در فضیلت حجاب اجباری، یا وضعیت خوب زنان در ایران

hejab ejbari از فعالین حقوق زن که بگذریم، که به نظر من که امیدوارم غلط باشه خیلی از مرحله پرت هستند و آبی ازشون بخار نخواهد شد، به نظر من وضعیت زنان توی جامعه ایران واقعا وضعیتی نزدیک به ماکسیمم قابل دسترس! داره. با این فرض که توی دنیای پر از شر فعلی، نمیشه به وضعی رسید که حقوق انسان توش رعایت بشه، زنان هم بالطبع.  با سابقه حسابی استخون دار ظلم به طور ویژه به زنان، رفع تبعیض جنسیتی بین زن و مرد هم حالا حالاها ممکن نیست و ظلم علیه زنان به طور اخص پررنگتره و از بین بردنش سختتر از ظلمهایی که دو جنس به نسبت مساوی ازش نصیب دارند. پس وضع ایده آل در دسترس نیست. این رو اگه قبول کنیم، به نظر من وضع فعلی زنان در ایران خیلی خوبه. مقایسه اش با کشورهای همسایه که کاری نداره و نتیجه مقایسه مبرهنه. مقایسه اش با کشورهای غربی سختتره چون تفاوتهای بنیادی اونقدر زیاده که نمیشه به راحتی مقایسه کرد. یه دلایل خنده داری من برای این که چرا وضع فعلی ایران این طوریه دارم که توی ذهنم خیلی درهم برهم هستند. در واقع هدفم از نوشتن این پست اینه که یک کم مرتبشون کنم. ماجرای مرتب کردن هم از مهمونی دیروز توی کامن روم شروع شد که چند نفری از خانمها برای یکی از همسایه ها که بارداره مهمونی گرفته بودیم شبیه baby shower ولی خیلی خودمونی و مختصر. هفت نفر بودیم هر کدوم از یک کشور. در مورد وضعیت زنان که حرف می زدیم وقتی از ایران حرف می زدم این تیکه های درهم برهم هی اومدند رو و بعد مهمونی دیدم یه چیزایی رو جا گذاشتم و یه چیزایی رو به اشتباه تاکید کردم روش و نتیجه این شد که نوشتن این پست رو شروع کردم. اون در فضیلت حجاب اجباری ذکر شده در عنوان هم حکمت داره، شاعر میگه جمله عیبش چو بگفتی هنرش نیز بگوی. من که هنوز عیبهاش رو نگفتم که اگر بخوام بگم باید بشینم کتاب بنویسم، ولی برای اینکه این مجسمه حماقت طرفدار زیاد داره بد نیست خوبیهاش رو بگم که اونها هم خوششون بیاد! در حین مطلب بهش اشاره می کنم. خوب بریم سر اصل مطلب. اینکه چرا وضع زنان ایرانی خوبه. اولا وضعشون از چه جهت خوبه؟ وضعشون از نظر حقوق و قوانین، از نظر تامین اجتماعی، از نظر هر نوع خدمات حمایتی از سوی دولت و از نظر مواردی مشابه اینها، خوب که نیست هیچی، افتضاحه. یکی دو پله با وضعیت زنان عربستان سعودی فرق داره، دست فعالین حقوق زنان هم که مورد عنایت ویژه من هستند از این بابت درد نکنه. اما، وضعشون از چه جهت خوبه؟ از نظر موقعیت اجتماعی و فرهنگی ای که در ایران امروز دارند. از نظر جایگاهشون پیش چشم مردم ایران، از نظر دیدی که بچه ای که توی خانواده ایرانی بزرگ میشه به زن پیدا می کنه، از نظر موقعیتی که زن (همسر) توی ازدواج داره، از نظر موقعیت دخترها توی خانواده و مثالهایی از این دست. چه جوری خوبه؟ مثلا، توی همین مهمونی دیروز، دوست ازبک ما داشت می گفت که (و البته سعی می کرد جمع ببنده که شماها هم همینطورید، دوست سوری تایید می کرد ولی من خوب طبیعتا گفتم نه!) توی نواحی ما هنوز تبعیض بین زن و مرد خیلی شدیده، همسر من وقتی پیش دوستان یا خانواده هستیم یه جوری میشه که انگار اصلا من رو نمی شناسه. چون اگه خوب برخورد کنه و مثلا تو کارهای خونه کمک کنه و اینا، همه پشت سرش حرف می زنند و نقل مجالس میشه و  تا کلی وقت باید بساط داشته باشیم واسه همین من هم همینجوری راحت ترم، اون یه روز اونطوری باشه به جاش وقتی با همیم راحت زندگی مون رو می کنیم. دوست سوری هم تایید می کرد که ما وقتی پیش خانواده شوهرم هستیم اون بهتره جوری رفتار کنه که از من متنفره، در حدی که اونا دلشون بسوزه بگن بابا این اینقدر هم زن بدی نیست، اذیتش نکن. اگر همونطوری که در حالت عادی هست با من رفتار کنه و مثلا کمک کنه (بحث اصولا از کمک کردن آقایون در خونه شروع شد!) یا رفتارش دوستانه باشه خیلی اذیتمون می کنند و طاقت دیدنش رو ندارند. و اینها رو به عنوان مثال وضعیت عادی روابط زن و مرد می آوردند که طبیعی اش توی مملکت ما اینجوریه. خوب شما مقایسه کنید با ایران.  من توی ایران موردی که مرد بدون همکاری و مشاوره زنش تصمیم جدی بگیره نمی شناسم و این خیلی علنیه نه مثل دوست سوری و ازبک من یواشکی جوری که بقیه نفهمند. در واقع اگر مردی بخواد برعکس این عمل کنه باید زیرآبی بره! کلا این که توی ازدواج زن و مرد دو ستون هم ارزش هستند توی ایران جا افتاده. نه اینکه مورد نقض نداره ولی اکثریت اینطوریه، حتی توی طبقات پایین. راضیه فیلم نادر از سیمین یه استوانه است توی خونه، اونه که باید حجت رو جمع کنه، حواسش به دخل و خرج باشه، و این به چشم هیچ ایرانی ای غیر طبیعی نمیاد. در حالی که توی اعراب دور و بر ما (مصر مثلا فرق داره به نظرم) پایین دست بودن زن توی خانواده کاملا جا افتاده است، از گفته های دوست ازبک معلومه اون طرفها هم همینطوره. الان توی ایران این خیلی جا افتاده است که دختر باید با ازدواج موافقت کنه، نه اینکه ازدواج اجباری نیست ولی واقعا ناچیزه توی جامعه، این رو با کدوم کشور دور و بر ما میشه مقایسه کرد؟ توی همین مثال از نظر قانونی اش بعید می دونم مشکلی باشه که ولی بره عقد کنه مثلا، ولی جامعه شعورش می رسه که این راهش نیست. توی روستای ملاحاجی ما هم همونقدر این موضوع جا افتاده که توی تهران. آدمای متعصب بیمار رو که بذاریم کنار بقیه جامعه قبول دارند که دخترها همونقدر حق تحصیل دارند که پسرها، این رو با کدوم کشوری در اون ناحیه مبارک دنیا که ما توش هستیم میشه مقایسه کرد؟ توی ایران وقتی کسی قصد ازدواج داره دنبال زن کارمند می گردند. فکر می کنید کدوم کشور بالا و پایین و چپ و راست ما چنین چیزی توش برای ازدواج امتیاز حساب میشه (برای همه طبقات، نه قشر نخبه) و اتفاقا برای طبقات دچار مشکل اقتصادی بیشتر؟ مثلا در مورد پاکستانی هایی که ما اینجا می بینیم نمیشه گفت روابطشون خیلی با ایرانی ها فرق داره، اما تفاوت این پاکستانی دانشجوی لندن با پاکستانی مقیم روستای دم مرز، خیلی بیشتر از تفاوت منه با ساکنین روستای محترم ملاجی! و این یه نکته دیگه است که به حجاب بر می گرده. کشورهایی مثل هند، پاکستان یا بنگلادش یک طبقه نخبه دارند که در اون حد این مسائل توش حل شده که نخست وزیر و رییس جمهور زن از توش در میاد. ما اون طبقه رو نداریم. از اون طرف توی هند که من دیدم توی سطح شهر زنها کم یابند!  