودت رو پدیرفته باشی و قبول داشته باشی. فرض کنیم شما شنیدید چی‌توز موتوری برای سلامتی بده. اگر واقعا باور داشته باشید دیگه نمی‌خواهید چی توز موتوری بخورید بهتون بدن هم رد می‌کنید. اگر باور ندارید هیچ اهمیتی نداره بقیه چی میگن، شما دوست دارید بخورید،پس می خورید! چی توز موتوری دوست دارم پس تو سوپر می خرم ولی با اه و ناله می خورم چون شنیدم فلان، یعنی تکلیفتون با خودتون معلوم نیست.  نتیچه این میشه همون عدم رضایت و استرس و ناراحتی. بحث من اینه که در مورد این چیزهای ساده لااقل تکلیفمون رو با خودمون معلوم کنیم.

در همین راستای رضایت از زندگی این مقاله رو هم بخونید، البته این در مورد موفقیت‌های بزرگتره ولی بی ارتباط به موضوع نیست. وقتی در مورد این انتخاب‌های ریز ریز هم رضایت و میل خودت رو به موفقیت و پسند جامعه ترجیح بدی میشه تقریبا همون چیزی که مد نظر من بود بگم.

نظر شما چیه؟

برهان قاطع

۰برهان قاطع وجود جهان پس از مرگ برای من، عشق والدین به فرزندانشونه. مادرها (و پدرها، ولی تجربه نکردم که بدونم!!) اونقدر بچه هاشون رو دوست دارند که بعیده چیزی بتونه برای همیشه از هم جداشون کنه، حتی مرگ!

در بهشت اکنون

الان دی‍‍‍گه تقریبا یادم نیست پست های قدیمی اینجا چی بوده. از همین رو اگه قبلا این رو نوشتم ببخشید! به هر حال وقتی من یادم نیست شما هم احتمال زیاد یادتون نیست دی‍‍گه، به ریسکش میارزه ‍:)) ولی مطمئنم شفاهی در موردش حرف زدم.

یه آیه قشنگ قرآن هست که< وَ اِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحیطَهٌ بِالکفِرین> ( و جهنم، کافران را احاطه کرده است،توبه ۴۹)، همین طور فکر کنم چند جا (ولی شاید اشتباه می‌کنم) مضمون این عبارت اومده که: <إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلا هُمْ یَحْزَنُونَ> (همانا دوستان خدا ترسی ندارند و غمگین نیستند، یونس ۶۲). هر دو هم زمانشون حال هست نه آینده.

اون موضوعی که یادم نمیاد نوشتم یا نه همینه که جهنم به طور خاص، همون طور که در عبارت اول اومده، همین الان و همینجا دور کافرین هست و اونها رو در بر گرفته. برای من معنیش این نیست که یکی با چشم برزخی مثل سریالهای ماه رمضونی مثلا بیاد، دور کافرین محترم آتیش می بینه :))) به نظر من منظور اینه که همون ترس و غمی که توی عبارت بعد گفته سراغ دوست‌های خدا نمیاد زندگی این دنیای کافرین رو به جهنم تبدیل کرده. بهشت همینجاست و جهنم هم همینجاست. بهشت همینه که شب سرت رو راحت بتونی بذاری بخوابی و جهنم خیلی ساده، همینه که نتونی. اگر اینجا در بهشت نیستی، انتظار بیهوده‌ایه که وقتی قلبت ایستاد یهویی در باز بشه بری توش! واضح و مبرهن است که این حالت کاملا درونیه و اصلا به اینکه آدم پنت هاوس داره یا زاغه نشین هست و مشکلات مالی و جسمی و کشور پیشرفته و جهان سوم و غیره و ذلک نداره. بهشتتر از حالت امام حسین در آخرین لحظات که با دل خوش میگه الهی رضا لرضاک که نداریم.

حالا دین در این میان چه نقشی می تونه داشته باشه؟ البته برای خیلی‌ها دین می‌تونه همون عامل زندگی بهشت کن و  آرامش بخش باشه. خوش به حالشون! ولی موضوع پستم اون دسته نیستن.

