در بهشت اکنون

الان دی‍‍‍گه تقریبا یادم نیست پست های قدیمی اینجا چی بوده. از همین رو اگه قبلا این رو نوشتم ببخشید! به هر حال وقتی من یادم نیست شما هم احتمال زیاد یادتون نیست دی‍‍گه، به ریسکش میارزه ‍:)) ولی مطمئنم شفاهی در موردش حرف زدم.

یه آیه قشنگ قرآن هست که< وَ اِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحیطَةٌ بِالکفِرین> ( و جهنم، کافران را احاطه کرده است،توبه ۴۹)، همین طور فکر کنم چند جا (ولی شاید اشتباه می‌کنم) مضمون این عبارت اومده که: <إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلا هُمْ يَحْزَنُونَ> (همانا دوستان خدا ترسی ندارند و غمگین نیستند، یونس ۶۲). هر دو هم زمانشون حال هست نه آینده.

اون موضوعی که یادم نمیاد نوشتم یا نه همینه که جهنم به طور خاص، همون طور که در عبارت اول اومده، همین الان و همینجا دور کافرین هست و اونها رو در بر گرفته. برای من معنیش این نیست که یکی با چشم برزخی مثل سریالهای ماه رمضونی مثلا بیاد، دور کافرین محترم آتیش می بینه :))) به نظر من منظور اینه که همون ترس و غمی که توی عبارت بعد گفته سراغ دوست‌های خدا نمیاد زندگی این دنیای کافرین رو به جهنم تبدیل کرده. بهشت همینجاست و جهنم هم همینجاست. بهشت همینه که شب سرت رو راحت بتونی بذاری بخوابی و جهنم خیلی ساده، همینه که نتونی. اگر اینجا در بهشت نیستی، انتظار بیهوده‌ایه که وقتی قلبت ایستاد یهویی در باز بشه بری توش! واضح و مبرهن است که این حالت کاملا درونیه و اصلا به اینکه آدم پنت هاوس داره یا زاغه نشین هست و مشکلات مالی و جسمی و کشور پیشرفته و جهان سوم و غیره و ذلک نداره. بهشتتر از حالت امام حسین در آخرین لحظات که با دل خوش میگه الهی رضا لرضاک که نداریم.

حالا دین در این میان چه نقشی می تونه داشته باشه؟ البته برای خیلی‌ها دین می‌تونه همون عامل زندگی بهشت کن و  آرامش بخش باشه. خوش به حالشون! ولی موضوع پستم اون دسته نیستن.

یه عده هم که خیلی واضح با دین میرن جهنم که باز اونا هم خیلی تابلو هستند دیگه کاری بهشون نداریم :))

ولی دسته‌های دیگه و بینابینی مثل خودامون هم هستند که ترکیبی از این دو حالت هستیم. گاهی دین و معنویت ناشی از اون یه بهشت دورمون درست می‌کنه و گاهی جهنم. می‌خوام چند تا مثال استفاده از دین جهت زندگی جهنم کنی بزنم!

-خودمون رو با بقیه مقایسه می‌کنیم و نتیجه می‌گیریم چون فلانی اون طوریه و اون کار رو می‌کنه و ما نکردیم خدا حساب کتاب می‌کنه می‌بینه ما کمتر تحفه براش اوردیم تحویلمون نمی گیره و ما رو دوست نداره! (هر نوع مورد مقایسه پذیر بسته به محیط و سبک بزرگ شدن ممکنه باشه!)

-در ادامه مورد بالا فارغ از بقیه، یه استاندارد بی خود و بی جهت من درآوردی برای خودمون در میاریم که من فلان کار رو بکنم یا فلان طور باشم خیلی به خدا نزدیک میشم. بعد چون نمی کنیم خودمون نتیجه می گیریم من از خدا دورم، بعد عزا می‌گیریم، بعد جهنم رو دعوت می‌کنیم خدمتمون. ما هرکاری هم بکنیم در حدی نیست که خدا مدیونمون بشه، هیچ کاری نکنیم هم از اون کم نمیاد و هم چنان می‌تونه ما رو دوست داشته باشه و داره! این تصور استاندارد گذاری برای میزان نزدیکی به خدا کلا غلطه.

-گیر دادیم که یکی دیگه در خانواده (فرزند، همسر، نوه، مادربزرگ و غیره!) نماز نمی خونه یا حجابش کامل نیست یا مشروب می‌خوره یا چه می‌دونم ضاد والضالین رو خوب تلفظ نمی‌کنه و در نتیجه بهشت داره از دستش میره! بعد ما که خودمون جهنم رو قشنگ گرد کردیم دور خودمون سر این قضیه و هی حرص می خوریم و شب نمی‌تونیم راحت بخوابیم، نگران بهشت نرفتن بقیه هستیم و هی تلاش می‌کنیم یه کاری کنیم زندگی اونا هم جهنم بشه!!خوبه خدا از ماها نظر نمی‌گیره.