تو ماشینها راننده زن نمی بینی، تو مغازه ها و مشاغل زنها نیستند. چون اختلاف اون قشر نخبه و مردم عادی زمین تا آسمونه. در ایران ولی اگرچه اون طبقه نخبه و اون سطح شعور! به خصوص در سطح نخبگان هنوز وارد نشده، ولی سطح کلی فرهنگ مردم و جامعه خیلی بالاتره. توی ایران زنها توی شهر همه جا هستند، همه جا. کلی راننده، فروشنده، کارمند. حجاب چطوری باعث این شده؟ با یه اشتباه احتمالا محاسباتی نظام، چون به قیافه شون نمی خوره واقعا دنبال چنین هدفی بوده باشند. انقلاب و جو اسلامی، ولی به طور خاص، حجاب اجباری، محیط دانشگاه و محیط کار رو از یک محیط غربی بیگانه نامناسب برای ناموس!( از دید قشر سنتی، که شواهد نشون میده زمان انقلاب 57 کم تعداد نبودند!)، تبدیل کرد به محیط مذهبی خودی. برای همین قشرهایی از زنان که در اون زمان قطعا بدون این تغییر قادر به ورود به این نهادها نبودند و شاید مدتها بعد هم هنوز پشت درش می موندند، وارد شدند و این چیزیه که به نظر من تفاوت اصلی ایران و دور و بری ها رو شکل میده. با وجود حجاب اجباری بیرونی هم به اندازه اندرونی ایمن بود. قطعا بدون حجاب اجباری هم به تدریج و یواش یواش این حرکت ادامه پیدا می کرد اگه به امثال طالبان بر نمی خورد، اما تجربه کشورهای همسایه نشون میده اون حرکت خیلی خیلی خیلی کنده و چند نسل یا بیشتر زمان می بره. ولی اینجا اون اتفاق خیلی سریع همه چیز رو عوض کرد برای گروه های سنتی. برای همین تا قبل از حمله احمدی نژاد اونقدر بی سوادی کم شده بود. چون خانمهای سنتی ترین اقشار هم می تونستند درس بخونند. و خوب بعد از درس برای خیلی ها فرصت کار فراهم شد و این تغییر به نظر من مهمترین نکته ایه که این تفاوت شدید رو بین زنان ایرانی و زنان سایر کشورهای همسایه ایجاد کرده. طبیعتا نخبه ترین و ثروتمند ترین قشر رو نمی گم که حساب اون ها همه جای دنیا جداست. اما یک زن خیلی متوسط ایرانی هم الان حتی اگر قانون بهش بدترین ظلمها رو می کنه، توی چشم جامعه حقوقی برابر مرد داره و جنس دوم شمرده نمیشه.  این وضعیت به نظر من خیلی مدیون حجاب اجباریه. مشابه این هم البته توی کشورهای اسلامی هست، مثلا مالزی یا مصر تقریبا مثل ما هستند، هر کدوم به دلایل متفاوت. هرچند اجبار کردن پوشش به یک گروه به این بزرگی از انسانها یک هنریه که حتی اعراب جاهلی هم نداشتند، ولی برای زنان ایرانی آثار مثبت خیلی قابل توجهی داشته که به نظر من به تحمل این سختی می ارزیده. خودش هم که انشالله به زودی به تاریخ سپرده خواهد شد. به نظر من هرچند احمقانه است که پوشش خانمها در این حد مسئله همه باشه اون هم توی قرن بیست و یکم، قطعا ترجیح با اینه که سر مشغولین این قضیه به لباس خانمها گرم باشه تا به تحصیل و کار خانم ها  و  امثال اون، و این همین وضع فعلی ایرانه. هنوز همه به لباس و پوشش بقیه کار دارند، در یه حدی که واقعا تاسف آوره، ولی برخلاف دوست ازبکی یا سوری من رابطه دوستانه بین زن و شوهر مثلا، براشون مسئله نیست. این خیلی خوبه دیگه، نه؟