یه عده هم که خیلی واضح با دین میرن جهنم که باز اونا هم خیلی تابلو هستند دیگه کاری بهشون نداریم :))

ولی دسته‌های دیگه و بینابینی مثل خودامون هم هستند که ترکیبی از این دو حالت هستیم. گاهی دین و معنویت ناشی از اون یه بهشت دورمون درست می‌کنه و گاهی جهنم. می‌خوام چند تا مثال استفاده از دین جهت زندگی جهنم کنی بزنم!

-خودمون رو با بقیه مقایسه می‌کنیم و نتیجه می‌گیریم چون فلانی اون طوریه و اون کار رو می‌کنه و ما نکردیم خدا حساب کتاب می‌کنه می‌بینه ما کمتر تحفه براش اوردیم تحویلمون نمی گیره و ما رو دوست نداره! (هر نوع مورد مقایسه پذیر بسته به محیط و سبک بزرگ شدن ممکنه باشه!)

-در ادامه مورد بالا فارغ از بقیه، یه استاندارد بی خود و بی جهت من درآوردی برای خودمون در میاریم که من فلان کار رو بکنم یا فلان طور باشم خیلی به خدا نزدیک میشم. بعد چون نمی کنیم خودمون نتیجه می گیریم من از خدا دورم، بعد عزا می‌گیریم، بعد جهنم رو دعوت می‌کنیم خدمتمون. ما هرکاری هم بکنیم در حدی نیست که خدا مدیونمون بشه، هیچ کاری نکنیم هم از اون کم نمیاد و هم چنان می‌تونه ما رو دوست داشته باشه و داره! این تصور استاندارد گذاری برای میزان نزدیکی به خدا کلا غلطه.

-گیر دادیم که یکی دیگه در خانواده (فرزند، همسر، نوه، مادربزرگ و غیره!) نماز نمی خونه یا حجابش کامل نیست یا مشروب می‌خوره یا چه می‌دونم ضاد والضالین رو خوب تلفظ نمی‌کنه و در نتیجه بهشت داره از دستش میره! بعد ما که خودمون جهنم رو قشنگ گرد کردیم دور خودمون سر این قضیه و هی حرص می خوریم و شب نمی‌تونیم راحت بخوابیم، نگران بهشت نرفتن بقیه هستیم و هی تلاش می‌کنیم یه کاری کنیم زندگی اونا هم جهنم بشه!!خوبه خدا از ماها نظر نمی‌گیره.

این چند تا مثال وابسته به مذهب بود…البته مشابه اینها و متفاوت از اینها در زمینه های دیگه زندگی (تحصیلی، خانوادگی، شغلی و …) ماها هزاران مدل راه حل برای بهشت کردن و جهنم کردن زندگی خودمون داریم و استفاده می کنیم. تا حالا بهشون فکر کردید؟ یکی شون که برای من خیلی روشنه: قطعا سخت گرفتن زندگی (به خود و دیگران!) ره به بهشت نمی‌برد.

به امید آن روز که بهشت ما رو احاطه کرده باشد!

*** عنوان دزدیده شده از این وبلاگ

شب قدر

شب قدر یاد اینجا میفتم! اگر چه این شب قدر حرفی برای زدن ندارم! اما همین حرف نداشته بمونه اینجا :)

التماس دعا از همه دوستهای خوبی که به اینجا سر می‌زنن.

سالگرد

الان تقریبا سالگرد این پست هست، اگرچه موضوعش هیچوقت از داغی نمیفته :)) به همین مناسبت می خوام دوباره در مورد دوستی بنویسم.

دوستی یکی از کلمه هاییه که واقعا در حقش خیلی ظلم میشه، برای اینکه خیلی ها لایقش نیستند ولی از کمبود کلمه بهشون همین رو میگیم. واقعا حق دوستهای واقعی نیست که یک اسم داشته باشند با دوستهای الکی!

و البته داشتن دوست واقعی هم نعمتیه که نصیب هر کسی نمیشه، برای همین شاید این پست من رو همه درک نکنند. دست خود آدم هم نیست، شانسه واقعا. خود من خوب می فهمم چون تا یه جایی از زندگیم نداشتم. بعدش که یه بهترین دوست پیدا کردم. بعدش رفقایی پیدا کردم که جز سرمایه های زندگیم هستند. ولی خوب غیر واقعیش هم در زندگی همه هست. شانس بیاری و واقعیش رو داشته باشی می دونی من چی میگم!

