سبک زندگی و رضایت از زندگی

به نظر من رضایت از زندگی خیلی بیشتر از موفقیتهای بزرگ، به رضایت‌های کوچیک کوچیک بستگی داره.  خیلی از بیشتر از یک موفقیت خیلی قلمبه مثل یک رتبه عالی یا مدال المپیک مثلا، لذت بردن از صبحانه یا بیدار شدن/ خوابیدن سر ساعتی که احساس رضایت کنی یا خوردن یک میان وعده خوشمزه به نظر من باعث رضایت از زندگی میشه. البته فکر کنم قضیه سنخ روانی هم باشه یعنی برای همه آدمها این نیست، ولی فکر کنم درصد قابل توجهی از آدمها همین‌طور باشند. و البته حالت طیف داره یعنی حالت کلی و تصویر بزرگ همراه موفقیت‌های قلمبه هم سهم خودشون رو دارند ولی کمتر از سهم این اتفاقات کوچیک روزمره.

چیزی که به نظر من الان توی زندگی خیلی از ماها به خصوص با گسترش رسانه‌ها و تبلیغات و ..اتفاق میفته اینه که همون لدتهای کوچک رو هم از خودمون دریغ می‌کنیم، با تعریف سبک زندگی بر اساس معیارهای دیگران. مثلا فکر می‌کنیم دوست داریم شب زود بخوابیم و صبح با طلوع خورشید بیدار شیم یا وزنمون داخل محدوده خاصی باشه یا رژیم غذایی‌مون مثلا مطابق هرم غذایی و کمتر از فلان مقدار کالری در روز باشه، و بعد چون این طوری نیست غصه می‌خوریم و از روزمون لذت نمی‌بریم، در حالی که هیچ کدوم از این خواسته‌ها میل درونی مون نیست. مثلا آدمی هستیم که اتفاقا از نه شب به بعد موتورمون روشن میشه و کار می‌کنه یا خانوادگی لاغر/چاق هستیم و وزن ما اصولا تو اون محدوده نمیره مگه به زور یا اون عدد کالری اصلا کفاف نیازهای ما رو نمیده. ولی چون شدیدا تبلیغ میشه روی اینا دیگه فکر می‌کنیم همون درسته. احتمالا الان دارید با من مخالفت می‌کنید و شاید فکر کنید خوب اون مدل سالم تره باید همون طور باشه. خوب پاسخ من اینه که اگر واقعا باور داشتید (نه اینکه از بیرون بهتون القا شده بود) اون مدل سالم تره الان اون مدلی بودید و این خواسته‌ها به شکل یک آرزوی روز خراب کن تو زندگی تون نبودن، روش زندگی‌تون بودند. باور داشتن یک چیزه و بقیه میگن پس درسته، یه چیز دیگه.

کاری که من کردم و خیلی خوشحالیم رو بیشتر کرده اینه که اجازه ورود خواسته الکی به ذهنم نمیدم! یعنی چیزی در حالت برزخی -می‌خوامش ولی نمیشه- سعی می‌کنم نذارم. البته نه اینکه کاملا موفق باشم ولی خوبه. اگر هر تغییری در زمینه سبک زندگی توی ذهنم باشه که احساس کنم بهش علاقه دارم، سعی می‌کنم سریع تکلیفش رو روشن کنم  و یا عملی بشه یا حذف. مثلا همین ساعت خواب. هرچقدر هم که در وصف خوبی بیداری ساعات سحر گفته بشه من اغوا نمیشم که بعد صبح‌ها حرص بخورم آه ای کاش من هم سحرخیز بودم! قاطعانه تصمیم گرفتم من قصدش رو در شرایط فعلی ندارم، تمام. از اون طرف مثلا فعلا تصمیم گرفتم به ناخن‌هام همیشه لاک بزنم. دیگه وقتی این تصمیم گرفته شد نشستن و قصه ناحن بقیه خوردن نداریم از همون لحظه اجرا میشه!