دا دا دا داااام-پست پانزدهم

خوب بالاخره دیستینکشن! هم در خونه ما رو زد. نمره پایان نامه ام شده 73 و یک دونه دیستنکشن هم کنار مریت بقیه درسها نصیبم شد آخیش. (اگر این کلمات نامفهوم به نظر میاد این جا رو در مورد سیستم نمره دهی تحصیلات تکمیلی در انگلیس بخونید.)

قبلا با خودم قرار گذاشته بودم اگر پایان نامه ام دیستینکشن نشد بی خیال دکترا بشم چون واقعا اون حداکثر توان من بود و اگر بهش بالای 70 نمی دادند یعنی خوندن علوم انسانی به این زبان و از اون مهمتر نوشتن در زمینه علوم انسانی به این زبان کار من نیست و بهتره بی خود خودم رو آزار ندم. ولی حالا اون بهانه هم از دستم رفته، و باید بشینم کار بسیار سخت پروپوزال نویسی و سی وی و هزار چیز دیگه نوشتن رو انجام بدم. برام دعا کنید!

نمرات غیر رسمی

رسد آدمی به جایی، که نمره هاش رو پست می کنه توی وبلاگش. خوب اونایی که باید باهاشون بشینم و راجع به نمره حرف بزنم که اینجا نیستند. تازه اونجا هم بودم خیلی باهاشون رابطه نداشتم که وارد اینطور مسائل خصوصی بشیم. کس دیگه  ای هم که تو این سیستم درس خونده باشه و سر در بیاره که چی به چیه هم فعلا در دسترس نیست. پس کجا برای صحبت بهتر از وبلاگ؟

برای اینکه سر در بیارید از معنی نمرات اینجا رو بخونید. اون M ها یعنی merit

من در کل خوشحالم. ولی چیزی که خیلی آزارم میده اینه که اون امتحانی که به نظرم خیلی بد داده بودم شدم 64، اونایی که مثلا خوب داده بودم 67 و 63. خوب اگه اون 64 شده که اونا باید 95 می شدند که.

کار.نامه

** امتحانهای ما اینطوریه که ده تا سوال داره و باید سه تاش رو جواب بدی.همه چند تا موضوع رو انتخاب می کنند برای خوندن، هیچ کس همه درس رو نمی خونه معمولا. اونی که میگم بد دادم ، اینجوری بود که از موضوعاتی که من انتخاب کرده بودم فقط یکیش اومده بود، و من دو تا سوال دیگه رو انتخاب کردم و اونها رو با جواب سوالاتی که فکر می کردم میاد! و نیومده بود جواب دادم. البته خیلی کار هنرمندانه ای کردم ولی خوب اگر به این میشه merit داد، نباید یه دونه distinction بهم میدادند تو درسهایی که جواب مربوط داده بودم؟! D:

** اگر تصویر رو نمی بینید به این علته که روی سرور وردپرس بارگزاری میشه. لطفا اون نرم افزار مربوطه رو روشن کنید. اگه ندارید اولا چه جوری میاین اینترنت آخه؟ دوما یه پیام به من بزنید.

کتاب شاپي

a beg

اوايلي که اومده بوديم اينجا توي محله قبلي يک کتاب خوندم به اسم

A Beginner’s Guide To Acting English

يادم نيست قبلا اينجا در موردش نوشتم يا نه. نوشته شاپرک يا شاپي خرسندي، دختر هادي خرسنديه.

چيزيش که براي من خيلي جالب بود و کابوسش رهام نمي‌کنه لحظه‌هاييه که اولين بار ميره مهد کودک، در حالي که زبان بلد نيست، با بقيه بچه‌ها فرق داره، و تمام تلاشي که توي سالهاي تحصيلش مي‌کنه تا مثل بقيه باشه، انگليسي. مثل اونا غذا ببره، مثل اونا آب ميوه بخوره و غيره و غيره…

خيلي برام مهمه که اين اتفاق براي مريم نيفته. به نظرم خيلي ايران و انگليس هم نداره. تو ايران هم بچه که ميره مهد همه چيزش مثل بقيه هم کلاسيها نيست..توي ايران هم از همون جا اين تلاش براي اينکه خودم نباشم و اوني باشم که بقيه هستند تا از من خوششون بياد شروع ميشه. يه مقداري در مورد آموزش در خونه يا home schooling مطالعه کردم. به نظرم اين براي سلامتي روان آدم خيلي گزينه بهتريه تا آموزش عمومي به نحو مدرنش که به عنوان يک انسان شناس ( دو نقطه دي!) مي‌دونيم چقدر مشکلات داره که با يه پست و دو پست و صد تا پست هم نميشه بهشون پرداخت. به طور ليست وار مي‌تونم بگم کلا اين وضعيت که يه عالمه بچه همسن رو بچپونيم کنار هم وضعيت طبيعي‌اي از نظر تکاملي ، بيولوژيک و تاريخي براي انسانها نيست.

×× اين پست در راستاي نوشتن از کتابهايي که خوندم مي‌باشد. سعي مي‌:کنم در مورد بقيه‌شون هم بنويسم.

دست و جيغ و هوراااا

اين متن ايميليه که ديروز از استادم گرفتم. امروز هم که رفتم پيشش گفت من از اين به بعد هميشه تو رو براي بچه ها مثال مي‌زنم. ديگه قبول نمي‌کنم کسي در مورد سختي اين فوق ليسانس غر بزنه چون سختتر از شرايط تو با خوندن به زبان دوم و داشتن يه بچه اصلا قابل تصور نيست.  اميدوارم منظورش اين باشه که واقعا خوب شده نمره‌هام نه اينکه با توجه به اين شرايط خوب شده :)) چون بعد که بهش گفتم يعني براي دکترا ميتونم اميدوار باشم گفت اون بستگي به تک تک نمره ها داره. حالا فعلا به تزت بچسب. اين بود اخبار خوب ما. اخبار بدش اينه که تا يه ماه ديگه نمره ها رو اعلام نمي‌:کنند.

