حیاط

از مزایای خونه حیاط دار واقعی اینه که من در هفته گذشته به اندازه تمام عمر قبلم احتمالا در فضای سبز با لباس دلخواه آفتاب خوردم. از مضراتش اینه که چون همه‌اش توی حیاط پلاسیم خیلی کار‌ای خونه پیش نمی‌ره. این است از عواقب اسمشو نبر که شما ممکنه ترکش کرده باشین، ولی اون شما رو ترک نخواهد کرد!

از دیگر اتفاقات دلپذیر این هفته شروع شدن آموزش تلویزیونی توی شبکه بی‌بی‌سی برای بچه‌ها بود. مشت نمونه خروار رو می‌گذارم تا ببینید آیا ما هم بچه آدم بودیم یا چیز دیگه؟! این که می‌بینید، آموزش گرد کردن اعداد بود.

شادترین کودکان

یک تاریخ‌دانی هم باید بیاد بنویسه که شادترین کودکان اون قرن، کودکان سال کرونا بودند. بچه‌‌‌هایی که پدر و مادر‌‌هاشون کار مهمی جز سرگرم‌ کردن اون‌ها نداشتند. بچه‌هایی که تمام اوقات خودشون رو با خانواده می‌گذروندن. بچه‌هایی که اگر بیرون می‌رفتند فقط برای استفاده از فضای سبز و طبیعت کنار خانواده‌شون بود. توی‌ این ایام هروقت از پنجره خونه بچه‌ای در حال عبور دیدم شادی و انرژی خوبش رو تو کل فضا می‌شد دید. دیگه کسی برای به موقع رسیدن دست بچه‌ای رو نمی‌کشه. بزرگتری رو نمی‌بینی که به خاطر هزار جور استرس اخمو و بی‌توجه کنار بچه راه بره، یا با بی‌حوصلگی تشر بزنه. بزرگتر‌‌ها وقت دارند، حوصله‌ دارند، عجله ندارند. دنیا به کام بچه‌ها شده!

ماشین زمان

همین طوری الان به ذهنم خطور کرد آدم‌هایی هستند که خبر دارند من چطوری مردم. کاش می‌شد یه سفر کوتاهی در زمان کرد و پایان داستان رو پرسید!

کپی پیست

دوست داشتم این مطلب از کانال صدیق قطبی رو برای خودم اینجا نگه دارم:

درد یا اعتقاد؟

در یک تقسیم‌ کلان و من‌درآوردی، آدم‌ها دو گروهند: کسانی که درد خدا دارند و کسانی که درد خدا ندارند. کسانی که درد خدا ندارند خودشان سه دسته‌اند: خداباور، خداناباور و ندانم‌انگار. و هر کدام‌شان هم طیف‌های متعدد دارند.
آنان که درد خدا دارند نه با آنان که بی‌دردانه خداباورند و نه با آنان که بی‌دردانه خداناباورند، وجه اشتراک چندانی ندارند. آنان که درد خدا دارند نیز مواضع اعتقادی یکسانی ندارند.

از آنان که درد خدا دارند می‌شود از سورن کرکگور، اونامونو، گابریل مارسل، مارتین لوتر، سیمون‌وی، نیکوس کازانتزاکیس، ابوالحسن خرقانی، عین‌القضات همدانی و مولانا نام بُرد.

وجه افتراق اصلی باور داشتن یا باور نداشتن نیست. درد جستجو و اشتیاق به امر الوهی است.

@sedigh_63

درهم برهم

صخره‌های مرجانی

این رشته توییت واقعا خوندنی بود.

به خصوص این دو تا:

سهم من از زندگی همین بود. کوتاه بود. ولی خوش گذشت. تسلیم میشم و بعد یهو آروم آروم میشم. دیگه دست و پا نمی زنم. میرم زیر آب. آبی پررنگ بی نظیر زیر آب. همه چشمهام را پر می کنه. چه زیبایی بی نظیریه. تمام وجودم غرق لذت میشه. چقدر زیبا است. همه وجودم را لذت فرا می گیره.

این همه در تقلا زدنها زیر آب رفتم و بالا آمدم. چرا این زیبایی را ندیدم؟ چقدر غافل بودم. و بعد تکه های جلبکهای پراکنده در آب را می بینم. جریان زیر آب به این سمت و اون سمت می بردشون. انگار می رقصند. چرا زیبایی بی نظیری. و صدای دریا زیر آب چقدر پر صلابت و قدرتمنده.

