تنها عیب پدر و مادر بودن

خیلی جالبه که به یه چیزی فکر کنی و بقیه بهتر از خودت بیانش کنند. خیلی وقت پیش دقیقا یادم نیست توی سخنرانی کی بودیم که در مورد مرگ حرف میژد، و چیزی در این زمینه گفت که اینکه آدم بتونه راحت بمیره مهمه و ارزش داره.اون موقع این به ذهنم رسید که وقتی مادر هستی مردن برات دیگه نمی تونه راحت باشه. البته اون موقع فقط مریم فرزندمون بود ولی متاسفانه من اصلا نمی تونستم و هنوز هم نمی تونم! راحت بمیرم و دلیلش هم اینه که نگرانی اینکه بچه آدم بعدش چی میشه خیلی نگرانی بزرگیه.

فکر می‌کنم قبلا تو همین وبلاگ نوشتم که به نظرم منت داشتن پدر و مادر بر بچه ها و توقع جبران داشتن خیلی توقع بی خودیه چون اینقدر پدر و مادرها کیف می‌کنند با بچه ها که دیگه دینی به گردن کسی برای زحمتهاش نمی‌مونه، و واقعا به تظرم خوشی اش خیلی بیشتر از ناراحتی هاشه و خیلی خوبه که آدم براش پیش بیاد و این تجربه رو بچشه…اما این یک مورد که بعدش نمی تونی راحت بمیری تنها موردیه که به نظرم واقعا سخته و ناراحت کننده،  و از این یک جهت، خوش به حال اونهایی که بچه ندارند!

اما وقت نکرده بودم این پست مورد نظر در این مورد رو بنویسم و الان هم در واقع ننوشتم. به طرز جالبی دیروز هم توی یک وبلاگ و هم توی یک گروه فیسبوکی دیدم در همین مورد نوشته شده و دیدم چقدر آدم دیگه هم همین حس رو دارند. دیگه نیازی نیست من خیلی چیزی بگم.

پست وبلاگی پست آیدای پیاده رو بود که واقعا همین حس رو بارها و بارها خودم داشتم وقتی خبر مرگ یک مادر رو شنیدم

باران حریف ما شد

 

و این هم چند تا کامنت از اون پست فیسبوکی که دیدم، پست توی یک گروه پرسیده بود از مرگ می‌ترسید یا نه؟

-نه هیچ وقت از مرگ نترسیدم ،فقط وقتی پسرام بدنیا آمدن از خدا خواستم تا موقعی که فرستادمشون دانشگاه کنارشون باشم ،حالا شکر خدا بزرگرو فرستادم و کوچیکه هم کم مونده .سپازگذارم از خدای مهربان .خدا سایه هیچ پدر و مادری رو از سر بچه ها کم نکنه .

 

-من از مرگ نمیترسم فقط نگران بچه هام و مخصوصاً پسر کوچیکم هستم که من نباشم با توجه به شرایطش چیکار میکنه یا کی کمکش میکنه

 

-نمى ترسم فقط مثل باقى دوستان ادم که بچه داره فکر بچش که مى ترسونتش و ارزوم اینه وقتى از این دنیا برم که دخترم خودش خانواده خودش رو داشته باشه و خوشبخت باشه 🙏🏼❤️

-من از مرگ نمیترسم فقط از این که بعد من چه بر سر بچه هام میاد میترسم ، من بیشتر از مرگ عزیزانم میترسم

-مرگ یه حقیقته

و هربار که کسی فوت میکنه ناخوداگاه بهش فکرمیکنی که وقتی نوبت به تو میرسه چه وقتیه چطوره و …
قبل از بچه دار. شدنم خیلی سخت نبود
ولی حالا از این میترسم که بعد. از من چی به سر. بچه هام میاد
و وحشتم از اینه که کسی اذیتشون یا ناراحتشون کنه
بعد. از مادر شدن حتی نمی تونی راحت بمیری
——————–
جدا از موضوع بچه دار شدن، توی اون پست فیسبوک اینکه خیلی از آدمهای عادی و بی ادعا از مرگ نمی ترسن برام جالب بود. خیلی جالبه اگه یکی بره قم و یه بررسی بکنه ببینه بین این علمای گرام چند نفر از مرگ نی ترسند :))

 

 