همین مدل رو میشه مورد تک تک خواسته‌های سبک زندگی طور! از رژیم غذایی و ورزش و سایر موارد پیاده کرد. کافیه اون سبد وسطی -می خوام ولی نمیشه- رو مرتب خالیش کنیم چون این حرف در مورد سبک زندگی چرته! در مورد فتح اورست که حرف نمی‌زنیم. اگر بخوای میشه و اگر نمیشه واقعا نخواستی و هیچ اشکالی هم نداره. درک این نخواستن و به رسمیت شناحتنش خیلی مهمه. ما حق داریم نخواهیم بدون چی توز موتوری زندگی کنیم مثلا :)) این از حقوق اولیه بشره و باید خودمون اول قبولش کنیم و کاری نداشته باشیم بقیه چی میگن یا چی فکر می‌کنن یا فلان دکتر نظرش چیه. مهم نیست همه دنیا بگن فلان مدل خوراک یا خواب یا ورزش خوبه مثلا ولی ما اون رو نخوایم. به همین راحتی و به همین خوشمزگی و با رعایت کردن اصول مینیمالیسم و مرتب خالی کردن اون سبد وسطی کلی زندگی آدم شادتر میشه و کمتر میره تو جهنم.

باز هم تاکید می‌کنم مساله خواستن و نخواستن مهمه و فهمیدن اینکه من واقعا چی می‌خوام و پدیرفتنش مهمه. پیش نیازش داشتن یک نوع عزت نفس یا اعتماد به نفس هست که خودت رو پدیرفته باشی و قبول داشته باشی. فرض کنیم شما شنیدید چی‌توز موتوری برای سلامتی بده. اگر واقعا باور داشته باشید دیگه نمی‌خواهید چی توز موتوری بخورید بهتون بدن هم رد می‌کنید. اگر باور ندارید هیچ اهمیتی نداره بقیه چی میگن، شما دوست دارید بخورید،پس می خورید! چی توز موتوری دوست دارم پس تو سوپر می خرم ولی با اه و ناله می خورم چون شنیدم فلان، یعنی تکلیفتون با خودتون معلوم نیست.  نتیچه این میشه همون عدم رضایت و استرس و ناراحتی. بحث من اینه که در مورد این چیزهای ساده لااقل تکلیفمون رو با خودمون معلوم کنیم.

در همین راستای رضایت از زندگی این مقاله رو هم بخونید، البته این در مورد موفقیت‌های بزرگتره ولی بی ارتباط به موضوع نیست. وقتی در مورد این انتخاب‌های ریز ریز هم رضایت و میل خودت رو به موفقیت و پسند جامعه ترجیح بدی میشه تقریبا همون چیزی که مد نظر من بود بگم.

نظر شما چیه؟

در بهشت اکنون

الان دی‍‍‍گه تقریبا یادم نیست پست های قدیمی اینجا چی بوده. از همین رو اگه قبلا این رو نوشتم ببخشید! به هر حال وقتی من یادم نیست شما هم احتمال زیاد یادتون نیست دی‍‍گه، به ریسکش میارزه ‍:)) ولی مطمئنم شفاهی در موردش حرف زدم.

یه آیه قشنگ قرآن هست که< وَ اِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحیطَهٌ بِالکفِرین> ( و جهنم، کافران را احاطه کرده است،توبه ۴۹)، همین طور فکر کنم چند جا (ولی شاید اشتباه می‌کنم) مضمون این عبارت اومده که: <إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلا هُمْ یَحْزَنُونَ> (همانا دوستان خدا ترسی ندارند و غمگین نیستند، یونس ۶۲). هر دو هم زمانشون حال هست نه آینده.