من رو شدیدا به یاد تجربه عرفانی اکهارت تولی میندازه،‌ ولی خیلی جادویی‌تر. نمی‌دونم به خاطر اینه که خلاصه است یا دست اول به زبان فارسی نوشته شده یا نویسنده‌اش مهارت عجیبی داره ولی هر بار این چند خط رو می‌خونم قشنگ اون قدرت لحظه اکنون رو حس می‌کنم. چرا این زیبایی رو ندیدم؟ چقدر زیباست.

در حالی که داری می‌میری حست این باشه…چقدر فوق‌العاده است. نمی‌دونم چرا یهویی همراه این حس فوق‌العاده گاهی برام فضا میشه فضای فیلم دیگران و حس نیکول کیدمنی که می‌فهمه بچه‌هاش مرده‌اند، که همه‌چی خیال بوده، که همه چی تموم شده. همه‌جا خالیه. تباهی محض. تنهایی و تاریکی. خواننده‌های قدیمی اینجا می‌دونن که جهنم و بهشت از موضوعات مورد علاقه منه. تقابل این دو حس به نظرم باید خیلی شبیه به تقابل اون‌ها باشه. حالا تکلیف کسی که همزمان هردو این‌ها رو حس می‌کنه چی میشه نمی‌دونم.

گشت ارشاد

احتمالا خیلی‌ها فکر می‌کنند که با خروج از ایران از شر مسخره‌بازی‌هایی مثل گشت ارشاد راحت میشن، کسی به روزه‌خواری و این‌که چی می‌خورند و چی می‌آشامند کاری نداره و راحت زندگی‌شونو می‌کنن. خوب این لااقل در مورد خارج ما صدق که نمی‌کنه هیچ،‌ گشت ارشادش خیلی بدتر هم هست!

این‌جا مسلمون زیاد داره و خیلی هم علاقه دارند که نشون بدن چندفرهنگی هستند و تفاوت‌‌ها رو می‌پذیرند و …، فکر می‌کنم به همین دلیل و با نشون دادن فرهنگ مسلمان‌ها در رسانه‌‌‌های مختلف، اطلاعاتشون در مورد شریعت اسلامی کم نیست. اینجاست که داستان جالب میشه و گشت ارشاد خارجی خودشو پیدا می‌کنه. کافیه بدونن شما مسلمونی. البته الزامی نداره بدونن ولی به خصوص با روسری آدم برچسب داره دیگه. اون‌وقت یهو دم صندوق فروشگاه می‌بینی طرف با استرس به بسته پاستیلی که خدا می‌دونه برای کی گرفتی، تو دستت نگاه می‌کنه و میگه حلال نیست‌‌ها! حالا شما بیا و مبحث استحاله رو از سایت استفتا‌ئات نمی‌دونم کی کی پیدا کن یا توضیح بده نه اینو واسه کس دیگه‌ای گرفتم تا طرف که خودش مسلمون هم نیست و فقط مسلمون دیده، قانع بشه. البته راه آسون‌ترش هم اینه که بگی به تو چه، ولی خوب هر گزینه‌ای که انتخاب کنی از این به بعد هر وقت هرجا بخوای بری دم صندوق با این پیش‌زمینه می‌ری که الانه که پلیس امنیت اخلاقی بهم گیر بده. می‌بینین از ایران بدتره؟ اونجا لااقل مردم عادی به هم کاری ندارند یا کمتر کار دارند.

یه مثال دیگه مدرسه‌ها هستند. مسلمون‌های مدرسه اینجا روز عید فطر مدرسه نمی‌رفتن.عید فطر هم که همه روش تفاهم دارند و تاریخش معلومه خدا رو شکر و هیچ مشکلی وجود نداره. خلاصه من کلی تحقیقات کردم ببینم عید فطر بقیه کی هست که موفرفری هم همون روز نره! البته این بحث انحرافی بود. می‌خواستم در مورد گشت ارشاد مدرسه بنویسم. ما بهش گفته بودیم که گوشت خوک نخور. بقیه گوشت‌ها عیب نداره. بعد چند روز پیش اومد تو خونه زد زیر گریه که من می‌خواستم مرغ بگیرم اون خانمی که غذا می‌کشیده بهم گفته نه تو باید غذای گیاهی بگیری. البته مقاومت کرده بود آخرش مرغ خورده بود ولی شاکی بود. خوب خدایی این گشت ارشاد نیست؟ خود من تو ماه رمضون به شدت مراقب بودم یه وقت اشتباهی در انظار عمومی چیزی نخورم وگرنه باید پاسخگو می‌بودم!

البته گشت ارشاد اینجا این مزیت رو داره که فقط در نگاه و حرف خلاصه میشه و به عمل منتهی نمیشه، برخلاف نسخه ایرانی. ولی این بدی رو داره که یه چیز نمایشی زوری از طرف حکومت نیست. نگاه واقعی بخشی از جامعه است که ازت توقع دارند چهارچوبی که به گوش اونا خورده رو رعایت کنی و وقتی چیزی خلافش می‌بینن نگران میشن که نکنه یادت رفته و تذکر می‌دن!!