من هرچی سالهای زندگیم پیش میره این موضوع برام مهمتر میشه. در حدی که خیلی وقتها دلم می خواد برام توی غار و هیچ آدمی رو نبینم چون غیر واقعی بودن اذیتم می کنه، ولی نمیشه دیگه. تا وقتی دو طرف آگاهند که برای هم دوست الکی هستند البته مشکلی نیست، مشکل اونجاست که یکی فکر می کنه رابطه واقعیه و انرژی بی خودی صرف می کنه!

حالا گفتم یک راهنما برای ردیابی دوستهای غیرواقعی براتون بنویسم باشد که شما هم رستگار شوید و برای دوست الکی، همان دوست الکی باشید نه بیشتر :))

برای دوست واقعی شخص شما مهم هستید، برای دوست الکی حضور یک آدم. یعنی چی؟ یعنی اگه شما از زندگی دوست واقعی غیب شید، یه جا خالی میشه که پر شدنی نیست. ولی برای دوست الکی یه جای خالی وجود داره که مهمه یه آدمی توش باشه، فعلا شما هستید، نشد یکی دیگه! توی مهاجرت به خصوص چون آدم از دوستهای واقعی دور میشه خیلیها از این طریق تنهایی شون رو پر می کنند. مهم نیست تنهاییه با کی پر میشه، مهم اینه که یکی باشه. این در واقع زیربنای تفاوت هست، نشانه ها از این تفاوت بنیادی بروز می کنند. (طبیعتا هر دوستی که آدم توی مهاجرت پیدا می کنه اینجوری نیست. خیلی وقتها هم شما یک نفر که خودش براتون مهمه رو توی محیط جدید می بینید و خیلی دوستی های خوبی شکل می گیره. مهم اینه که این دو دسته با هم قاتی نشند!)

نشانه خیلی مهم دوست واقعی:

صداقت! البته شاید این خیلی زیاد برای من مهمه، ولی خیلی برام مهمه. واقعا رنکینگ آدمها رو برام عوض می کنه و کسی که باهام صادق نباشه خیلی صادقانه براش اهمیت زیادی قائل نیستم!

یعنی نه به شما دروغ میگه، نه چیزی رو پنهان می کنه. همین رو برعکس کنید میشه دوست غیرواقعی. منظورم از اینکه چیزی رو پنهان نمی کنه این نیست که شما از همه زندگی طرف باید خبر داشته باشید. ولی این فرق داره با عمدا پنهان کردن چیزی که مساله خصوصی نیست. بیشتر پنهان کاری هایی که دوست غیرواقعی رو لو میدن هم مربوط به روابط و مهمونی ها و …هستند. یه دوست واقعی راحت می تونه به دوستش که قرار نیست در فلان جا باشه من امشب میرم اون مهمونی. دوست غیر واقعی بهتون نمیگه همچین مهمونی ای هست اصلا.

نشانه دوم:

یک ورژن دیگه همین صدافت نداشتن با کمی پیچش در رابطه با دوستان الکی، اینه که بعضی وفتها انگار شما رو نمی بینند در حالی که جلوی چشمشون هستید. یا مثلا دوست واقعی راحت میگه ما با فلانی و فلانی یک گروه تلگرام داریم در مورد بهمان. بعد در مورد عکسی که تو گروه بوده یه چیزی میگه. خوب طبیعتا گروه به شما مربوط نیست که توش نیستید، ایرادی هم نداره! مثلا همون مهمونی بالایی که دعوت نبودید، خوب طبیعیه! همه همه جا قرار نیست باشند. دوست غیرواقعی یک میشینه جلوی شما با دوست غیرواقعی دو در مورد پیامهای گروه حرف می زنه ولی نمیگه داستان چیه، چیزی هم نیست که قرار باشه مخفی باشه چون جلوی شما دارند راجع بهش حرف می زنند، ولی همون دو جمله که ما یه گروه داریم که…رو هیچوقت ازشون نمی شنوید. یا در مورد یه خاطره ای دارند صحبت می کنند، که شما نبودید، ولی یه جمله که ما رفته بودیم فلان جا در مقدمه بحث نمی گن. انگار شما نامرئی هستید.