سبک زندگی و رضایت از زندگی

به نظر من رضایت از زندگی خیلی بیشتر از موفقیتهای بزرگ، به رضایت‌های کوچیک کوچیک بستگی داره.  خیلی از بیشتر از یک موفقیت خیلی قلمبه مثل یک رتبه عالی یا مدال المپیک مثلا، لذت بردن از صبحانه یا بیدار شدن/ خوابیدن سر ساعتی که احساس رضایت کنی یا خوردن یک میان وعده خوشمزه به نظر من باعث رضایت از زندگی میشه. البته فکر کنم قضیه سنخ روانی هم باشه یعنی برای همه آدمها این نیست، ولی فکر کنم درصد قابل توجهی از آدمها همین‌طور باشند. و البته حالت طیف داره یعنی حالت کلی و تصویر بزرگ همراه موفقیت‌های قلمبه هم سهم خودشون رو دارند ولی کمتر از سهم این اتفاقات کوچیک روزمره.

چیزی که به نظر من الان توی زندگی خیلی از ماها به خصوص با گسترش رسانه‌ها و تبلیغات و ..اتفاق میفته اینه که همون لدتهای کوچک رو هم از خودمون دریغ می‌کنیم، با تعریف سبک زندگی بر اساس معیارهای دیگران. مثلا فکر می‌کنیم دوست داریم شب زود بخوابیم و صبح با طلوع خورشید بیدار شیم یا وزنمون داخل محدوده خاصی باشه یا رژیم غذایی‌مون مثلا مطابق هرم غذایی و کمتر از فلان مقدار کالری در روز باشه، و بعد چون این طوری نیست غصه می‌خوریم و از روزمون لذت نمی‌بریم، در حالی که هیچ کدوم از این خواسته‌ها میل درونی مون نیست. مثلا آدمی هستیم که اتفاقا از نه شب به بعد موتورمون روشن میشه و کار می‌کنه یا خانوادگی لاغر/چاق هستیم و وزن ما اصولا تو اون محدوده نمیره مگه به زور یا اون عدد کالری اصلا کفاف نیازهای ما رو نمیده. ولی چون شدیدا تبلیغ میشه روی اینا دیگه فکر می‌کنیم همون درسته. احتمالا الان دارید با من مخالفت می‌کنید و شاید فکر کنید خوب اون مدل سالم تره باید همون طور باشه. خوب پاسخ من اینه که اگر واقعا باور داشتید (نه اینکه از بیرون بهتون القا شده بود) اون مدل سالم تره الان اون مدلی بودید و این خواسته‌ها به شکل یک آرزوی روز خراب کن تو زندگی تون نبودن، روش زندگی‌تون بودند. باور داشتن یک چیزه و بقیه میگن پس درسته، یه چیز دیگه.

کاری که من کردم و خیلی خوشحالیم رو بیشتر کرده اینه که اجازه ورود خواسته الکی به ذهنم نمیدم! یعنی چیزی در حالت برزخی -می‌خوامش ولی نمیشه- سعی می‌کنم نذارم. البته نه اینکه کاملا موفق باشم ولی خوبه. اگر هر تغییری در زمینه سبک زندگی توی ذهنم باشه که احساس کنم بهش علاقه دارم، سعی می‌کنم سریع تکلیفش رو روشن کنم  و یا عملی بشه یا حذف. مثلا همین ساعت خواب. هرچقدر هم که در وصف خوبی بیداری ساعات سحر گفته بشه من اغوا نمیشم که بعد صبح‌ها حرص بخورم آه ای کاش من هم سحرخیز بودم! قاطعانه تصمیم گرفتم من قصدش رو در شرایط فعلی ندارم، تمام. از اون طرف مثلا فعلا تصمیم گرفتم به ناخن‌هام همیشه لاک بزنم. دیگه وقتی این تصمیم گرفته شد نشستن و قصه ناحن بقیه خوردن نداریم از همون لحظه اجرا میشه!