علاوه بر اين شايان ذکر است که اين آخر هفته داريم ميريم lake district

اميدوارم با عکسهاي کافي و وافي برگشته و يک صفايي به اين وبلاگ بدهم بعدش.

Dear Arefeh,

Thank you for your letter. I should be here for my office hours tomorrow between 2 and 3 so please come by.
and btw, you have done very well in your exams, so relax. You will get details in early Aug on LSEforYou but I thought I should let you know the general good news.
It is incredible what you have achieved this year. well done!

Thanks,
××××

باز هم ارميا

امروز در مورد تزم با استاد جلسه داشتيم، براي اينکه خوب در عمق ماجرا بره تقاضا کرد يک کليپي چيزي از ارميا نشونش بدم، که از يوتوب يکيش رو پيدا کرديم و اوايلش رو نگاه کرد. گوش دادن به عکدمي موسيقي گوگوش توي اتاق استاد انسان‌شناسي يه دانشگاه خفن (مثلا من خيلي باکلاسم D;) وسط لندن، توي جلسه بحث و بررسي موضوع پايان‌نامه از اون چيزهاييه که به عقل جن هم نمي‌رسيد مدتي پيش، چه رسه به عارفه ق!

دارم فکر مي‌کنم اگه سه سال پيش کسي، مثلا فرانک جون فال قهوه بگير! بهم مي‌گفت سه سال ديگه يه هفته به عيد مشغول همچين کاري هستي چه فکري مي‌کردم.

چقدر جالب ميشه اگه يکي بتونه سه سال ديگه رو هم برام بگه که مشغول چه‌کاري هستم.

فضولي، شما بگو کنجکاوي

1-من يه توانايي وعلاقه ذاتي دارم، اکتسابي نبوده! به فضولي (نوشتم اون بالا ديگه، شما بگو کنجکاوي). اين علاقه ترکيبش با اينترنت به ويژه فيسبوک و اينترنت بدون فيلتر و اعتياد به کامپيوتر خيلي چيز جالبي ميشه. من توي اين يکي دو سال چند تا پروژه سنگين جاسوسي رو تکميل کردم. البته در ذات اين ويژگي من که نه از ره کين است، اقتضاي طبيعتم است، مقادير خوبي بي‌اخلاقي نهفته. ولي خوب بي‌اخلاقي من در حد باش.گاه خبرنگ.اران ج.وان نيست که بيام اينجا در مورد اکتشافاتم بنويسم. فقط خواستم شما رو با يکي از نتايج جنبي اين پروژه ها آشنا کنم. اون هم اين که الان در بين اولياي خدا فقط من و ننه نقلي احتمالا باحجابيم (حالا با چند مورد معدود ديگه!). (متوجه شديد ديگه؟ من از اولياي خدام. ولي اين تحقيق واقعا مجموعه گسترده‌اي از آدمها رو بررسي کرده که توشون درصد قابل توجهي واقعا ولي خدا بودن حقشونه.). آيت الله احمد قابل مرحوم هم که قبلا فتوا داده بود پوشش سر و گردن مستحبه. توي کتاب آقاي ترکاشوند هم که ادعا شده کلا مفهوم حجاب توي عصر پيغمبر چيز ديگه‌اي بوده و آيات حجاب با اون شرايط کلا معناي ديگه‌اي دارند. به همين دليل گفتم به معدود خوانندگان اينجا اطمينان بدم که اگر احيانا نبود حجاب باعث عذاب وجدان در شما شده يا برعکس به خاطر حجاب احساس نزديکي خاصي به خدا مي‌کنيد در هر دو حالت در اشتباه هستيد و سر کار بوديم (هستيم؟) همگي خلاصه. البته فعلا خود من همينجوري که هستم راحتم ولي اين دليل نمي‌شد که روشنگري نکنم!

2-حالا از نکته‌اي که گفتم بگذريم، اين استعداد من واقعا داره هدر ميره. اگر بهتون بگم تا الان چه اکتشافاتي از زندگي خصوصي مردم کردم و به کجاها رسيدم تحسينم مي‌کنيد واقعا. با توجه به اينکه قصد ندارم برم توي يه سازمان جاسوسي کار کنم، استفاده مفيد ديگه‌اي براي اين توانايي من به ذهنتون نمي‌رسه؟ بلکه به راه درست هدايتش کنم شکوفا بشم.