نشانه سوم که بیشتر به گروه دوستان غیرواقعی برمیگرده:

توی گروهشون (تلگرام، واتزاپ،…) نیستید. یه درصد خیلی ناچیزی از افراد هستند که هنوز با هم رابطه دارند ولی گروه تلگرام یا مشابهش ندارند. پس اگر با یک جمع در ارتباط هستید و توی گروه نیستید خیلی روشون حساب نکنید. فقط دارید یه جای خالی رو پر می کنید که با هر موجود دوپای دیگه ای براشون قابل پر شدنه! امتحان کنید می بینید چه زود پر میشه.

نشانه چهارم که در دوست واقعی مشاهده میشه و در دوست الکی نه:

دوست واقعی یاد علایق شما هست! یعنی یه وقتی یه چیزی توی فیسبوک می بینه که شما ممکنه خوشتون بیاد تگتون می کنه. خبر برگزاری نمایشگاهی کنسرتی نمایشی چیزی ببینه که بدونه براتون جالبه می فرسته (همین که می دونه البته خودش یه مرحله است! ممکنه توی اوایل یه دوستی واقعی باشید و هنوز ندونه مثلا. ندونستن رو باید درنظر بگیرید!). توی اخبار یه چیزی مرتبط با موضوعات مورد علاقه شما به چشمش می خوره براتون فوروارد می کنه و امثال این. دوست غیرواقعی چی؟ صاف میره همونجایی که اصلا یه عمره شما آرزوش رو داشتید و از قیافه تون هرکی یه بار شما رو ببینه می فهمه به این موضوع علاقه دارید، ولی یادش نمی مونه که به شما هم بگه همچین جایی هست و من دارم میرم.


شماها چه معیاری برای تفکیک دوست واقعی و الکی دارید؟ دوست دارم از تجربیات بقیه هم استفاده کنم :)

البته به نظر من هردوشون در زندگی لازم هستند و کارکرد خودشون رو دارند. ولی مهمه که یه دوست الکی رو با دوست واقعی اشتباه نگیریم و به قول معروف برای کسی بمیری که برات تب کنه. بعضی ها مثل من در عنفوان جوانی ساده اند و خیلی ها رو دوست واقعی می پندارند، ولی مرور زمان به آدم نشون میده اینطوری نیست.

دوست واقعی سرمایه غیر قابل جایگزینیه. جای هر کدومشون رو با هیچ چیز نمیشه پر کرد.

دوست الکی از شکلی به شکل دیگه تبدیل میشه ولی از بین نمیره! اصلا نگرانش نباشید :)) اگر حواستون باشه و با دوست واقعی قاتی اش نکنید، به همون سادگی که اون می تونه هر کس دیگه ای رو جایگزین شما کنه، شما هم می تونید. اینجا دوباره اشاره می کنیم به همون شعر سعدی که پارسال گذاشتم…چیزی که زیاده آدم:

که بر و بحر فراخ است و آدمی بسیار..

کریسمس

کریسمس از اون وقتهایی که مهاجر بودن آدم بدجوری می خوره توی صورتش. ملت همه هیجان دارند. بزرگترین تعطیلات سال پیش روشونه..دیدن فامیل و هدیه دادن و گرفتن و … . بعد ما البته آگاه هستیم به این وضعیت ولی درکش نمی کنیم چون کریسمس مال ما نیست. مثلا من واقعا ممکنه زنگ بزنم یه جایی درخواست کنم ۲۵ دسامبر بهم وقت بدند (مثلا دکتر، دندونپزشکی..امثال اینها). چون برای من ۲۵ و ۲۴ و ۲۶ دسامبر چیز خاصی نیستند مگر اینکه به خودم هی یادآوری کنم. فرض کنید یکی توی ایران ۲۹ اسفند راه بیفته دنبال کار اداری مثلا…یه همچین حسی داره آدم!