همین مدل رو میشه مورد تک تک خواسته‌های سبک زندگی طور! از رژیم غذایی و ورزش و سایر موارد پیاده کرد. کافیه اون سبد وسطی -می خوام ولی نمیشه- رو مرتب خالیش کنیم چون این حرف در مورد سبک زندگی چرته! در مورد فتح اورست که حرف نمی‌زنیم. اگر بخوای میشه و اگر نمیشه واقعا نخواستی و هیچ اشکالی هم نداره. درک این نخواستن و به رسمیت شناحتنش خیلی مهمه. ما حق داریم نخواهیم بدون چی توز موتوری زندگی کنیم مثلا :)) این از حقوق اولیه بشره و باید خودمون اول قبولش کنیم و کاری نداشته باشیم بقیه چی میگن یا چی فکر می‌کنن یا فلان دکتر نظرش چیه. مهم نیست همه دنیا بگن فلان مدل خوراک یا خواب یا ورزش خوبه مثلا ولی ما اون رو نخوایم. به همین راحتی و به همین خوشمزگی و با رعایت کردن اصول مینیمالیسم و مرتب خالی کردن اون سبد وسطی کلی زندگی آدم شادتر میشه و کمتر میره تو جهنم.

باز هم تاکید می‌کنم مساله خواستن و نخواستن مهمه و فهمیدن اینکه من واقعا چی می‌خوام و پدیرفتنش مهمه. پیش نیازش داشتن یک نوع عزت نفس یا اعتماد به نفس هست که خودت رو پدیرفته باشی و قبول داشته باشی. فرض کنیم شما شنیدید چی‌توز موتوری برای سلامتی بده. اگر واقعا باور داشته باشید دیگه نمی‌خواهید چی توز موتوری بخورید بهتون بدن هم رد می‌کنید. اگر باور ندارید هیچ اهمیتی نداره بقیه چی میگن، شما دوست دارید بخورید،پس می خورید! چی توز موتوری دوست دارم پس تو سوپر می خرم ولی با اه و ناله می خورم چون شنیدم فلان، یعنی تکلیفتون با خودتون معلوم نیست.  نتیچه این میشه همون عدم رضایت و استرس و ناراحتی. بحث من اینه که در مورد این چیزهای ساده لااقل تکلیفمون رو با خودمون معلوم کنیم.

در همین راستای رضایت از زندگی این مقاله رو هم بخونید، البته این در مورد موفقیت‌های بزرگتره ولی بی ارتباط به موضوع نیست. وقتی در مورد این انتخاب‌های ریز ریز هم رضایت و میل خودت رو به موفقیت و پسند جامعه ترجیح بدی میشه تقریبا همون چیزی که مد نظر من بود بگم.

نظر شما چیه؟

برهان قاطع

۰برهان قاطع وجود جهان پس از مرگ برای من، عشق والدین به فرزندانشونه. مادرها (و پدرها، ولی تجربه نکردم که بدونم!!) اونقدر بچه هاشون رو دوست دارند که بعیده چیزی بتونه برای همیشه از هم جداشون کنه، حتی مرگ!

شب قدر

شب قدر یاد اینجا میفتم! اگر چه این شب قدر حرفی برای زدن ندارم! اما همین حرف نداشته بمونه اینجا :)

التماس دعا از همه دوستهای خوبی که به اینجا سر می‌زنن.

کریسمس

کریسمس از اون وقتهایی که مهاجر بودن آدم بدجوری می خوره توی صورتش. ملت همه هیجان دارند. بزرگترین تعطیلات سال پیش روشونه..دیدن فامیل و هدیه دادن و گرفتن و … . بعد ما البته آگاه هستیم به این وضعیت ولی درکش نمی کنیم چون کریسمس مال ما نیست. مثلا من واقعا ممکنه زنگ بزنم یه جایی درخواست کنم ۲۵ دسامبر بهم وقت بدند (مثلا دکتر، دندونپزشکی..امثال اینها). چون برای من ۲۵ و ۲۴ و ۲۶ دسامبر چیز خاصی نیستند مگر اینکه به خودم هی یادآوری کنم. فرض کنید یکی توی ایران ۲۹ اسفند راه بیفته دنبال کار اداری مثلا…یه همچین حسی داره آدم!

ولی خوب با حضور پررنگ مریم یادآوری ها هی بیشتر میشه. همین الان هرچند الکی ولی یه درخت کوچولویی گرفتم که فکر نکنه فقط بقیه! از اینها دارند چون توی مهد این چندوقت مرتب بحث این چیزها بوده دیگه. تلویزیون و اینها هم هی بیشتر ما رو با ندانسته ها! آشنا می کنه. امسال یک تجربه هم خودمون اضافه کردیم و رفتیم نمایش snowman که به گوش من خورده بود و تبلیغش رو هم توی مترو دیده بودم. البته اون موقع نمی دونستیم چقدر در کریسمس اهمیت داره!