این چند تا مثال وابسته به مذهب بود…البته مشابه اینها و متفاوت از اینها در زمینه های دیگه زندگی (تحصیلی، خانوادگی، شغلی و …) ماها هزاران مدل راه حل برای بهشت کردن و جهنم کردن زندگی خودمون داریم و استفاده می کنیم. تا حالا بهشون فکر کردید؟ یکی شون که برای من خیلی روشنه: قطعا سخت گرفتن زندگی (به خود و دیگران!) ره به بهشت نمی‌برد.

به امید آن روز که بهشت ما رو احاطه کرده باشد!

*** عنوان دزدیده شده از این وبلاگ

شب قدر

شب قدر یاد اینجا میفتم! اگر چه این شب قدر حرفی برای زدن ندارم! اما همین حرف نداشته بمونه اینجا 🙂

التماس دعا از همه دوستهای خوبی که به اینجا سر می‌زنن.

سالگرد

الان تقریبا سالگرد این پست هست، اگرچه موضوعش هیچوقت از داغی نمیفته :)) به همین مناسبت می خوام دوباره در مورد دوستی بنویسم.

دوستی یکی از کلمه هاییه که واقعا در حقش خیلی ظلم میشه، برای اینکه خیلی ها لایقش نیستند ولی از کمبود کلمه بهشون همین رو میگیم. واقعا حق دوستهای واقعی نیست که یک اسم داشته باشند با دوستهای الکی!

و البته داشتن دوست واقعی هم نعمتیه که نصیب هر کسی نمیشه، برای همین شاید این پست من رو همه درک نکنند. دست خود آدم هم نیست، شانسه واقعا. خود من خوب می فهمم چون تا یه جایی از زندگیم نداشتم. بعدش که یه بهترین دوست پیدا کردم. بعدش رفقایی پیدا کردم که جز سرمایه های زندگیم هستند. ولی خوب غیر واقعیش هم در زندگی همه هست. شانس بیاری و واقعیش رو داشته باشی می دونی من چی میگم!

من هرچی سالهای زندگیم پیش میره این موضوع برام مهمتر میشه. در حدی که خیلی وقتها دلم می خواد برام توی غار و هیچ آدمی رو نبینم چون غیر واقعی بودن اذیتم می کنه، ولی نمیشه دیگه. تا وقتی دو طرف آگاهند که برای هم دوست الکی هستند البته مشکلی نیست، مشکل اونجاست که یکی فکر می کنه رابطه واقعیه و انرژی بی خودی صرف می کنه!

حالا گفتم یک راهنما برای ردیابی دوستهای غیرواقعی براتون بنویسم باشد که شما هم رستگار شوید و برای دوست الکی، همان دوست الکی باشید نه بیشتر :))

برای دوست واقعی شخص شما مهم هستید، برای دوست الکی حضور یک آدم. یعنی چی؟ یعنی اگه شما از زندگی دوست واقعی غیب شید، یه جا خالی میشه که پر شدنی نیست. ولی برای دوست الکی یه جای خالی وجود داره که مهمه یه آدمی توش باشه، فعلا شما هستید، نشد یکی دیگه! توی مهاجرت به خصوص چون آدم از دوستهای واقعی دور میشه خیلیها از این طریق تنهایی شون رو پر می کنند. مهم نیست تنهاییه با کی پر میشه، مهم اینه که یکی باشه. این در واقع زیربنای تفاوت هست، نشانه ها از این تفاوت بنیادی بروز می کنند. (طبیعتا هر دوستی که آدم توی مهاجرت پیدا می کنه اینجوری نیست. خیلی وقتها هم شما یک نفر که خودش براتون مهمه رو توی محیط جدید می بینید و خیلی دوستی های خوبی شکل می گیره. مهم اینه که این دو دسته با هم قاتی نشند!)

نشانه خیلی مهم دوست واقعی:

صداقت! البته شاید این خیلی زیاد برای من مهمه، ولی خیلی برام مهمه. واقعا رنکینگ آدمها رو برام عوض می کنه و کسی که باهام صادق نباشه خیلی صادقانه براش اهمیت زیادی قائل نیستم!

یعنی نه به شما دروغ میگه، نه چیزی رو پنهان می کنه. همین رو برعکس کنید میشه دوست غیرواقعی. منظورم از اینکه چیزی رو پنهان نمی کنه این نیست که شما از همه زندگی طرف باید خبر داشته باشید. ولی این فرق داره با عمدا پنهان کردن چیزی که مساله خصوصی نیست. بیشتر پنهان کاری هایی که دوست غیرواقعی رو لو میدن هم مربوط به روابط و مهمونی ها و …هستند. یه دوست واقعی راحت می تونه به دوستش که قرار نیست در فلان جا باشه من امشب میرم اون مهمونی. دوست غیر واقعی بهتون نمیگه همچین مهمونی ای هست اصلا.