3-چرا دارم وبلاگ مي‌نويسم؟ چون باز يه مقاله بايد تحويل بدم طبيعتا. معلوم نبود؟ ولي حالا که تا اينجا اومديد بذاريد از موضوع درس دو هفته پيشمون هم يادي بکنيم. خشونتها و جنگ داخلي گواتمالا و خانم ريگوبرتا منچو. زندگي‌نامه مشهوري داره ايشون که به فارسي هم ترجمه شده با اين اسم

من … ریگوبرتا منچو زنی بومی در گوآتمالا

اگر دستتون بهش رسيد بخونيدش. جالبه. اين خانم برنده جايزه نوبل 1992 شده. متاسفانه صفحه ويکي‌پدياي فارسي نداره و من هم وقت ندارم درستش کنم. اگر فرصت داريد يکي بهش بپردازه اجر اخروي داره.

4- فعلا در مورد گواتمالا ديگه نمي‌نويسم. ولي چيزي که ديروز در صحبت با سميرا بحثش شد رو گفتم اينجا هم بگم. اگه الان بخوام خلاصه‌اي از اونچه که ياد گرفتم تو اين چندماه بگم، بايد به استعاره “آفتابه” که اين چند سال توي ايران زياد بهش اشاره شده استفاده مي‌:کنيم. فکر مي‌کنيم فقط اوضاع ايران بلا نسبت شما …شده درش! ولي ما انسانها توي کل دنيا همون سه نقطه رو انجام داديم. يعني واقعا آدم مي‌فهمه اين فرشته ملائکه چي مي‌گفتند به خدا اون اول کار(سوره بقره،آيه 30). البته پيشرفت هم همزمان بوده، بايد بيشتر به اين فکر کنم که آيا الان واقعا بشريت انساني‌تر شده نسبت به قرون وسطي يا نه. ولي از مسئله مقايسه در طول زمان اگر بگذريم، همون سه نقطه نموديم توي اين زمين بدبخت عزيزان، بدجور.

5- خوب ديگه برم سر مشقام. تا درودي ديگر دو صد بدرود!

واحدهاي ما

براي اينکه اين فوق ليسانس تموم شه بايد 4 واحد رو گذروند. يکي‌اش که پايان نامه است. يک واحد هم هست

Anthropology, theory and ethnography

که واحد اصلي اين فوق ليسانسه. اين دو تا اجباري هستند. دو واحد ديگه رو بايد اختياري برداشت. يک واحد کامل يعني درسي که در هر دو ترم ارائه ميشه. نيم واحد هم درسهايي هستند که فقط يک ترم ارائه مي‌شن. من اول قصد داشتم دو تا واحد کامل بگيرم تا امتحانهاي کمتري داشته باشم در نهايت D:

يکي اين واحد بود:

Kinship, gender and sex

خويشاوندي و جنسيت

واحد دوم اين بود

Anthropology of Religion

اولي (خويشاوندي وبهمان!) ترم قبل هم دو تا استاد داشت هر کدوم 5 جلسه اومدند. اولي يک آقايي بود که خيلي خوب بود دومي يه خانمي بود که اصلا خوب نبود.

دومي رو يک جلسه رفتم، اگر شما چيزي فهميديد من هم فهميدم! يه سري مفاهيم فلسفي بود، که به يه آقايي به اسم دلوز ربط داشت. يه نفر به اسم ويوير د کاسترو هم بود که عمرا از مقالاتش بشه چيزي فهميد. از اول تا آخر موضوع جلسات رو هم خوندم هيچي از مفهومي که من از دين مي‌فهمم نبود توش. يعني اسلامي مسيحيتي چيزي! در مورد آمازون و يه چيزايي فراتر از فهم من بود. جدا از اين با داشتن اين واحد بايد 4 روز مي‌رفتم دانشگاه که با شرايط من و مريم بهينه نبود. خلاصه تو اختياريها گشتم، واحدي پيدا کردم که تو برنامه من خوب جور ميشد. لازم به ذکره هر واحدي يک جلسه سخنراني داره يک جلسه کلاس. تو سخنرانيه استاد حرف مي‌زنه تو کلاس همه مقالات معرفي شده رو مي‌خونند و بحث مي‌کنند. هر درس يک سخنراني داره و چند تا کلاس که بچه ها بينش تقسيم شدند تا تعداد زياد نباشه. خلاصه درس جديدي که هردو جلسه‌اش به برنامه من مي‌خورد اين بود و نيم واحدي بود:

Anthropology of development

که موضوعش توسعه است، همون توسعه کشورهاي در حال توسعه. و اين که چي ياد گرفتيم و اينها تو اين پست جا نميشه ولي کليتش اين بود که فهميدم هيچي در اين زمينه نمي‌دونستم!