خلاصه رفتیم و دیدیم و خیلی قشنگ و خوب بود و من بعدش در موردش بیشتر خوندم. اول یک کتاب جالب بوده این آدم برفی، جالبیتش اینه که فقط نقاشی هست نوشته نداره با اینکه یک داستان طولانی هست. بعد انیمیشن نیم ساعته ای ازش ساخته شده که یکی از عناصر تشکیل دهنده خاطره کریسمس! در ملت اینجا می باشد، موسیقی این انمیشین فوق العاده است و حتی اگر مثل من تا چند وقت پیش اسم این فیلم و کتاب هم به گوشتون نخورده باشه قطعاتش به گوشتون آشنا میاد چون حتما این ور اون ور شنیدید. (لینک یوتیوب)

بعد برای تئاتر هم آماده میشه که یک نسخه قدیمی تر از همینی که ما دیدیم هم اتفاقا توی یوتیوب (قسمت یک و قسمت دو) هست و اون هم خیلی قشنگه. ما تا الان جند بار نسخه های مختلفش رو بازبینی! کردیم با مریم. شما رو هم دعوت می کنم ببینید.

راهنمایی: به درد آدم بزرگهای جدی که دارند کارهای خیلی مهم می کنند و فکر می کنند در جهان نقش بسیار ویژه ای در برهه حساس کنونی دارند و وای کارهام دیر شد! نمی خوره. باید یه کودک درون سرحال که دلش قصه می خواد داشته باشید تا ازش لذت ببرید.

به خاطر کتابها

اصولا یکی از دلایلی که آدم به خاطرش می تونه زندگی کنه کتابها هستند. متاسفانه از اوج دوران کتابخونی من که دوران دبیرستان به قبل هست سالها گذشته و علی رغم همه تلاشهام هنوز نتونستم به اون دوران برسم. یادش بخیر! این چند وقته تونستم چند تا کتاب پشت سر هم بخونم که خیلی بهم چسبید و هم اکنون بهتون معرفی می کنم که حالش رو ببرید!

-قمری که خورشید شد: چند وقت پیش یه معرفی از این کتاب رو در یک سایت بیییب خوندم. همینجا لازمه ذکر کنم دوره ۱۳۰۰ تا ۱۳۵۰ شمسی خیلی مورد علاقه مه، زن و زنانه هم همینطور، موسیقی عامیانه و خیلی غیر فاخر هم که همینطور (البته در این مورد دقت نکرده بودم، موسیقی قمر اتفاقا فاخر هست!). خلاصه وقتی دیدم کتابی هست در مورد زندگی قمرالملوک وزیری که توسط دخترخوانده اش نوشته شده (فرزندخواندگی هم که داشت!) دیگه مجبور بودم بخونمش! اوج داستان اینحا بود که اتفاقا این کتاب رو میشد در گوگل پلی خرید و قانونی خوند. هیچی دیگه…دانلود کردم و خوندم و کیف کردم و مفتخر شدم که شخصیت قمر رو شناختم. یاد باد روزگاری که این جور آدمها توش بودند. می دونستید چقدر شعر از انواع و اقسام شعرای معاصر! در موردش هست؟ یک مثال از شهریار:

دست دخترخوانده اش که البته فرزندخوانده به اون معنی مورد تصور من نبود درد نکنه. اسمش هست زبیده جهانگیری و با اینکه سنی ازش گذشته خیلی هم دست به تکنولوژی هست و  فیسبوک داره و من از آشنایی با ایشون هم خیلی خوشحالم.

-….