نشانه دوم:

یک ورژن دیگه همین صدافت نداشتن با کمی پیچش در رابطه با دوستان الکی، اینه که بعضی وفتها انگار شما رو نمی بینند در حالی که جلوی چشمشون هستید. یا مثلا دوست واقعی راحت میگه ما با فلانی و فلانی یک گروه تلگرام داریم در مورد بهمان. بعد در مورد عکسی که تو گروه بوده یه چیزی میگه. خوب طبیعتا گروه به شما مربوط نیست که توش نیستید، ایرادی هم نداره! مثلا همون مهمونی بالایی که دعوت نبودید، خوب طبیعیه! همه همه جا قرار نیست باشند. دوست غیرواقعی یک میشینه جلوی شما با دوست غیرواقعی دو در مورد پیامهای گروه حرف می زنه ولی نمیگه داستان چیه، چیزی هم نیست که قرار باشه مخفی باشه چون جلوی شما دارند راجع بهش حرف می زنند، ولی همون دو جمله که ما یه گروه داریم که…رو هیچوقت ازشون نمی شنوید. یا در مورد یه خاطره ای دارند صحبت می کنند، که شما نبودید، ولی یه جمله که ما رفته بودیم فلان جا در مقدمه بحث نمی گن. انگار شما نامرئی هستید.

نشانه سوم که بیشتر به گروه دوستان غیرواقعی برمیگرده:

توی گروهشون (تلگرام، واتزاپ،…) نیستید. یه درصد خیلی ناچیزی از افراد هستند که هنوز با هم رابطه دارند ولی گروه تلگرام یا مشابهش ندارند. پس اگر با یک جمع در ارتباط هستید و توی گروه نیستید خیلی روشون حساب نکنید. فقط دارید یه جای خالی رو پر می کنید که با هر موجود دوپای دیگه ای براشون قابل پر شدنه! امتحان کنید می بینید چه زود پر میشه.

نشانه چهارم که در دوست واقعی مشاهده میشه و در دوست الکی نه:

دوست واقعی یاد علایق شما هست! یعنی یه وقتی یه چیزی توی فیسبوک می بینه که شما ممکنه خوشتون بیاد تگتون می کنه. خبر برگزاری نمایشگاهی کنسرتی نمایشی چیزی ببینه که بدونه براتون جالبه می فرسته (همین که می دونه البته خودش یه مرحله است! ممکنه توی اوایل یه دوستی واقعی باشید و هنوز ندونه مثلا. ندونستن رو باید درنظر بگیرید!). توی اخبار یه چیزی مرتبط با موضوعات مورد علاقه شما به چشمش می خوره براتون فوروارد می کنه و امثال این. دوست غیرواقعی چی؟ صاف میره همونجایی که اصلا یه عمره شما آرزوش رو داشتید و از قیافه تون هرکی یه بار شما رو ببینه می فهمه به این موضوع علاقه دارید، ولی یادش نمی مونه که به شما هم بگه همچین جایی هست و من دارم میرم.


شماها چه معیاری برای تفکیک دوست واقعی و الکی دارید؟ دوست دارم از تجربیات بقیه هم استفاده کنم 🙂

البته به نظر من هردوشون در زندگی لازم هستند و کارکرد خودشون رو دارند. ولی مهمه که یه دوست الکی رو با دوست واقعی اشتباه نگیریم و به قول معروف برای کسی بمیری که برات تب کنه. بعضی ها مثل من در عنفوان جوانی ساده اند و خیلی ها رو دوست واقعی می پندارند، ولی مرور زمان به آدم نشون میده اینطوری نیست.

دوست واقعی سرمایه غیر قابل جایگزینیه. جای هر کدومشون رو با هیچ چیز نمیشه پر کرد.

دوست الکی از شکلی به شکل دیگه تبدیل میشه ولی از بین نمیره! اصلا نگرانش نباشید :)) اگر حواستون باشه و با دوست واقعی قاتی اش نکنید، به همون سادگی که اون می تونه هر کس دیگه ای رو جایگزین شما کنه، شما هم می تونید. اینجا دوباره اشاره می کنیم به همون شعر سعدی که پارسال گذاشتم…چیزی که زیاده آدم:

که بر و بحر فراخ است و آدمی بسیار..