اون موضوعی که یادم نمیاد نوشتم یا نه همینه که جهنم به طور خاص، همون طور که در عبارت اول اومده، همین الان و همینجا دور کافرین هست و اونها رو در بر گرفته. برای من معنیش این نیست که یکی با چشم برزخی مثل سریالهای ماه رمضونی مثلا بیاد، دور کافرین محترم آتیش می بینه :))) به نظر من منظور اینه که همون ترس و غمی که توی عبارت بعد گفته سراغ دوست‌های خدا نمیاد زندگی این دنیای کافرین رو به جهنم تبدیل کرده. بهشت همینجاست و جهنم هم همینجاست. بهشت همینه که شب سرت رو راحت بتونی بذاری بخوابی و جهنم خیلی ساده، همینه که نتونی. اگر اینجا در بهشت نیستی، انتظار بیهوده‌ایه که وقتی قلبت ایستاد یهویی در باز بشه بری توش! واضح و مبرهن است که این حالت کاملا درونیه و اصلا به اینکه آدم پنت هاوس داره یا زاغه نشین هست و مشکلات مالی و جسمی و کشور پیشرفته و جهان سوم و غیره و ذلک نداره. بهشتتر از حالت امام حسین در آخرین لحظات که با دل خوش میگه الهی رضا لرضاک که نداریم.

حالا دین در این میان چه نقشی می تونه داشته باشه؟ البته برای خیلی‌ها دین می‌تونه همون عامل زندگی بهشت کن و  آرامش بخش باشه. خوش به حالشون! ولی موضوع پستم اون دسته نیستن.

یه عده هم که خیلی واضح با دین میرن جهنم که باز اونا هم خیلی تابلو هستند دیگه کاری بهشون نداریم :))

ولی دسته‌های دیگه و بینابینی مثل خودامون هم هستند که ترکیبی از این دو حالت هستیم. گاهی دین و معنویت ناشی از اون یه بهشت دورمون درست می‌کنه و گاهی جهنم. می‌خوام چند تا مثال استفاده از دین جهت زندگی جهنم کنی بزنم!

-خودمون رو با بقیه مقایسه می‌کنیم و نتیجه می‌گیریم چون فلانی اون طوریه و اون کار رو می‌کنه و ما نکردیم خدا حساب کتاب می‌کنه می‌بینه ما کمتر تحفه براش اوردیم تحویلمون نمی گیره و ما رو دوست نداره! (هر نوع مورد مقایسه پذیر بسته به محیط و سبک بزرگ شدن ممکنه باشه!)

-در ادامه مورد بالا فارغ از بقیه، یه استاندارد بی خود و بی جهت من درآوردی برای خودمون در میاریم که من فلان کار رو بکنم یا فلان طور باشم خیلی به خدا نزدیک میشم. بعد چون نمی کنیم خودمون نتیجه می گیریم من از خدا دورم، بعد عزا می‌گیریم، بعد جهنم رو دعوت می‌کنیم خدمتمون. ما هرکاری هم بکنیم در حدی نیست که خدا مدیونمون بشه، هیچ کاری نکنیم هم از اون کم نمیاد و هم چنان می‌تونه ما رو دوست داشته باشه و داره! این تصور استاندارد گذاری برای میزان نزدیکی به خدا کلا غلطه.

-گیر دادیم که یکی دیگه در خانواده (فرزند، همسر، نوه، مادربزرگ و غیره!) نماز نمی خونه یا حجابش کامل نیست یا مشروب می‌خوره یا چه می‌دونم ضاد والضالین رو خوب تلفظ نمی‌کنه و در نتیجه بهشت داره از دستش میره! بعد ما که خودمون جهنم رو قشنگ گرد کردیم دور خودمون سر این قضیه و هی حرص می خوریم و شب نمی‌تونیم راحت بخوابیم، نگران بهشت نرفتن بقیه هستیم و هی تلاش می‌کنیم یه کاری کنیم زندگی اونا هم جهنم بشه!!خوبه خدا از ماها نظر نمی‌گیره.

این چند تا مثال وابسته به مذهب بود…البته مشابه اینها و متفاوت از اینها در زمینه های دیگه زندگی (تحصیلی، خانوادگی، شغلی و …) ماها هزاران مدل راه حل برای بهشت کردن و جهنم کردن زندگی خودمون داریم و استفاده می کنیم. تا حالا بهشون فکر کردید؟ یکی شون که برای من خیلی روشنه: قطعا سخت گرفتن زندگی (به خود و دیگران!) ره به بهشت نمی‌برد.

به امید آن روز که بهشت ما رو احاطه کرده باشد!