-بعد دستم به یک کتاب دیگه رسید که دیوونه ام کرد! هزار صفحه بود ولی کاش چند هزار صفحه بود بسکه نثرش شیرین بود و نویسنده اش عزیز. تازه تموم کردم ولی فکر می کنم به جای خوندن کتاب دیگه، همین رو از اول بخونم. اگر یک کتاب (حالا یکی که خیلی کمه! ولی خیلی کم!) کتاب هم بخواهید در طول زندگی بخونید یکیش باید این باشه به نظر من: در جستجوی صبح.  من دانلودی اش رو خوندم ولی اگر کسی دستش می رسه و می تونه بخره بخره! من برگردم ایران حتما پیداش می کنم و نگه میدارم که بتونم همیشه بخونمش! به قدر کافی توضیح دادم چقدر عاشقش شدم؟ داستان کتاب از اواخر قرن سیزدهم که زمان تولد نویسنده است شروع میشه تا کمی بعد از انقلاب. نویسنده کتاب آقای جعفری بنیانگزار نشر امیرکبیر هست. ولی برای من بهترین بخش کتاب تا قبل از حسابی پا گرفتن انتشاراتش هست. از اونجا به بعد انتشارات و داستانهاش که البته باز هم جالب و آموزنده و آمیخته با تاریخ هست میشه مرکز توجه. ولی قبل از اون شهر (تهران) و جامعه خیلی بیشتر دیده میشه. اینقدر قلمش عالیه که می تونید از ۱۲۹۰ و خورده ای تا اواسط دهه بیست رو توی تهران زندگی کنید. یه چیزی میگم یه چیزی می شنویدها…واقعا لذت بخشه خوندنش. به خصوص که عشق من به اون دوران هم هست…الان انگار یک سفر رفتم تهران اون موقع کلی گردش کردم و مهمونی رفتم! تازه دو سفر مشهد هم میره و اگرچه کوتاهه ولی به قدر یک گردش نصف روزه از مشهد اون موقع هم سر در میارید. ای کاش مشابه این کتاب با این زیبایی در مورد بقیه شهرهای ایران هم بود..هست؟ اگر می شناسید معرفی کنید که این تهران گردی به من خیلی چسبید.

بعدتر که امیرکبیر میشه سوژه آدمهای داستان خیلی جالب میشن…نمی دونید چقدر اسم آشنا توی این کتاب خواهید دید. اسمهای پرافتخار، آدمهای ارزشمند از نوع از شمار دو چشم یک تن کم وز شمار خرد هزاران بیش..

بعد با اون نثر عالی که انگار این آدمها رو شما دیدید. من هی جلو می رفتم و هی چشمم گرد میشد! جدی؟ این هم هست؟ نمی دونم اسم کدومشون رو بگم. بهتره نگم که خودتون با خوندنش غافلگیر بشید!

یکی از بهترینهاشون همایون صنعتی زاده است که مستندی در موردش رو دیده بودم و تا آخرهای داستان نفهمیده بودم این اقای همایون همون آدم باصفای اون مستند هست…خلاصه این کتاب نمی دونید با من چه کرد. برید بخونید و عشق کنید.

تازه دو جلد منتشر نشده هم که مجوز نداره گویا داره. من با کمی اغراق حاضرم مریم رو بدم (چند ساعت فقط ها!) اونها رو بگیرم. خدا رو چه دیدی بلکه یکی اینجا دید و دلش سوخت و نسخه اش رو داشت و به من هم داد بخونم.

حیف اون مرد. حیف ما که چنین آدمهایی داشتیم و الان…

از دیگر مزیات خانه داری/کار در خانه

این توفیق اجباری/احتیاری خانه داری که من الان دارم خیلی خوبه برام. آدمها با هم فرق می کنند ولی به نظر من برای خیلی ها این محل اصلی کار آدم توی خونه بودن خیلی خوبه (با اصطلاحات مردسالارانه امروزی باید گفت کار یا بیکاری آدم توی خونه،و حتما زنهای خانه دار هم بیکار حساب میشن بعد آقایی که توی خونه پشت کامپیوتر هست دانشمند و شاغل و کارمند! ولی من به اونها کار ندارم.)

یکی از مزیت های ویژه اش که امروز می خوام بهش اشاره کنم دوری از بی شعوریه. بی شعورها معمولا بیرون از خونه هستند. خارج و داخل و غرب و شرق و اینها هم خیلی نداره. همه دنیا همینه با درجات مختلف.  وقتی مجبور نباشی بری بیرون وسط آدم ها، خیلی بی شعورهای کمتری می بینی و رفتارهای بی شعورانه کمتری نصیبت میشه و آرامش بیشتری داره که خیلی خوبه. البته این سکه یک روی دیگه هم داره. اونم اینه که به بی شعوری حساس تر هم میشی. بنابراین یک بی شعوری خیلی ساده تر اعصاب آدم رو بیشتر خورد می کنه ولی در مقابل فراوانی اش خیلی خیلی کمتر میشه.

