مرگ و زندگی

north london hospice

در راستای اینکه امسال احساس بیکاری می‌کردم دارم کارهای متنوع و بی‌ریطی می‌کنم که هر کدومش هیجان خاص خودش رو داره. از قلاب‌بافی و نون پزی! گرفته تا کمی خیاطی و به زودی هم کار داوطلبانه در هاسپیس (Hospice).‌ هاسپیس هم از اون کلمه‌هایی هست که معادل فارسی خوب براش پیدا نکردم. لفظی‌اش میشه مهمان‌سرا یا مهمان‌خانه ولی در واقع یعنی مکانی برای بیمارانی که در مراحل انتهایی زندگی هستند و دیگه درمان براشون سودی نداره برای همین جاشون بیمارستان نیست. با این حال شرایطشون هم طوری نیست که بشه توی خونه ازشون نگه داری کرد. در نبود هاسپیس معمولا این افراد تا انتها توی بیمارستان نگه داری خواهند شد که گزینه خیلی خوبی نیست. اولا کادر درمانی بیمارستان عادت به درمان دارند، و نگاه متفاوتشون به این بیماران کاملا حس میشه و هم بیمار هم خانواده‌اش رو اذیت می‌کنه. ثانیا محیط بیمارستان یک محیط شلوغ و پر استرس هست که کسی که قراره بهبود پیدا کنه خوب باید تحمل کنه، اما کذروندن آخر عمر در این شرایط باز هم برای فرد هم خانواده‌اش مطلوب نیست. هاسپیس در مقابل، واقعا شبیه یک مهمان‌سرا یا هتله. با اتاق‌‌های بزرگ و تک نفره و مجهز به سرویس، یک فضای خیلی آروم و قشنگ، باغچه‌های دلنواز. واقعا شبیه به یک فضای استراحت و تعطیلی هست، نمیشه صد در صد گفت هتل چون افراد توش متفاوت هستند ولی واقعا آروم و باصفاست. من دو تا هاسپیس دیدم تا الان، این ویژگی‌ها رو هر دو داشتند.

من هم برام خود مفهوم هاسپیس جالب بود هم این هاسپیس واقعا بهمون نزدیکه، برای همین وسط‌های تابستون باهاشون صحبت کرده بودم که هفته‌ای چند ساعت برم اونجا. برام جالب بود که بیشتر در مورد مرگ و تجربه افرادی که خیلی بهش نزدیک هستند یاد بگیرم و خوب کجا بهتر از هاسپیس برای همچین تجربه‌ای! مستقل از این برنامه سفر آلمان پرماجرای ما پیش اومد و از قضای روزگار اونجا هم از هاسپیز (تلفظ آلمانیش) سر در آوردیم که عمو توش بستری بود.  خلاصه من دیگه مصمم تر شدم.

ولی از اونجا که اینجا همه چیز خیلی مراحل داره! هنوز کار من شروع نشده. الان در حین آموزش هستم. خود کار هم اینه که بشینم توی بخش کنار پرستار‌ها و در امور اداری و … کمک کنم خودم خیلی دوستش داشتم این نقش رو چون می‌تونم خوب سر در بیارم که توی بخش چه اتفاقاتی می‌افته و بیشترین جالبیت هاسپیس هم برام همینه که از توش سر در بیارم!

خلاصه، اینا هم مقدمه بود که در موردآموزش‌ها بنویسم. تا الان دو روز رفتم و خیلی چیز یاد گرفتم. بیشتر طول کلاس این طوریه که بعد از کمی توضیح در مورد راه درست صحبت کردن و …، داریم موقعیت‌های مختلف رو تمرین می‌کنیم، یکی بیماره، یکی داوطلبه، یکی همراه بیمار و سناریو‌های مختلف بازی میشن و توش یاد می‌گیریم که به خصوص در مکالمات حواسمون به چی باشه و چطور رفتار کنیم که بیشترین آرامش رو بتونیم به بیمار و خانواده‌اش بدیم و در عین حال خودمون هم آسیب روحی روانی نبینیم. هر کسی که بخواد توی این ساختمون کار کنه از آشپز و باغبون و فروشنده و که اکثرا هم داوطلب هستند این آموزش‌ها رو می‌بینه و همین باعث میشه بیمار و همراهانش هیچ برخورد ناراحت کننده‌ای در مدت اقامتشون اینجا دریافت نکنند (یعنی حداقل ممکن، اشتباه که خوب پیش میاد).

در طول این مدت خیلی از سناریو‌ها داستان‌‌هایی هست که واقعا توی هاسپیس اتفاق افتاده و دو نفری که مسوول گروه هستند از خاطراتشون هم میگن. طبیعتا با اینکه چندین سال سایقه کار توی ساختمونی دارند که افراد زیادی توش دارفانی رو وداع گفتند، هیچ اطلاعی در مورد اینکه بعد از مرگ چه اتفاقی می‌افته نداشتند! ولی یک چیز جالب بود که هر دوشون توی جملاتشون بهش اشاره کردند و با دقتی که اینجاها دارند در اینکه حرف رو هوا نزنند، گفتنش در حضور یک همکار دیگه نشون می‌داد واقعا اتفاق می‌افته (یکی‌شون روانشناس هست و یکی مسوول آموزش). اون چیز جالب چی بود؟

اینکه زمان مرگ تا حد زیادی دست خود بیمار هست. بیمار واقعا روش تاثیر می‌گذاره و حس بیمار و اتفاقات اطرافش کاملا می‌تونه زمانش رو در همون بازه خاص تغییر بده. مثلا بیماری که منتظره کسی بیاد و بعد از رسیدن اون فرد می‌میره، یا برعکس بیماری که دوست نداره فرد خاصی از عزیزانش اون رو در حال مرگ ببینه و دقیقا در همون زمانی که اون فرد نیست یا قبل از اومدنش می‌میره یا اگر این عزیز مورد نظر خیلی سمج چسبیده به تخت بیمار، همین که رفت دستشویی!