*** عنوان دزدیده شده از این وبلاگ

سالگرد

الان تقریبا سالگرد این پست هست، اگرچه موضوعش هیچوقت از داغی نمیفته :)) به همین مناسبت می خوام دوباره در مورد دوستی بنویسم.

دوستی یکی از کلمه هاییه که واقعا در حقش خیلی ظلم میشه، برای اینکه خیلی ها لایقش نیستند ولی از کمبود کلمه بهشون همین رو میگیم. واقعا حق دوستهای واقعی نیست که یک اسم داشته باشند با دوستهای الکی!

و البته داشتن دوست واقعی هم نعمتیه که نصیب هر کسی نمیشه، برای همین شاید این پست من رو همه درک نکنند. دست خود آدم هم نیست، شانسه واقعا. خود من خوب می فهمم چون تا یه جایی از زندگیم نداشتم. بعدش که یه بهترین دوست پیدا کردم. بعدش رفقایی پیدا کردم که جز سرمایه های زندگیم هستند. ولی خوب غیر واقعیش هم در زندگی همه هست. شانس بیاری و واقعیش رو داشته باشی می دونی من چی میگم!

من هرچی سالهای زندگیم پیش میره این موضوع برام مهمتر میشه. در حدی که خیلی وقتها دلم می خواد برام توی غار و هیچ آدمی رو نبینم چون غیر واقعی بودن اذیتم می کنه، ولی نمیشه دیگه. تا وقتی دو طرف آگاهند که برای هم دوست الکی هستند البته مشکلی نیست، مشکل اونجاست که یکی فکر می کنه رابطه واقعیه و انرژی بی خودی صرف می کنه!

حالا گفتم یک راهنما برای ردیابی دوستهای غیرواقعی براتون بنویسم باشد که شما هم رستگار شوید و برای دوست الکی، همان دوست الکی باشید نه بیشتر :))

برای دوست واقعی شخص شما مهم هستید، برای دوست الکی حضور یک آدم. یعنی چی؟ یعنی اگه شما از زندگی دوست واقعی غیب شید، یه جا خالی میشه که پر شدنی نیست. ولی برای دوست الکی یه جای خالی وجود داره که مهمه یه آدمی توش باشه، فعلا شما هستید، نشد یکی دیگه! توی مهاجرت به خصوص چون آدم از دوستهای واقعی دور میشه خیلیها از این طریق تنهایی شون رو پر می کنند. مهم نیست تنهاییه با کی پر میشه، مهم اینه که یکی باشه. این در واقع زیربنای تفاوت هست، نشانه ها از این تفاوت بنیادی بروز می کنند. (طبیعتا هر دوستی که آدم توی مهاجرت پیدا می کنه اینجوری نیست. خیلی وقتها هم شما یک نفر که خودش براتون مهمه رو توی محیط جدید می بینید و خیلی دوستی های خوبی شکل می گیره. مهم اینه که این دو دسته با هم قاتی نشند!)

نشانه خیلی مهم دوست واقعی:

صداقت! البته شاید این خیلی زیاد برای من مهمه، ولی خیلی برام مهمه. واقعا رنکینگ آدمها رو برام عوض می کنه و کسی که باهام صادق نباشه خیلی صادقانه براش اهمیت زیادی قائل نیستم!

یعنی نه به شما دروغ میگه، نه چیزی رو پنهان می کنه. همین رو برعکس کنید میشه دوست غیرواقعی. منظورم از اینکه چیزی رو پنهان نمی کنه این نیست که شما از همه زندگی طرف باید خبر داشته باشید. ولی این فرق داره با عمدا پنهان کردن چیزی که مساله خصوصی نیست. بیشتر پنهان کاری هایی که دوست غیرواقعی رو لو میدن هم مربوط به روابط و مهمونی ها و …هستند. یه دوست واقعی راحت می تونه به دوستش که قرار نیست در فلان جا باشه من امشب میرم اون مهمونی. دوست غیر واقعی بهتون نمیگه همچین مهمونی ای هست اصلا.