در همین راستا یک عرصه خاص بروز بی شعوری رو من کشف کردم که احتمالا یک مامان گرفتار و درگیر با کلی بی شعور در سطح حامعه حس نمی کرد، اون هم بی شعوری دم مهد هست که خیلی داستان جالبیه. school run رو که سرچ کنید کلی داستان و غر و پست بلاگی و فروم و … در مورد مثالهای مختلفش هست. اونقدر ارزش نداره که بخوام اینجا بنویسم! غرص اصلی ذکر لذت محدود شدن مواجهه با بی شعوری به موارد محدودی در این حد بود.

نامه‌ای‌ به لندن دوست داشتنی

نمای لندن از روی یکی از تپه های مرتفع شهر

لندن جان، درسته تا الان زیاد ازت تعریف نکردم، ولی‌ میدونم که خوبی‌‌های زیادی داری. از من دلگیر نباش خلاصه، هر جا که بهت غر زدم برای این بوده که اگرچه خیلی‌ مهمان نواز هستی‌، اما هیچ جا خونهٔ خود آدم نمی‌شه. امسال که قراره ساله آخر باشه کم کم می‌تونم بیشتر از خوبی‌‌هات بگم!

لندن زیبائی تو به آدم‌هات هست. نه اینکه شهر قشنگ نباشه، اما برای کسی‌ که از ایران اومده باشه، معماری و طبیعتت، بهت بر نخوره‌ها! نمیتونه دلبری کنه. سالی‌ ۲-۳ ماه البته طبیعتش قشنگه، بقیه‌اش یه پاییز طولانی!…البته مدیریت این شهر، درایتی که توی شهرسازی هست خیلی‌ زیباست.

به جاش زیبائی آدم‌هات اونقدر هست که نیزی به زیباییهای دیگه نداشته باشی‌. بذار از اخریش بگم. لندنی‌ها در پاسخ به حملهای که چند روز پیش توی مترو شده بود، یه هشتگ خیلی‌ جالب توییت کردند.  #youaintnomuslimbruv

لندن عزیز، مردم ساکن تو هیچوقت باعث نشدند من احساس خارجی‌ بودن بکنم. مهماننوازی از این بیشتر؟ ما ایرانیها اسمش رو روی خودمون گذشتیم، اما تو تجلی‌ ‌اش هستی‌. نه من، هیچ کس دیگه‌ای‌، با هر ظاهر و پوشش و قیافه‌ای، با هر عقیده‌ای، با هر معلولیت ذهنی‌ و جسمی‌ ای، با هر از کار افتادگی ای، با هر ناقص و کمبود یا اضافه ای! اینجا احساس ناخونده بودن نمی‌کنه.

لندن درهاش به روی شما بازه، نه اینکه فقط باز باشه، با محبت بازه. براش با بقیه فرق نمی‌کنید. مثل این کار آخرش که اگر احساس کنه به خاطر مسلمون بودن دارید متهم میشید، ازتون نمیخواد از این اعمال زشت برائت بجویید! خودش میاد کنار شما و به تروریست میگه

youaintnomuslimbruv (تقریبا معادل: کریم…تو مسلمون نیستی!)

لندن خوبی‌هات زیاده، شاید باز ازشون نوشتم.

مرگ و زندگی

north london hospice

در راستای اینکه امسال احساس بیکاری می‌کردم دارم کارهای متنوع و بی‌ریطی می‌کنم که هر کدومش هیجان خاص خودش رو داره. از قلاب‌بافی و نون پزی! گرفته تا کمی خیاطی و به زودی هم کار داوطلبانه در هاسپیس (Hospice).‌ هاسپیس هم از اون کلمه‌هایی هست که معادل فارسی خوب براش پیدا نکردم. لفظی‌اش میشه مهمان‌سرا یا مهمان‌خانه ولی در واقع یعنی مکانی برای بیمارانی که در مراحل انتهایی زندگی هستند و دیگه درمان براشون سودی نداره برای همین جاشون بیمارستان نیست. با این حال شرایطشون هم طوری نیست که بشه توی خونه ازشون نگه داری کرد. در نبود هاسپیس معمولا این افراد تا انتها توی بیمارستان نگه داری خواهند شد که گزینه خیلی خوبی نیست. اولا کادر درمانی بیمارستان عادت به درمان دارند، و نگاه متفاوتشون به این بیماران کاملا حس میشه و هم بیمار هم خانواده‌اش رو اذیت می‌کنه. ثانیا محیط بیمارستان یک محیط شلوغ و پر استرس هست که کسی که قراره بهبود پیدا کنه خوب باید تحمل کنه، اما کذروندن آخر عمر در این شرایط باز هم برای فرد هم خانواده‌اش مطلوب نیست. هاسپیس در مقابل، واقعا شبیه یک مهمان‌سرا یا هتله. با اتاق‌‌های بزرگ و تک نفره و مجهز به سرویس، یک فضای خیلی آروم و قشنگ، باغچه‌های دلنواز. واقعا شبیه به یک فضای استراحت و تعطیلی هست، نمیشه صد در صد گفت هتل چون افراد توش متفاوت هستند ولی واقعا آروم و باصفاست. من دو تا هاسپیس دیدم تا الان، این ویژگی‌ها رو هر دو داشتند.