ولی خوب با حضور پررنگ مریم یادآوری ها هی بیشتر میشه. همین الان هرچند الکی ولی یه درخت کوچولویی گرفتم که فکر نکنه فقط بقیه! از اینها دارند چون توی مهد این چندوقت مرتب بحث این چیزها بوده دیگه. تلویزیون و اینها هم هی بیشتر ما رو با ندانسته ها! آشنا می کنه. امسال یک تجربه هم خودمون اضافه کردیم و رفتیم نمایش snowman که به گوش من خورده بود و تبلیغش رو هم توی مترو دیده بودم. البته اون موقع نمی دونستیم چقدر در کریسمس اهمیت داره!

خلاصه رفتیم و دیدیم و خیلی قشنگ و خوب بود و من بعدش در موردش بیشتر خوندم. اول یک کتاب جالب بوده این آدم برفی، جالبیتش اینه که فقط نقاشی هست نوشته نداره با اینکه یک داستان طولانی هست. بعد انیمیشن نیم ساعته ای ازش ساخته شده که یکی از عناصر تشکیل دهنده خاطره کریسمس! در ملت اینجا می باشد، موسیقی این انمیشین فوق العاده است و حتی اگر مثل من تا چند وقت پیش اسم این فیلم و کتاب هم به گوشتون نخورده باشه قطعاتش به گوشتون آشنا میاد چون حتما این ور اون ور شنیدید. (لینک یوتیوب)

بعد برای تئاتر هم آماده میشه که یک نسخه قدیمی تر از همینی که ما دیدیم هم اتفاقا توی یوتیوب (قسمت یک و قسمت دو) هست و اون هم خیلی قشنگه. ما تا الان جند بار نسخه های مختلفش رو بازبینی! کردیم با مریم. شما رو هم دعوت می کنم ببینید.

راهنمایی: به درد آدم بزرگهای جدی که دارند کارهای خیلی مهم می کنند و فکر می کنند در جهان نقش بسیار ویژه ای در برهه حساس کنونی دارند و وای کارهام دیر شد! نمی خوره. باید یه کودک درون سرحال که دلش قصه می خواد داشته باشید تا ازش لذت ببرید.

به خاطر کتابها

اصولا یکی از دلایلی که آدم به خاطرش می تونه زندگی کنه کتابها هستند. متاسفانه از اوج دوران کتابخونی من که دوران دبیرستان به قبل هست سالها گذشته و علی رغم همه تلاشهام هنوز نتونستم به اون دوران برسم. یادش بخیر! این چند وقته تونستم چند تا کتاب پشت سر هم بخونم که خیلی بهم چسبید و هم اکنون بهتون معرفی می کنم که حالش رو ببرید!

-قمری که خورشید شد: چند وقت پیش یه معرفی از این کتاب رو در یک سایت بیییب خوندم. همینجا لازمه ذکر کنم دوره ۱۳۰۰ تا ۱۳۵۰ شمسی خیلی مورد علاقه مه، زن و زنانه هم همینطور، موسیقی عامیانه و خیلی غیر فاخر هم که همینطور (البته در این مورد دقت نکرده بودم، موسیقی قمر اتفاقا فاخر هست!). خلاصه وقتی دیدم کتابی هست در مورد زندگی قمرالملوک وزیری که توسط دخترخوانده اش نوشته شده (فرزندخواندگی هم که داشت!) دیگه مجبور بودم بخونمش! اوج داستان اینحا بود که اتفاقا این کتاب رو میشد در گوگل پلی خرید و قانونی خوند. هیچی دیگه…دانلود کردم و خوندم و کیف کردم و مفتخر شدم که شخصیت قمر رو شناختم. یاد باد روزگاری که این جور آدمها توش بودند. می دونستید چقدر شعر از انواع و اقسام شعرای معاصر! در موردش هست؟ یک مثال از شهریار:

دست دخترخوانده اش که البته فرزندخوانده به اون معنی مورد تصور من نبود درد نکنه. اسمش هست زبیده جهانگیری و با اینکه سنی ازش گذشته خیلی هم دست به تکنولوژی هست و  فیسبوک داره و من از آشنایی با ایشون هم خیلی خوشحالم.