نشانه دوم:

یک ورژن دیگه همین صدافت نداشتن با کمی پیچش در رابطه با دوستان الکی، اینه که بعضی وفتها انگار شما رو نمی بینند در حالی که جلوی چشمشون هستید. یا مثلا دوست واقعی راحت میگه ما با فلانی و فلانی یک گروه تلگرام داریم در مورد بهمان. بعد در مورد عکسی که تو گروه بوده یه چیزی میگه. خوب طبیعتا گروه به شما مربوط نیست که توش نیستید، ایرادی هم نداره! مثلا همون مهمونی بالایی که دعوت نبودید، خوب طبیعیه! همه همه جا قرار نیست باشند. دوست غیرواقعی یک میشینه جلوی شما با دوست غیرواقعی دو در مورد پیامهای گروه حرف می زنه ولی نمیگه داستان چیه، چیزی هم نیست که قرار باشه مخفی باشه چون جلوی شما دارند راجع بهش حرف می زنند، ولی همون دو جمله که ما یه گروه داریم که…رو هیچوقت ازشون نمی شنوید. یا در مورد یه خاطره ای دارند صحبت می کنند، که شما نبودید، ولی یه جمله که ما رفته بودیم فلان جا در مقدمه بحث نمی گن. انگار شما نامرئی هستید.

نشانه سوم که بیشتر به گروه دوستان غیرواقعی برمیگرده:

توی گروهشون (تلگرام، واتزاپ،…) نیستید. یه درصد خیلی ناچیزی از افراد هستند که هنوز با هم رابطه دارند ولی گروه تلگرام یا مشابهش ندارند. پس اگر با یک جمع در ارتباط هستید و توی گروه نیستید خیلی روشون حساب نکنید. فقط دارید یه جای خالی رو پر می کنید که با هر موجود دوپای دیگه ای براشون قابل پر شدنه! امتحان کنید می بینید چه زود پر میشه.

نشانه چهارم که در دوست واقعی مشاهده میشه و در دوست الکی نه:

دوست واقعی یاد علایق شما هست! یعنی یه وقتی یه چیزی توی فیسبوک می بینه که شما ممکنه خوشتون بیاد تگتون می کنه. خبر برگزاری نمایشگاهی کنسرتی نمایشی چیزی ببینه که بدونه براتون جالبه می فرسته (همین که می دونه البته خودش یه مرحله است! ممکنه توی اوایل یه دوستی واقعی باشید و هنوز ندونه مثلا. ندونستن رو باید درنظر بگیرید!). توی اخبار یه چیزی مرتبط با موضوعات مورد علاقه شما به چشمش می خوره براتون فوروارد می کنه و امثال این. دوست غیرواقعی چی؟ صاف میره همونجایی که اصلا یه عمره شما آرزوش رو داشتید و از قیافه تون هرکی یه بار شما رو ببینه می فهمه به این موضوع علاقه دارید، ولی یادش نمی مونه که به شما هم بگه همچین جایی هست و من دارم میرم.


شماها چه معیاری برای تفکیک دوست واقعی و الکی دارید؟ دوست دارم از تجربیات بقیه هم استفاده کنم :)

البته به نظر من هردوشون در زندگی لازم هستند و کارکرد خودشون رو دارند. ولی مهمه که یه دوست الکی رو با دوست واقعی اشتباه نگیریم و به قول معروف برای کسی بمیری که برات تب کنه. بعضی ها مثل من در عنفوان جوانی ساده اند و خیلی ها رو دوست واقعی می پندارند، ولی مرور زمان به آدم نشون میده اینطوری نیست.

دوست واقعی سرمایه غیر قابل جایگزینیه. جای هر کدومشون رو با هیچ چیز نمیشه پر کرد.

دوست الکی از شکلی به شکل دیگه تبدیل میشه ولی از بین نمیره! اصلا نگرانش نباشید :)) اگر حواستون باشه و با دوست واقعی قاتی اش نکنید، به همون سادگی که اون می تونه هر کس دیگه ای رو جایگزین شما کنه، شما هم می تونید. اینجا دوباره اشاره می کنیم به همون شعر سعدی که پارسال گذاشتم…چیزی که زیاده آدم:

که بر و بحر فراخ است و آدمی بسیار..