در همون راستا براي اين ترم هم دنبال يک نيم واحدي بودم. اينجا اصولا هفته اول همه ميرن کلي کلاس شرکت مي‌کنند تا انتخاب کنند کدومها رو بردارند ولي تصميم من بر اساس زمان کلاس قبلا گرفته شده به نحوي که کمترين زمان ممکن دانشگاه باشم و از اين شانسها ندارم. بنابراين واحد انتخاب شده من اين بود:

Anthropology and human rights

امروز جلسه اول اين کلاس بود و من از هيجان‌زدگي ناشي از اونه که اومدم اين پست رو بنويسم!

از اول تا آخر کلاس هي مطالبي به ميون مي‌اومد که براي يه ايراني خيلي فرق مي‌کنه شنيدنشون و چيزي که به ذهن مياد تا براي بقيه. از آشويتز و بمب اتمي گرفته تا اسم قاسم غني توي يکي از اسلايدها. يک اسم اينجوري چقدر مي‌تونه آدم رو خوشحال کنه. چقدر بده که يه جاي فرضي! خودش رو از بقيه موجودات يه دنياي فرضي! جدا کرده باشه و ارتباطاتش رو بريده باشه و تصويرش فقط توسط حرفهاي دلقکي يک اسکيزوفرن تو دنيا رسم شه. بگذريم. ادامه کلاس از سوريه گفته شد و به مالي هم رسيد. لذتي که در شرکت در کلاسي هست که توش ميشه در مورد اخبار پريروز، کاملا آکادميک صحبت کرد، خيلي زياد است، و ما را بر آن داشت بيايم اينجا يک تعريفي از ماهيت فوق ليسانسمون بکنيم شايد قسمت شد بعدا حرفهاي ديگه هم بزنيم. توضيح لازم اينه که اصولا ديد انسان‌شناسها انتقادي و بدبينانه‌ است. حرفهايي مثل توسعه يا حقوق بشر براي بيشتر انسان‌شناسها يک سري حرف قشنگ قشنگه که هيچوقت به عمل منجر نميشه و کسي ازشون تعريف نمي‌کنه اينجا. اما نه از روي لجبازي و بغض و مدلي که ماها ديديم…بقيه‌اش هم بماند براي بعد.

هان يه انگيزه ديگه هم موند که جا گذاشتم. اون اين بود که اون استاد فيلسوفه بود که من براي فرار از دستش اون واحد انسان‌شناسي دين رو حذف کردم، اين ترم استاد واحد اصليمونه. امروز اول با اون کلاس داشتيم. وسط سخنراني يه جايي گفت که من موبايل نداشتم تا حالا. نه تنها ديدش فلسفيه زندگي‌اش هم فلسفيه. من هم که فلسفه نوفهمم. خدا به خير بفرمايد عاقبت ما رو. البته موضوع اين درس طوريه که مثل اون يکي نمي‌تونه بزنه به صحراي کربلا ولي چون کلا عالمش يه عالم ديگه است کلا فهميدن زبونش واسه من سخته.

آزادي ما و آزادي غربيها

نوشتن هميشه باعث ميشه فکر آدم بازتر بشه. الان بهتر مي‌تونم چيزي که مي‌]خواستم رو توضيح بدم. با تشکر ويژه از عادله و محبوبه که قدم گذاشتند به وبلاگ من و هر کدوم از يک نظر به اون مفهوم نگاه کردند.

اين توضيح رو هم بدم که الان وبلاگ من رو سرور وردپرسه و منتقل ميشيد به آدرس خودم. امروز گوگل کروم هشدار مي‌داد که اين مي‌خواد گولتون بزنه و مي‌گفت نرو تو اين سايت! گفتم بهتون اطمينان خاطر بدم که خطري تهديدتون نمي‌کنه بيايد تو 🙂

و اما در ادامه مطلب قبل، براي توضيح بيشتر فرضيه‌اي که توي ذهنمه (باز تاکيد مي‌کنم روي فرضيه بودنش) بايد دو تا مفهوم تعريف کنم:

1- آزادي در مقام انتخاب بين گزينه‌ها (آزادي عملي): يعني شما اختيار داشته باشيد بين گزينه‌هاي مختلفي که جلوي روي شماست هر کدوم رو خواستيد انتخاب کنيد.

2- آزادي در مقام تعريف گزينه‌ها (آزادي فکري): يعني شما بتونيد دست به تعريف گزينه‌ها بزنيد، و دامنه گزينه‌هاي پيش رو را تغيير بدهيد.