کریسمس

کریسمس از اون وقتهایی که مهاجر بودن آدم بدجوری می خوره توی صورتش. ملت همه هیجان دارند. بزرگترین تعطیلات سال پیش روشونه..دیدن فامیل و هدیه دادن و گرفتن و … . بعد ما البته آگاه هستیم به این وضعیت ولی درکش نمی کنیم چون کریسمس مال ما نیست. مثلا من واقعا ممکنه زنگ بزنم یه جایی درخواست کنم 25 دسامبر بهم وقت بدند (مثلا دکتر، دندونپزشکی..امثال اینها). چون برای من 25 و 24 و 26 دسامبر چیز خاصی نیستند مگر اینکه به خودم هی یادآوری کنم. فرض کنید یکی توی ایران 29 اسفند راه بیفته دنبال کار اداری مثلا…یه همچین حسی داره آدم!

ولی خوب با حضور پررنگ مریم یادآوری ها هی بیشتر میشه. همین الان هرچند الکی ولی یه درخت کوچولویی گرفتم که فکر نکنه فقط بقیه! از اینها دارند چون توی مهد این چندوقت مرتب بحث این چیزها بوده دیگه. تلویزیون و اینها هم هی بیشتر ما رو با ندانسته ها! آشنا می کنه. امسال یک تجربه هم خودمون اضافه کردیم و رفتیم نمایش snowman که به گوش من خورده بود و تبلیغش رو هم توی مترو دیده بودم. البته اون موقع نمی دونستیم چقدر در کریسمس اهمیت داره!

خلاصه رفتیم و دیدیم و خیلی قشنگ و خوب بود و من بعدش در موردش بیشتر خوندم. اول یک کتاب جالب بوده این آدم برفی، جالبیتش اینه که فقط نقاشی هست نوشته نداره با اینکه یک داستان طولانی هست. بعد انیمیشن نیم ساعته ای ازش ساخته شده که یکی از عناصر تشکیل دهنده خاطره کریسمس! در ملت اینجا می باشد، موسیقی این انمیشین فوق العاده است و حتی اگر مثل من تا چند وقت پیش اسم این فیلم و کتاب هم به گوشتون نخورده باشه قطعاتش به گوشتون آشنا میاد چون حتما این ور اون ور شنیدید. (لینک یوتیوب)

بعد برای تئاتر هم آماده میشه که یک نسخه قدیمی تر از همینی که ما دیدیم هم اتفاقا توی یوتیوب (قسمت یک و قسمت دو) هست و اون هم خیلی قشنگه. ما تا الان جند بار نسخه های مختلفش رو بازبینی! کردیم با مریم. شما رو هم دعوت می کنم ببینید.

راهنمایی: به درد آدم بزرگهای جدی که دارند کارهای خیلی مهم می کنند و فکر می کنند در جهان نقش بسیار ویژه ای در برهه حساس کنونی دارند و وای کارهام دیر شد! نمی خوره. باید یه کودک درون سرحال که دلش قصه می خواد داشته باشید تا ازش لذت ببرید.

به خاطر کتابها

اصولا یکی از دلایلی که آدم به خاطرش می تونه زندگی کنه کتابها هستند. متاسفانه از اوج دوران کتابخونی من که دوران دبیرستان به قبل هست سالها گذشته و علی رغم همه تلاشهام هنوز نتونستم به اون دوران برسم. یادش بخیر! این چند وقته تونستم چند تا کتاب پشت سر هم بخونم که خیلی بهم چسبید و هم اکنون بهتون معرفی می کنم که حالش رو ببرید!

-قمری که خورشید شد: چند وقت پیش یه معرفی از این کتاب رو در یک سایت بیییب خوندم. همینجا لازمه ذکر کنم دوره 1300 تا 1350 شمسی خیلی مورد علاقه مه، زن و زنانه هم همینطور، موسیقی عامیانه و خیلی غیر فاخر هم که همینطور (البته در این مورد دقت نکرده بودم، موسیقی قمر اتفاقا فاخر هست!). خلاصه وقتی دیدم کتابی هست در مورد زندگی قمرالملوک وزیری که توسط دخترخوانده اش نوشته شده (فرزندخواندگی هم که داشت!) دیگه مجبور بودم بخونمش! اوج داستان اینحا بود که اتفاقا این کتاب رو میشد در گوگل پلی خرید و قانونی خوند. هیچی دیگه…دانلود کردم و خوندم و کیف کردم و مفتخر شدم که شخصیت قمر رو شناختم. یاد باد روزگاری که این جور آدمها توش بودند. می دونستید چقدر شعر از انواع و اقسام شعرای معاصر! در موردش هست؟ یک مثال از شهریار:

دست دخترخوانده اش که البته فرزندخوانده به اون معنی مورد تصور من نبود درد نکنه. اسمش هست زبیده جهانگیری و با اینکه سنی ازش گذشته خیلی هم دست به تکنولوژی هست و  فیسبوک داره و من از آشنایی با ایشون هم خیلی خوشحالم.