۲۵ نوامبر

قرار بود من برم هاسپیس ولی فعلا که هنوز میسر نشده! حالا ما هی سیستم اداری ایران رو مسخره می‌کنیم…اینجا هم همینه، یه هفته قیف بود قیر نبود یه هفته قیر بود قیف نبود خلاصه فعلا که هنوز کار من شروع نشده.

امسال برنامه نداشتم در مورد روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان، ۲۵ نوامبر، بنویسم اما نشد. این مطلب رو خوندم (متنش در ادامه) در مورد گلبهاری که به بهار نرسید. حرف نمیشه زد در موردش،آدم گلوش می‌گیره بعد از خوندن ماجرا. پس فقط یک  درخواست می‌کنم. خداوکیلی قول بدیم حرف از اینکه قرن بیست و یکمه و زنان مشکلی ندارند و الان که حق همه چیز دارند یا وای چرا کسی از حقوق مردان دفاع نمی‌کنه نزنیم، بستن در دهنمون که دست خودمون هست، نه؟!!!!

ادامه خواندن Continue reading

فقه دنیوی و اخروی

چند وقت پیش یک جایی (بیییپ!) در یک جمعی، توسط یک استادی (بییییپ!) به موضوعی اشاره شد که برام جالب بود و فکر کردم اینجا هم بنویسمش. بحث انواع و اقسام کلک‌هایی (کلک رو با حداقل بار منفی ممکن در نظر بگیرید!) بود که میشه زد تا احکام فقهی رو دور زد. مثلا سوار ماشین شدن و تا کیلومتر لازم رفتن قبل از اذان ظهر که روزه نگیریم، اهدا کردن همه اموال به شریک زندگی که خمس ندهیم و چیز‌هایی از این دست که هیچ کدام به هیچ عنوان خلاف شرع و خلاف اخلاق هم نیستند. حکمش واقعا همینه و فردی که داره این کار رو می‌کنه مرتکب خلافی از نظر شریعت نشده. اما یه جایی‌اش می‌لنگه و همه هم حس می‌کنیم که می‌لنگه! چرا؟

ایشون اشاره کردند که غزالی به چنین موضوعی با عنوان فقه دنیوی اشاره کرده. من یک مقدار اندکی در موردش خوندم. از قرار معلوم غزالی در کتاب احیا علوم الدین فقه رو علمی منحصرا دنیوی و مختص حل امور دنیا و در نتیجه بی ربط به آخرت دونسته. فقه دنیوی همینیه که میشه توش خیلی از احکام رو پیچوند و البته خیلی از جاها هم تر و تمیز توسط احکام پیچونده شد! می‌تونیم فقه رو همین ببینیم و خیلی هم طیب و طاهر و پاک و حلال و مطابق رساله عمل کنیم و البته وقتی روزه گرفتن برامون سخت بود بریم مسافرت تا حد ممکن اموالمون رو از خمس نجات بدیم و  ….. قطعا هر وقت بریم دفتر مراجع کیف می‌کنند از دیدن چنین آدم متشرع و دین‌داری. ولی این به آخرتمون هم کمکی خواهد کرد؟ خداوکیلی؟

اما می‌تونیم به فقه به دید یک دانش اخروی نگاه کنیم. اگر نگاهمون این باشه اونوقت دیگه اهدا کردن اموال به کس دیگه برامون قابل قبول نخواهد بود، چون این کار قرار بوده وابستگی ما رو به مال دنیا کم کنه، و با این کلک‌ها کمکی به ما نخواهد کرد.  اگر فقه رو دانشی برای آخرت ببینیم روزه رو اجباری که وقتی در توانمون نیست باید مطابق قانون فاصله مشخصی رو طی کنیم تا ازش نجات پیدا کنیم نمی‌بینیم. روزه رو راهی برای نزدیکی به خدا می‌بینیم و اگر در توانمون نیست هم نیازی به آلوده کردن هوا نیست، اونجوری به خدا نزدیکتر یا دورتر نمی‌شیم! این دید به نظر من خیلی جالب‌تر بود. گفتم اینجا بنویسمش. البته تفسیر این نگاه و اینکه با دونستنش رویکردمون چه تفاوتی خواهد کرد یک مساله شخصیه و فکر کنم به عدد آدم‌ها فرق کنه.