من هم برام خود مفهوم هاسپیس جالب بود هم این هاسپیس واقعا بهمون نزدیکه، برای همین وسط‌های تابستون باهاشون صحبت کرده بودم که هفته‌ای چند ساعت برم اونجا. برام جالب بود که بیشتر در مورد مرگ و تجربه افرادی که خیلی بهش نزدیک هستند یاد بگیرم و خوب کجا بهتر از هاسپیس برای همچین تجربه‌ای! مستقل از این برنامه سفر آلمان پرماجرای ما پیش اومد و از قضای روزگار اونجا هم از هاسپیز (تلفظ آلمانیش) سر در آوردیم که عمو توش بستری بود.  خلاصه من دیگه مصمم تر شدم.

ولی از اونجا که اینجا همه چیز خیلی مراحل داره! هنوز کار من شروع نشده. الان در حین آموزش هستم. خود کار هم اینه که بشینم توی بخش کنار پرستار‌ها و در امور اداری و … کمک کنم خودم خیلی دوستش داشتم این نقش رو چون می‌تونم خوب سر در بیارم که توی بخش چه اتفاقاتی می‌افته و بیشترین جالبیت هاسپیس هم برام همینه که از توش سر در بیارم!

خلاصه، اینا هم مقدمه بود که در موردآموزش‌ها بنویسم. تا الان دو روز رفتم و خیلی چیز یاد گرفتم. بیشتر طول کلاس این طوریه که بعد از کمی توضیح در مورد راه درست صحبت کردن و …، داریم موقعیت‌های مختلف رو تمرین می‌کنیم، یکی بیماره، یکی داوطلبه، یکی همراه بیمار و سناریو‌های مختلف بازی میشن و توش یاد می‌گیریم که به خصوص در مکالمات حواسمون به چی باشه و چطور رفتار کنیم که بیشترین آرامش رو بتونیم به بیمار و خانواده‌اش بدیم و در عین حال خودمون هم آسیب روحی روانی نبینیم. هر کسی که بخواد توی این ساختمون کار کنه از آشپز و باغبون و فروشنده و که اکثرا هم داوطلب هستند این آموزش‌ها رو می‌بینه و همین باعث میشه بیمار و همراهانش هیچ برخورد ناراحت کننده‌ای در مدت اقامتشون اینجا دریافت نکنند (یعنی حداقل ممکن، اشتباه که خوب پیش میاد).

در طول این مدت خیلی از سناریو‌ها داستان‌‌هایی هست که واقعا توی هاسپیس اتفاق افتاده و دو نفری که مسوول گروه هستند از خاطراتشون هم میگن. طبیعتا با اینکه چندین سال سایقه کار توی ساختمونی دارند که افراد زیادی توش دارفانی رو وداع گفتند، هیچ اطلاعی در مورد اینکه بعد از مرگ چه اتفاقی می‌افته نداشتند! ولی یک چیز جالب بود که هر دوشون توی جملاتشون بهش اشاره کردند و با دقتی که اینجاها دارند در اینکه حرف رو هوا نزنند، گفتنش در حضور یک همکار دیگه نشون می‌داد واقعا اتفاق می‌افته (یکی‌شون روانشناس هست و یکی مسوول آموزش). اون چیز جالب چی بود؟

اینکه زمان مرگ تا حد زیادی دست خود بیمار هست. بیمار واقعا روش تاثیر می‌گذاره و حس بیمار و اتفاقات اطرافش کاملا می‌تونه زمانش رو در همون بازه خاص تغییر بده. مثلا بیماری که منتظره کسی بیاد و بعد از رسیدن اون فرد می‌میره، یا برعکس بیماری که دوست نداره فرد خاصی از عزیزانش اون رو در حال مرگ ببینه و دقیقا در همون زمانی که اون فرد نیست یا قبل از اومدنش می‌میره یا اگر این عزیز مورد نظر خیلی سمج چسبیده به تخت بیمار، همین که رفت دستشویی!