-….

-بعد دستم به یک کتاب دیگه رسید که دیوونه ام کرد! هزار صفحه بود ولی کاش چند هزار صفحه بود بسکه نثرش شیرین بود و نویسنده اش عزیز. تازه تموم کردم ولی فکر می کنم به جای خوندن کتاب دیگه، همین رو از اول بخونم. اگر یک کتاب (حالا یکی که خیلی کمه! ولی خیلی کم!) کتاب هم بخواهید در طول زندگی بخونید یکیش باید این باشه به نظر من: در جستجوی صبح.  من دانلودی اش رو خوندم ولی اگر کسی دستش می رسه و می تونه بخره بخره! من برگردم ایران حتما پیداش می کنم و نگه میدارم که بتونم همیشه بخونمش! به قدر کافی توضیح دادم چقدر عاشقش شدم؟ داستان کتاب از اواخر قرن سیزدهم که زمان تولد نویسنده است شروع میشه تا کمی بعد از انقلاب. نویسنده کتاب آقای جعفری بنیانگزار نشر امیرکبیر هست. ولی برای من بهترین بخش کتاب تا قبل از حسابی پا گرفتن انتشاراتش هست. از اونجا به بعد انتشارات و داستانهاش که البته باز هم جالب و آموزنده و آمیخته با تاریخ هست میشه مرکز توجه. ولی قبل از اون شهر (تهران) و جامعه خیلی بیشتر دیده میشه. اینقدر قلمش عالیه که می تونید از 1290 و خورده ای تا اواسط دهه بیست رو توی تهران زندگی کنید. یه چیزی میگم یه چیزی می شنویدها…واقعا لذت بخشه خوندنش. به خصوص که عشق من به اون دوران هم هست…الان انگار یک سفر رفتم تهران اون موقع کلی گردش کردم و مهمونی رفتم! تازه دو سفر مشهد هم میره و اگرچه کوتاهه ولی به قدر یک گردش نصف روزه از مشهد اون موقع هم سر در میارید. ای کاش مشابه این کتاب با این زیبایی در مورد بقیه شهرهای ایران هم بود..هست؟ اگر می شناسید معرفی کنید که این تهران گردی به من خیلی چسبید.

بعدتر که امیرکبیر میشه سوژه آدمهای داستان خیلی جالب میشن…نمی دونید چقدر اسم آشنا توی این کتاب خواهید دید. اسمهای پرافتخار، آدمهای ارزشمند از نوع از شمار دو چشم یک تن کم وز شمار خرد هزاران بیش..

بعد با اون نثر عالی که انگار این آدمها رو شما دیدید. من هی جلو می رفتم و هی چشمم گرد میشد! جدی؟ این هم هست؟ نمی دونم اسم کدومشون رو بگم. بهتره نگم که خودتون با خوندنش غافلگیر بشید!

یکی از بهترینهاشون همایون صنعتی زاده است که مستندی در موردش رو دیده بودم و تا آخرهای داستان نفهمیده بودم این اقای همایون همون آدم باصفای اون مستند هست…خلاصه این کتاب نمی دونید با من چه کرد. برید بخونید و عشق کنید.

تازه دو جلد منتشر نشده هم که مجوز نداره گویا داره. من با کمی اغراق حاضرم مریم رو بدم (چند ساعت فقط ها!) اونها رو بگیرم. خدا رو چه دیدی بلکه یکی اینجا دید و دلش سوخت و نسخه اش رو داشت و به من هم داد بخونم.

حیف اون مرد. حیف ما که چنین آدمهایی داشتیم و الان…

از دیگر مزیات خانه داری/کار در خانه

این توفیق اجباری/احتیاری خانه داری که من الان دارم خیلی خوبه برام. آدمها با هم فرق می کنند ولی به نظر من برای خیلی ها این محل اصلی کار آدم توی خونه بودن خیلی خوبه (با اصطلاحات مردسالارانه امروزی باید گفت کار یا بیکاری آدم توی خونه،و حتما زنهای خانه دار هم بیکار حساب میشن بعد آقایی که توی خونه پشت کامپیوتر هست دانشمند و شاغل و کارمند! ولی من به اونها کار ندارم.)

یکی از مزیت های ویژه اش که امروز می خوام بهش اشاره کنم دوری از بی شعوریه. بی شعورها معمولا بیرون از خونه هستند. خارج و داخل و غرب و شرق و اینها هم خیلی نداره. همه دنیا همینه با درجات مختلف.  وقتی مجبور نباشی بری بیرون وسط آدم ها، خیلی بی شعورهای کمتری می بینی و رفتارهای بی شعورانه کمتری نصیبت میشه و آرامش بیشتری داره که خیلی خوبه. البته این سکه یک روی دیگه هم داره. اونم اینه که به بی شعوری حساس تر هم میشی. بنابراین یک بی شعوری خیلی ساده تر اعصاب آدم رو بیشتر خورد می کنه ولی در مقابل فراوانی اش خیلی خیلی کمتر میشه.