-….

-بعد دستم به یک کتاب دیگه رسید که دیوونه ام کرد! هزار صفحه بود ولی کاش چند هزار صفحه بود بسکه نثرش شیرین بود و نویسنده اش عزیز. تازه تموم کردم ولی فکر می کنم به جای خوندن کتاب دیگه، همین رو از اول بخونم. اگر یک کتاب (حالا یکی که خیلی کمه! ولی خیلی کم!) کتاب هم بخواهید در طول زندگی بخونید یکیش باید این باشه به نظر من: در جستجوی صبح.  من دانلودی اش رو خوندم ولی اگر کسی دستش می رسه و می تونه بخره بخره! من برگردم ایران حتما پیداش می کنم و نگه میدارم که بتونم همیشه بخونمش! به قدر کافی توضیح دادم چقدر عاشقش شدم؟ داستان کتاب از اواخر قرن سیزدهم که زمان تولد نویسنده است شروع میشه تا کمی بعد از انقلاب. نویسنده کتاب آقای جعفری بنیانگزار نشر امیرکبیر هست. ولی برای من بهترین بخش کتاب تا قبل از حسابی پا گرفتن انتشاراتش هست. از اونجا به بعد انتشارات و داستانهاش که البته باز هم جالب و آموزنده و آمیخته با تاریخ هست میشه مرکز توجه. ولی قبل از اون شهر (تهران) و جامعه خیلی بیشتر دیده میشه. اینقدر قلمش عالیه که می تونید از ۱۲۹۰ و خورده ای تا اواسط دهه بیست رو توی تهران زندگی کنید. یه چیزی میگم یه چیزی می شنویدها…واقعا لذت بخشه خوندنش. به خصوص که عشق من به اون دوران هم هست…الان انگار یک سفر رفتم تهران اون موقع کلی گردش کردم و مهمونی رفتم! تازه دو سفر مشهد هم میره و اگرچه کوتاهه ولی به قدر یک گردش نصف روزه از مشهد اون موقع هم سر در میارید. ای کاش مشابه این کتاب با این زیبایی در مورد بقیه شهرهای ایران هم بود..هست؟ اگر می شناسید معرفی کنید که این تهران گردی به من خیلی چسبید.

بعدتر که امیرکبیر میشه سوژه آدمهای داستان خیلی جالب میشن…نمی دونید چقدر اسم آشنا توی این کتاب خواهید دید. اسمهای پرافتخار، آدمهای ارزشمند از نوع از شمار دو چشم یک تن کم وز شمار خرد هزاران بیش..

بعد با اون نثر عالی که انگار این آدمها رو شما دیدید. من هی جلو می رفتم و هی چشمم گرد میشد! جدی؟ این هم هست؟ نمی دونم اسم کدومشون رو بگم. بهتره نگم که خودتون با خوندنش غافلگیر بشید!

یکی از بهترینهاشون همایون صنعتی زاده است که مستندی در موردش رو دیده بودم و تا آخرهای داستان نفهمیده بودم این اقای همایون همون آدم باصفای اون مستند هست…خلاصه این کتاب نمی دونید با من چه کرد. برید بخونید و عشق کنید.

تازه دو جلد منتشر نشده هم که مجوز نداره گویا داره. من با کمی اغراق حاضرم مریم رو بدم (چند ساعت فقط ها!) اونها رو بگیرم. خدا رو چه دیدی بلکه یکی اینجا دید و دلش سوخت و نسخه اش رو داشت و به من هم داد بخونم.

حیف اون مرد. حیف ما که چنین آدمهایی داشتیم و الان…

از دیگر مزیات خانه داری/کار در خانه

این توفیق اجباری/احتیاری خانه داری که من الان دارم خیلی خوبه برام. آدمها با هم فرق می کنند ولی به نظر من برای خیلی ها این محل اصلی کار آدم توی خونه بودن خیلی خوبه (با اصطلاحات مردسالارانه امروزی باید گفت کار یا بیکاری آدم توی خونه،و حتما زنهای خانه دار هم بیکار حساب میشن بعد آقایی که توی خونه پشت کامپیوتر هست دانشمند و شاغل و کارمند! ولی من به اونها کار ندارم.)