چيزي که من فکر مي‌کنم اينه که در غرب آزادي از نوع شماره يک تا حد نزديک به مطلق وجود داره. شما آزاديد که انتخاب کنيد چگونه باشيد. دامنه گزينه‌ها هم بسيار متنوعه. ولي باز يک محدوده خاصه. ولي آزادي نوع دو، يعني افزودن چيزي يا سبکي از زندگي که متفاوت با اين نوع باشه به گزينه‌هاي موجود، اونقدرها هم موجود نيست ( يعني وجود داره ولي نه زياد.). البته مثالهايي ميشه زد از گزينه‌هايي که به تدريج و با مبارزه غربيها به دامنه موجود اضافه کردند. مثلا هويتهاي جنسي مختلف. ولي براش زحمت کشيدند و به اين راحتي هم نيست. و بعد از اضافه شدن و به صورت هنجار در اومدن، خيلي زود نوعي دگرديسي پيدا مي‌کنه و به رنگ جامعه در مياد. براي همين تنوع گزينه‌ها خيلي زياده، از انواع دينها و فرقه‌ها و همين هويتهاي جنسي و … . مي‌توني هر کدوم رو که خواستي انتخاب کني. ولي از اون طرف همه‌ اينها با جذب شدن در جامعه به تدريج تفاوتشون با هم کم ميشه يعني نهايتا دو نفر با گزينه‌هاي خيلي خيلي مختلف، عملا سبک زندگي‌شون خيلي فرقي نمي‌کنه. مثلا يه هندو و يه مسلمان غربي، ته تهش خيلي معتقد باشند جفتشون مک دونالد گياهي مي‌خورند. آرزوها و آمال و ايده‌آلهاشون زياد دور نيست از هم.

اما تو ايران به جاش آزادي شماره يک خيلي محدوده. شما حق نداري هرچي دلت خواست رو انتخاب کني. عملا بيشتر گزينه‌ها رو نمي‌توني انتخاب کني. که اين باعث ميشه فکر کردن به گزينه‌هاي خارج از دامنه بيشتر اتفاق بيفته. با اين که ظاهر (بيروني) قريب به اتفاق ايراني‌ها ظاهر يک شيعه است (حتي اقليتهاي قانونا پذيرفته شده يهودي و ارمني هم مثلا از نظر ظاهري بايد مثل بقيه باشند)، اندروني‌شون زمين تا آسمون با هم فرق داره. مثال نمي‌زنم چون فکر کنم همه مثالهايي ازش به ذهنشون مياد. اما در غرب بيروني‌ها شايد خيلي تفاوت داشته باشه با هم، ولي شباهت در اندروني‌ها زياده.

شما نظرتون چيه با اين فرضيه موافقيد؟ به نظرتون چطور ميشه تاييد يا ردش کرد؟ شما مثالهايي به نفع با بر عليه‌اش داريد؟

در باب افیون توده ها

خلاصه نویسی بماند درس هم نشد بخونیم.ولی امروز به چیز جالبی برخوردم گفتم اینجا هم بنویسمش.جمله معروف مارکس خدابیامرز که همه تون شنیدید چیه؟

آفرین. دین افیون توده هاست. نمی دونم شما چه برداشتی ازش کردید ولی برداشت رایج غلطه.چون افیون در اون زمان یه نوع ماده ی مسکن و نوعی دارو محسوب می شده نه ماده مخدر و اعتیادآور. این نکته رو خودم تازگیها یه جایی خوندم که متاسفانه با تبلت و مریم در بغل یافتنش خیلی سخته

امروز توی کتابی که می خوندم پاراگراف حاوی این جمله رو نوشته. برام جالب بود گفتم برای شما هم یکی دو جمله قبلش رو بنویسم. ترجمه از منه و طبیعتا ناقص.
” دین آه مخلوق سرکوب شده و قلب یک جهان بی قلب است، همان طور که روحبخش شرایط بی روح است. دین افیون مردم است.” از اینجا به بعد رو از کتاب نقل قول می کنم مال مارکس نیست.”معمولا فقط جمله آخر نقل می شود، ولی اگر در متن به آن بنگریم، معلوم است ادعای مارکس این نیست که دین صرفا مجموعه ای از عقاید اشتباه یا حاصل کار کشیشها و شاهان فصت طلب است، بلکه عقیده دینی بازتابی از نیازهای واقعی در یک جامعه پریشان است.انتقال آرزوی بهتر زیستن به جهانی دیگر… ”
بعدش هم توضیح داده به نظر مارکس اگر جامعه درست بشه این نیاز خود به خود از بین میره. راه درست شدنش هم از نظر مارکس چنان که همگان دانند انقلاب سوسیالیستی بوده.
کتاب مورد ذکر اینه
Social Theory, Alex Callinicos
توضیح واضحات: اینا عقاید اونا!( مارکس و کالینیکوس) می باشد و به من هیچ ربطی ندارد.
تبلت هم نیم فاصله ندارد یا من بلد نیستم.