در همین راستا یک عرصه خاص بروز بی شعوری رو من کشف کردم که احتمالا یک مامان گرفتار و درگیر با کلی بی شعور در سطح حامعه حس نمی کرد، اون هم بی شعوری دم مهد هست که خیلی داستان جالبیه. school run رو که سرچ کنید کلی داستان و غر و پست بلاگی و فروم و … در مورد مثالهای مختلفش هست. اونقدر ارزش نداره که بخوام اینجا بنویسم! غرص اصلی ذکر لذت محدود شدن مواجهه با بی شعوری به موارد محدودی در این حد بود.

نامه‌ای‌ به لندن دوست داشتنی

نمای لندن از روی یکی از تپه های مرتفع شهر

لندن جان، درسته تا الان زیاد ازت تعریف نکردم، ولی‌ میدونم که خوبی‌‌های زیادی داری. از من دلگیر نباش خلاصه، هر جا که بهت غر زدم برای این بوده که اگرچه خیلی‌ مهمان نواز هستی‌، اما هیچ جا خونهٔ خود آدم نمی‌شه. امسال که قراره ساله آخر باشه کم کم می‌تونم بیشتر از خوبی‌‌هات بگم!

لندن زیبائی تو به آدم‌هات هست. نه اینکه شهر قشنگ نباشه، اما برای کسی‌ که از ایران اومده باشه، معماری و طبیعتت، بهت بر نخوره‌ها! نمیتونه دلبری کنه. سالی‌ ۲-۳ ماه البته طبیعتش قشنگه، بقیه‌اش یه پاییز طولانی!…البته مدیریت این شهر، درایتی که توی شهرسازی هست خیلی‌ زیباست.

به جاش زیبائی آدم‌هات اونقدر هست که نیزی به زیباییهای دیگه نداشته باشی‌. بذار از اخریش بگم. لندنی‌ها در پاسخ به حملهای که چند روز پیش توی مترو شده بود، یه هشتگ خیلی‌ جالب توییت کردند.  #youaintnomuslimbruv

لندن عزیز، مردم ساکن تو هیچوقت باعث نشدند من احساس خارجی‌ بودن بکنم. مهماننوازی از این بیشتر؟ ما ایرانیها اسمش رو روی خودمون گذشتیم، اما تو تجلی‌ ‌اش هستی‌. نه من، هیچ کس دیگه‌ای‌، با هر ظاهر و پوشش و قیافه‌ای، با هر عقیده‌ای، با هر معلولیت ذهنی‌ و جسمی‌ ای، با هر از کار افتادگی ای، با هر ناقص و کمبود یا اضافه ای! اینجا احساس ناخونده بودن نمی‌کنه.

لندن درهاش به روی شما بازه، نه اینکه فقط باز باشه، با محبت بازه. براش با بقیه فرق نمی‌کنید. مثل این کار آخرش که اگر احساس کنه به خاطر مسلمون بودن دارید متهم میشید، ازتون نمیخواد از این اعمال زشت برائت بجویید! خودش میاد کنار شما و به تروریست میگه

youaintnomuslimbruv (تقریبا معادل: کریم…تو مسلمون نیستی!)

لندن خوبی‌هات زیاده، شاید باز ازشون نوشتم.

۲۵ نوامبر

قرار بود من برم هاسپیس ولی فعلا که هنوز میسر نشده! حالا ما هی سیستم اداری ایران رو مسخره می‌کنیم…اینجا هم همینه، یه هفته قیف بود قیر نبود یه هفته قیر بود قیف نبود خلاصه فعلا که هنوز کار من شروع نشده.

امسال برنامه نداشتم در مورد روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان، ۲۵ نوامبر، بنویسم اما نشد. این مطلب رو خوندم (متنش در ادامه) در مورد گلبهاری که به بهار نرسید. حرف نمیشه زد در موردش،آدم گلوش می‌گیره بعد از خوندن ماجرا. پس فقط یک  درخواست می‌کنم. خداوکیلی قول بدیم حرف از اینکه قرن بیست و یکمه و زنان مشکلی ندارند و الان که حق همه چیز دارند یا وای چرا کسی از حقوق مردان دفاع نمی‌کنه نزنیم، بستن در دهنمون که دست خودمون هست، نه؟!!!!