یا فردی که وسط مردنش یکی از دوستانش ضجه زنان اومده و باعث شده حال بیمار بد بشه و گیر کنه اون وسط! و بگه این رو بیرون کنید بعد با آرامش فوت کرده. توی خیلی از خاطرات هردوشون نقش بیمار در خود فرایند مرگ و زمان رخ دادنش واضح بود و بهش اشاره می‌کردند.

برای من این خیلی جالب بود. یعنی خواسته‌های ما تا حدی هرچند اندک روی مردنمون هم اثر می‌گذاره! نظر شما چیه؟

عنوان نوشت: توی هاسپیس آدم بیشتر حس می‌کنه که زندگی همون مرگه و مرگ، همون زندگی!

اضافه شده بعد:

یک خبر از همین هاسپیس ما

سایت هاسپیس

مریم به مهد می‌رود..

در واقع میشه کلی از سفر عجیب آلمان نوشت، ولی حسش نیست. بنابراین میریم سراغ مهدکودک رفتن مریم که از فردا شروع میشه. البته یکی دو هفته‌ای فکر کنم من هم مهمون مهد هستم تا عادت کنه!

امروز جلسه اولیایی بود که بچه شون تازه داره وارد مهد یا این مهد میشه. از هفت هشت نفری که اومده بودند سه تاشون قبلا هم اینجا بچه داشتند و بچه چهارمشون رو (یکی شون بچه سومش رو، اما چهارمی هم بغلش بود) آورده بودند. باید می‌دیدیدشون، قشنگ، جوون، خوش تیپ!! چه جوری ممکنه آخه؟ از همه عجیب‌تر: خوشحال!!! من رو یک روز با چهار تا بچه یک جا بگذارید یک ماه تمدد اعصاب لازم دارم.

وقتی این آدمها رو می‌بینم خیلی احساسات در هم و عجیبی پیدا می‌کنم. از طرفی دلم می‌خواد خانواده به اون بزرگی و اون همه بچه خوشحال و …داشته باشم، از یک طرف خودم رو می‌شناسم و می‌دونم تصور اون همه بچه با هم کافیه که استرس بگیرم و چنین چیزی نمی‌خوام. نمی‌فهمم به چی حسودی‌ام میشه؟ فکر کنم به اون آرامش و رضایتی که دارند و برام عجیب و غیر قابل تصور میاد.

یک زوج ایرانی هم بودند. بچه‌شون رو از مهدکودک مونتسوری نزدیک خونه برداشته بودند آورده بودند اینجا. من خیلی از اون مهد خوشم اومده بود ولی هزینه‌اش برامون زیاد بود. با شدت نارضایتی که این خانواده داشتند خیالم راحت شد.  :))

فردا مریم هم میاد، همه با والدین هستند. از پنج شنبه باز با هم می‌ریم، روز اول یک ساعت و بعد هی زمان زیاد میشه تا به سه ساعت برسه و بعدش من کم کم حذف میشم. قشنگی‌اش در اینه که تا خودش تنها نمونه شهریه نمی‌گیرند.

لباس فرم هم داره که باید بخریم، و کیف که فردا بهمون میدن. روز اول هفته همه بچه‌ها باید میوه بیارند، زیاد نه فقط برای خودشون. این میوه‌ها رو در طول هفته براشون خرد می‌کنند و به عنوان میان وعده همه با هم می‌خورند. بیسکوییت و هیچ تنقلات غیر میوه/سبزی مجاز نیست!

ساعتش از ۸:۴۵ تا ۱۱:۴۵ دقیقه است که یعنی باید زود پاشیم تا مریم روحیه‌اش خوب باشه وقت خروج.

فکر می‌کنم تجربه‌های جالبی پیش رو داشته باشیم. ببینیم چی پیش میاد!

کشورهای داخل و خارج و مشکلات جهان شمول

خرداد هم همراه همه پست‌های غیر قابل انتشارش رفت. فقط میشه گفت: آه!

به مناسبت ماه رمضون (فکر کنم!) بی بی سی با کمک کمدین های مسلمان بریتانیایی چند تا برنامه طنز کوتاه ساخته که بدک نیستند. من بامزه ترینشون و یکی دیگه شون که برداشته ایده من رو دزدیده! اپلود کردم توی آپارات (بامزه‌ترین، اون یکی)

بامزه ترین رو که ببینید و بخندید. اون یکی هم خنده دار هست البته.

اون رو به خصوص از اون جهت هم ببینید که استعمار پیر چطوری فهمید این وبلاگ با کمتر از تعداد انگشتان دست خواننده چی نوشته و سریع ورداشت فیلمش کرد :))

ولی از اونجا که احتمال اینکه واقعا سازندگان از پست من ایده گرفته باشند تحقیقا صفره! معلوم میشه این ور دنیا و اون ور دنیا و مسلمون و غیر مسلمون و اینها نداره، این قضیه به دنبال خود روسری بودن نه آدم زیر روسری، جهان شموله.