یا فردی که وسط مردنش یکی از دوستانش ضجه زنان اومده و باعث شده حال بیمار بد بشه و گیر کنه اون وسط! و بگه این رو بیرون کنید بعد با آرامش فوت کرده. توی خیلی از خاطرات هردوشون نقش بیمار در خود فرایند مرگ و زمان رخ دادنش واضح بود و بهش اشاره می‌کردند.

برای من این خیلی جالب بود. یعنی خواسته‌های ما تا حدی هرچند اندک روی مردنمون هم اثر می‌گذاره! نظر شما چیه؟

عنوان نوشت: توی هاسپیس آدم بیشتر حس می‌کنه که زندگی همون مرگه و مرگ، همون زندگی!

اضافه شده بعد:

یک خبر از همین هاسپیس ما

سایت هاسپیس

مریم به مهد می‌رود..

در واقع میشه کلی از سفر عجیب آلمان نوشت، ولی حسش نیست. بنابراین میریم سراغ مهدکودک رفتن مریم که از فردا شروع میشه. البته یکی دو هفته‌ای فکر کنم من هم مهمون مهد هستم تا عادت کنه!

امروز جلسه اولیایی بود که بچه شون تازه داره وارد مهد یا این مهد میشه. از هفت هشت نفری که اومده بودند سه تاشون قبلا هم اینجا بچه داشتند و بچه چهارمشون رو (یکی شون بچه سومش رو، اما چهارمی هم بغلش بود) آورده بودند. باید می‌دیدیدشون، قشنگ، جوون، خوش تیپ!! چه جوری ممکنه آخه؟ از همه عجیب‌تر: خوشحال!!! من رو یک روز با چهار تا بچه یک جا بگذارید یک ماه تمدد اعصاب لازم دارم.

وقتی این آدمها رو می‌بینم خیلی احساسات در هم و عجیبی پیدا می‌کنم. از طرفی دلم می‌خواد خانواده به اون بزرگی و اون همه بچه خوشحال و …داشته باشم، از یک طرف خودم رو می‌شناسم و می‌دونم تصور اون همه بچه با هم کافیه که استرس بگیرم و چنین چیزی نمی‌خوام. نمی‌فهمم به چی حسودی‌ام میشه؟ فکر کنم به اون آرامش و رضایتی که دارند و برام عجیب و غیر قابل تصور میاد.

یک زوج ایرانی هم بودند. بچه‌شون رو از مهدکودک مونتسوری نزدیک خونه برداشته بودند آورده بودند اینجا. من خیلی از اون مهد خوشم اومده بود ولی هزینه‌اش برامون زیاد بود. با شدت نارضایتی که این خانواده داشتند خیالم راحت شد.  :))

فردا مریم هم میاد، همه با والدین هستند. از پنج شنبه باز با هم می‌ریم، روز اول یک ساعت و بعد هی زمان زیاد میشه تا به سه ساعت برسه و بعدش من کم کم حذف میشم. قشنگی‌اش در اینه که تا خودش تنها نمونه شهریه نمی‌گیرند.

لباس فرم هم داره که باید بخریم، و کیف که فردا بهمون میدن. روز اول هفته همه بچه‌ها باید میوه بیارند، زیاد نه فقط برای خودشون. این میوه‌ها رو در طول هفته براشون خرد می‌کنند و به عنوان میان وعده همه با هم می‌خورند. بیسکوییت و هیچ تنقلات غیر میوه/سبزی مجاز نیست!

ساعتش از ۸:۴۵ تا ۱۱:۴۵ دقیقه است که یعنی باید زود پاشیم تا مریم روحیه‌اش خوب باشه وقت خروج.

فکر می‌کنم تجربه‌های جالبی پیش رو داشته باشیم. ببینیم چی پیش میاد!