ادامه‌ی خواندن

مرگ و زندگی

north london hospice

در راستای اینکه امسال احساس بیکاری می‌کردم دارم کارهای متنوع و بی‌ریطی می‌کنم که هر کدومش هیجان خاص خودش رو داره. از قلاب‌بافی و نون پزی! گرفته تا کمی خیاطی و به زودی هم کار داوطلبانه در هاسپیس (Hospice).‌ هاسپیس هم از اون کلمه‌هایی هست که معادل فارسی خوب براش پیدا نکردم. لفظی‌اش میشه مهمان‌سرا یا مهمان‌خانه ولی در واقع یعنی مکانی برای بیمارانی که در مراحل انتهایی زندگی هستند و دیگه درمان براشون سودی نداره برای همین جاشون بیمارستان نیست. با این حال شرایطشون هم طوری نیست که بشه توی خونه ازشون نگه داری کرد. در نبود هاسپیس معمولا این افراد تا انتها توی بیمارستان نگه داری خواهند شد که گزینه خیلی خوبی نیست. اولا کادر درمانی بیمارستان عادت به درمان دارند، و نگاه متفاوتشون به این بیماران کاملا حس میشه و هم بیمار هم خانواده‌اش رو اذیت می‌کنه. ثانیا محیط بیمارستان یک محیط شلوغ و پر استرس هست که کسی که قراره بهبود پیدا کنه خوب باید تحمل کنه، اما کذروندن آخر عمر در این شرایط باز هم برای فرد هم خانواده‌اش مطلوب نیست. هاسپیس در مقابل، واقعا شبیه یک مهمان‌سرا یا هتله. با اتاق‌‌های بزرگ و تک نفره و مجهز به سرویس، یک فضای خیلی آروم و قشنگ، باغچه‌های دلنواز. واقعا شبیه به یک فضای استراحت و تعطیلی هست، نمیشه صد در صد گفت هتل چون افراد توش متفاوت هستند ولی واقعا آروم و باصفاست. من دو تا هاسپیس دیدم تا الان، این ویژگی‌ها رو هر دو داشتند.

من هم برام خود مفهوم هاسپیس جالب بود هم این هاسپیس واقعا بهمون نزدیکه، برای همین وسط‌های تابستون باهاشون صحبت کرده بودم که هفته‌ای چند ساعت برم اونجا. برام جالب بود که بیشتر در مورد مرگ و تجربه افرادی که خیلی بهش نزدیک هستند یاد بگیرم و خوب کجا بهتر از هاسپیس برای همچین تجربه‌ای! مستقل از این برنامه سفر آلمان پرماجرای ما پیش اومد و از قضای روزگار اونجا هم از هاسپیز (تلفظ آلمانیش) سر در آوردیم که عمو توش بستری بود.  خلاصه من دیگه مصمم تر شدم.

ولی از اونجا که اینجا همه چیز خیلی مراحل داره! هنوز کار من شروع نشده. الان در حین آموزش هستم. خود کار هم اینه که بشینم توی بخش کنار پرستار‌ها و در امور اداری و … کمک کنم خودم خیلی دوستش داشتم این نقش رو چون می‌تونم خوب سر در بیارم که توی بخش چه اتفاقاتی می‌افته و بیشترین جالبیت هاسپیس هم برام همینه که از توش سر در بیارم!

خلاصه، اینا هم مقدمه بود که در موردآموزش‌ها بنویسم. تا الان دو روز رفتم و خیلی چیز یاد گرفتم. بیشتر طول کلاس این طوریه که بعد از کمی توضیح در مورد راه درست صحبت کردن و …، داریم موقعیت‌های مختلف رو تمرین می‌کنیم، یکی بیماره، یکی داوطلبه، یکی همراه بیمار و سناریو‌های مختلف بازی میشن و توش یاد می‌گیریم که به خصوص در مکالمات حواسمون به چی باشه و چطور رفتار کنیم که بیشترین آرامش رو بتونیم به بیمار و خانواده‌اش بدیم و در عین حال خودمون هم آسیب روحی روانی نبینیم. هر کسی که بخواد توی این ساختمون کار کنه از آشپز و باغبون و فروشنده و که اکثرا هم داوطلب هستند این آموزش‌ها رو می‌بینه و همین باعث میشه بیمار و همراهانش هیچ برخورد ناراحت کننده‌ای در مدت اقامتشون اینجا دریافت نکنند (یعنی حداقل ممکن، اشتباه که خوب پیش میاد).