یکی از مزیت های ویژه اش که امروز می خوام بهش اشاره کنم دوری از بی شعوریه. بی شعورها معمولا بیرون از خونه هستند. خارج و داخل و غرب و شرق و اینها هم خیلی نداره. همه دنیا همینه با درجات مختلف.  وقتی مجبور نباشی بری بیرون وسط آدم ها، خیلی بی شعورهای کمتری می بینی و رفتارهای بی شعورانه کمتری نصیبت میشه و آرامش بیشتری داره که خیلی خوبه. البته این سکه یک روی دیگه هم داره. اونم اینه که به بی شعوری حساس تر هم میشی. بنابراین یک بی شعوری خیلی ساده تر اعصاب آدم رو بیشتر خورد می کنه ولی در مقابل فراوانی اش خیلی خیلی کمتر میشه.

در همین راستا یک عرصه خاص بروز بی شعوری رو من کشف کردم که احتمالا یک مامان گرفتار و درگیر با کلی بی شعور در سطح حامعه حس نمی کرد، اون هم بی شعوری دم مهد هست که خیلی داستان جالبیه. school run رو که سرچ کنید کلی داستان و غر و پست بلاگی و فروم و … در مورد مثالهای مختلفش هست. اونقدر ارزش نداره که بخوام اینجا بنویسم! غرص اصلی ذکر لذت محدود شدن مواجهه با بی شعوری به موارد محدودی در این حد بود.

نامه‌ای‌ به لندن دوست داشتنی

نمای لندن از روی یکی از تپه های مرتفع شهر

لندن جان، درسته تا الان زیاد ازت تعریف نکردم، ولی‌ میدونم که خوبی‌‌های زیادی داری. از من دلگیر نباش خلاصه، هر جا که بهت غر زدم برای این بوده که اگرچه خیلی‌ مهمان نواز هستی‌، اما هیچ جا خونهٔ خود آدم نمی‌شه. امسال که قراره ساله آخر باشه کم کم می‌تونم بیشتر از خوبی‌‌هات بگم!

لندن زیبائی تو به آدم‌هات هست. نه اینکه شهر قشنگ نباشه، اما برای کسی‌ که از ایران اومده باشه، معماری و طبیعتت، بهت بر نخوره‌ها! نمیتونه دلبری کنه. سالی‌ ۲-۳ ماه البته طبیعتش قشنگه، بقیه‌اش یه پاییز طولانی!…البته مدیریت این شهر، درایتی که توی شهرسازی هست خیلی‌ زیباست.

به جاش زیبائی آدم‌هات اونقدر هست که نیزی به زیباییهای دیگه نداشته باشی‌. بذار از اخریش بگم. لندنی‌ها در پاسخ به حملهای که چند روز پیش توی مترو شده بود، یه هشتگ خیلی‌ جالب توییت کردند.  #youaintnomuslimbruv

لندن عزیز، مردم ساکن تو هیچوقت باعث نشدند من احساس خارجی‌ بودن بکنم. مهماننوازی از این بیشتر؟ ما ایرانیها اسمش رو روی خودمون گذشتیم، اما تو تجلی‌ ‌اش هستی‌. نه من، هیچ کس دیگه‌ای‌، با هر ظاهر و پوشش و قیافه‌ای، با هر عقیده‌ای، با هر معلولیت ذهنی‌ و جسمی‌ ای، با هر از کار افتادگی ای، با هر ناقص و کمبود یا اضافه ای! اینجا احساس ناخونده بودن نمی‌کنه.

لندن درهاش به روی شما بازه، نه اینکه فقط باز باشه، با محبت بازه. براش با بقیه فرق نمی‌کنید. مثل این کار آخرش که اگر احساس کنه به خاطر مسلمون بودن دارید متهم میشید، ازتون نمیخواد از این اعمال زشت برائت بجویید! خودش میاد کنار شما و به تروریست میگه

youaintnomuslimbruv (تقریبا معادل: کریم…تو مسلمون نیستی!)

لندن خوبی‌هات زیاده، شاید باز ازشون نوشتم.