بریزبین

دو تا شهر هستند که به طور خاص من از شنیدن اسمشون هیجان زده میشم. بریزبین و شیراز. هر دو خیلی خیلی قشنگن و هر دو از گزینه‌هایی هستند که اگه هیچ محدودیتی نبود، من برای زندگی انتخابشون می‌کردم.

امروز با یک نفر حرف زدم که توی صحبت معلوم شد استرالیاییه. اگه کسی اسم استرالیا رو بیاره من حتما می‌پرسم کجاش! و اگه بگه کویینزلند یا بریزبین یا گلدکوست حتما ذوق‌زده میشم با یاد طبیعت و‌ محیط خیلی خیلی خیلی قشنگ اونجا. و آدمی که امروز دیدم گفت بریزبین و‌ باز قلب منو برد به اون شهر قشنگ.

سر در اینجا رو هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آپدیت کردم که بعد از خواندن بسوزانید. به عبارت دیگر مطالب اینجا نوشته شده که نوشته شده باشد و هیچ ارزشی ندارد!

تظاهرات در اعتراض به ترامپ

از اونجا که اگر تظاهرات در ثریا هم باشه زنانی از سرزمین پارس به اون دست پیدا می‌کنند، امروز مجبور بودم برم از مرکز لندن براتون گزارش بگیرم. اونجا که رفتم بیشتر معلوم شد حضور ما چقدر واجب بوده چون برادران و خواهران ایمانی گویا همه مشغول عید بودند و خواهر مسلمونشون ما بودیم!

اول برنامه این بود که با میم کوچک برم، ولی چون اینجا عید شد موفرفری بزرگ و پدر بچه‌ها هم موندن خونه و در نتیجه من اونها رو به هم سپردم و رفتم که با توجه به فحشها و پلاکاردهای فراوان +۱۸ بهتر شد!

جمعیت خیلی زیاد نبود ما هم تقریبا به موقع رسیدیم واسه همین بیشتر آدمهای دکوراتیو! که عکسهاشون این ور اون ور هست رو خودم دیدم و چه تنوعی و چه خلاقیت‌هایی. واقعا تظاهرات خود جوش چیز عجیبی است که ایران متاسفانه پیش نمیاد ( همراه با امنیت شرکت‌کنندگان منظورمه).

این هم عکس نمونه خروار!

تفاوت موسیقیایی

آدم قبل بچه‌دار شدن تصورش یه چیزی تو مایه‌های آهنگ سبزه ریزه میزه حمید جبلی هست. چیزی که در واقعیت باهاش روبرو میشی آهنگ بیبی شارک هست!

جادوی اسم‌ها

واضح و مبرهن است که کله من پر از پست ننوشته است ولی این یکی که احتمالا بی اهمیت ترینشون هم هست الان اومده رو و بچه‌ها خوابن پس همین رو می‌نویسم!

یکی از تجربه‌های هیجان انگیز زندگی در لندن برای من اسم‌های آدم‌ها بود، به خصوص انگلیسی‌ها به خاطز تاریخ عجیبشون و اینکه اسم‌هاشون با همه چیز زندگی بشری در هم تنیده…

مثلا یه دوست من داشتم که فامیلش بود مدرن Modern..خوب خودتون محو نمیشین با تصور اینکه این کلمه از کجا اومده و چطور اسم فامیلشونه و مدرنیته و مدرنیزاسیون و اینا که برای ما جکه برای اینها فامیله :))

یا این چند روز خیلی جاها پست مرتبط با هری پاتر دیدم، انگار سالگردی چیزیشه. گریفیندور رو یادتونه، خوب یه همکلاسی من فامیلی‌اش بود گریفین. خیلی هیجان انگیز نیست؟

اسم های کوچیک که دیگه خدا بودند. برای من شخصیت‌های رمان‌‌ها یا کارتن/سریال‌های جادویی بچگی که آدم در موردش خیال پردازی می‌کرد و برای اونها اسم خودشون! لوسی…جولیا…جولیت…بکی

یه آشنای دیگه داشتم اسم فامیلش بود Rose! خوب آدم دیگه چی ممکنه بخواد از خدا :))

فعلا همینا روی مغزم بودن، ساعت دوازده شب هم آدم به اعماق دسترسی نداره، تا پست بعدی خدا نگهدار!


قدرت گرفته از وردپرس پارسی و هاست ابری پارس پک | طراحی شده توسط Fresh Sites ، ترجمه از مسعود گلچین