در طول این مدت خیلی از سناریو‌ها داستان‌‌هایی هست که واقعا توی هاسپیس اتفاق افتاده و دو نفری که مسوول گروه هستند از خاطراتشون هم میگن. طبیعتا با اینکه چندین سال سایقه کار توی ساختمونی دارند که افراد زیادی توش دارفانی رو وداع گفتند، هیچ اطلاعی در مورد اینکه بعد از مرگ چه اتفاقی می‌افته نداشتند! ولی یک چیز جالب بود که هر دوشون توی جملاتشون بهش اشاره کردند و با دقتی که اینجاها دارند در اینکه حرف رو هوا نزنند، گفتنش در حضور یک همکار دیگه نشون می‌داد واقعا اتفاق می‌افته (یکی‌شون روانشناس هست و یکی مسوول آموزش). اون چیز جالب چی بود؟

اینکه زمان مرگ تا حد زیادی دست خود بیمار هست. بیمار واقعا روش تاثیر می‌گذاره و حس بیمار و اتفاقات اطرافش کاملا می‌تونه زمانش رو در همون بازه خاص تغییر بده. مثلا بیماری که منتظره کسی بیاد و بعد از رسیدن اون فرد می‌میره، یا برعکس بیماری که دوست نداره فرد خاصی از عزیزانش اون رو در حال مرگ ببینه و دقیقا در همون زمانی که اون فرد نیست یا قبل از اومدنش می‌میره یا اگر این عزیز مورد نظر خیلی سمج چسبیده به تخت بیمار، همین که رفت دستشویی!

یا فردی که وسط مردنش یکی از دوستانش ضجه زنان اومده و باعث شده حال بیمار بد بشه و گیر کنه اون وسط! و بگه این رو بیرون کنید بعد با آرامش فوت کرده. توی خیلی از خاطرات هردوشون نقش بیمار در خود فرایند مرگ و زمان رخ دادنش واضح بود و بهش اشاره می‌کردند.

برای من این خیلی جالب بود. یعنی خواسته‌های ما تا حدی هرچند اندک روی مردنمون هم اثر می‌گذاره! نظر شما چیه؟

عنوان نوشت: توی هاسپیس آدم بیشتر حس می‌کنه که زندگی همون مرگه و مرگ، همون زندگی!

اضافه شده بعد:

یک خبر از همین هاسپیس ما

سایت هاسپیس

مریم به مهد می‌رود..

در واقع میشه کلی از سفر عجیب آلمان نوشت، ولی حسش نیست. بنابراین میریم سراغ مهدکودک رفتن مریم که از فردا شروع میشه. البته یکی دو هفته‌ای فکر کنم من هم مهمون مهد هستم تا عادت کنه!

امروز جلسه اولیایی بود که بچه شون تازه داره وارد مهد یا این مهد میشه. از هفت هشت نفری که اومده بودند سه تاشون قبلا هم اینجا بچه داشتند و بچه چهارمشون رو (یکی شون بچه سومش رو، اما چهارمی هم بغلش بود) آورده بودند. باید می‌دیدیدشون، قشنگ، جوون، خوش تیپ!! چه جوری ممکنه آخه؟ از همه عجیب‌تر: خوشحال!!! من رو یک روز با چهار تا بچه یک جا بگذارید یک ماه تمدد اعصاب لازم دارم.

وقتی این آدمها رو می‌بینم خیلی احساسات در هم و عجیبی پیدا می‌کنم. از طرفی دلم می‌خواد خانواده به اون بزرگی و اون همه بچه خوشحال و …داشته باشم، از یک طرف خودم رو می‌شناسم و می‌دونم تصور اون همه بچه با هم کافیه که استرس بگیرم و چنین چیزی نمی‌خوام. نمی‌فهمم به چی حسودی‌ام میشه؟ فکر کنم به اون آرامش و رضایتی که دارند و برام عجیب و غیر قابل تصور میاد.

یک زوج ایرانی هم بودند. بچه‌شون رو از مهدکودک مونتسوری نزدیک خونه برداشته بودند آورده بودند اینجا. من خیلی از اون مهد خوشم اومده بود ولی هزینه‌اش برامون زیاد بود. با شدت نارضایتی که این خانواده داشتند خیالم راحت شد.  :))

فردا مریم هم میاد، همه با والدین هستند. از پنج شنبه باز با هم می‌ریم، روز اول یک ساعت و بعد هی زمان زیاد میشه تا به سه ساعت برسه و بعدش من کم کم حذف میشم. قشنگی‌اش در اینه که تا خودش تنها نمونه شهریه نمی‌گیرند.

لباس فرم هم داره که باید بخریم، و کیف که فردا بهمون میدن. روز اول هفته همه بچه‌ها باید میوه بیارند، زیاد نه فقط برای خودشون. این میوه‌ها رو در طول هفته براشون خرد می‌کنند و به عنوان میان وعده همه با هم می‌خورند. بیسکوییت و هیچ تنقلات غیر میوه/سبزی مجاز نیست!

ساعتش از ۸:۴۵ تا ۱۱:۴۵ دقیقه است که یعنی باید زود پاشیم تا مریم روحیه‌اش خوب باشه وقت خروج.

فکر می‌کنم تجربه‌های جالبی پیش رو داشته باشیم. ببینیم چی پیش میاد!