Still Alice و شب قدر

امروز من بعد از مدت‌ها یک کتاب رو تموم کردم. نمی‌دونم چند سال از آخرین باری که یک کتاب رو تا ته در سه لقمه! خوندم می‌گذره، خیلی سال قطعا. امیدوارم کم کم دوباره به روز های غرق شدن در کتاب برگردم. با بزرگتر شدن مریم و نداشتن عوامل استرس‌زای بیرونی بی سود (درس و کار و سایر موارد بی‌خود و بی‌جهت!) جای امیدواری هست.

بعد از دیدن فیلم Still Alice خیلی توش غرق شدم. زندگی دانشمند‌ها و محقق ها برای من خیلی جالبه، هرچقدر از اینکه خودم توی همچین موقعیتی باشم بیزارم. از دور دیدنش رو دوست دارم. در همین راستا خوندن کتاب‌های تکست برام خیلی جالبتر از مقالاته مثلا. دونستن هر چه بیشتر در مورد یک شاخه علمی به صورت یک کل، نه ریز شدن توی جزییاتش. کتابی که در مورد یک استاد هاروارد نوشته شده باشه و توسط یک نفر که دکترای نوروساینش داشته نوشته شده و می‌دونی توش در مورد دانشگاه و علم و تحقیق چرندیات تخیلی نخواهی خوند! بهترینه برای کسی مثل من که از قضا اندکی در مورد آلزایمر هم خوندم و می‌شناسمش.

خلاصه برای همین خیلی علاقه‌مند شدم برم کتابش رو هم بخونم و خیلی خوشحالم که این کار رو کردم. فیلمش خیلی خوبه، ولی مثل قریب به اتفاق موارد کتابش خیلیییی بهتر و عمیق‌تر از فیلم بود به نظر من و خیلی تفکربرانگیز.

الان هم که شب قدره و چی بهتر از تفکر. خیلی جای فکر داره که اگر توی این موقعیت باشیم حسرت چی رو خواهیم خورد، و کتاب اونقدر خوب نوشته شده که بتونی خودت رو در اون موقعیت تصور کنی. من که از ظن خودم البته یارش شدم، هرکسی هم باید همین کار رو کنه. ولی توی کل کتاب حسرت آلیس درگیر با آلزایمر برای گذروندن زمان بیشتر با همسرش، و فرار کردن همسری که همچین خطری تهدیدش نمی‌کنه از این اتفاق و دویدن هرچه بیشتر برای موفقیت‌های کاری بیشتر موج می‌زنه. آلیس حسرت کارهایی رو می‌خوره که می‌گذاریم برای بعد. یک پروفسور موفق هاروارد اونقدر علم برای تولید کردن و مقاله برای نوشتن و دانشجو برای راهنمایی کردن و …داشته که فکر کنه الان وقت خوندن موبی دیک نیست، بعد می‌خونمش. افسوس که اون بعد براش پیش نیومد.—> اینجا یک بخشه از نتیجه گیری برای کسی مثل من که علم براش هیجانی نداره. من این کارهایی که دوست دارم رو برای آینده نخواهم گذاشت. و دیدم در مدتی که درس می‌خوندم که با استرس ددلاین و استاد و مقاله و جواب آزمایش و حماقت سلول‌ها و …توانی برای این کارها نمی‌مونه. من نیستم!

از اون دردناکتر برخورد دنیای آکادمیک،همکاران و دانشجویان و …با کسی مثل آلیس هست وقتی که دیگه نمی‌تونه توی سیستم بمونه. و تقصیر اونها هم نیست. کار، اشتغال، محیط کاری، Career رو اگر یک کل در نظر بگیریم، این کل دلش برای کسی نمی‌سوزه. با کسی همدردی نمی‌کنه. تا وقتی توی سیستم هستی احترام و ارزش و پول و …همه هستند. اما وقتی تموم شد در یک لحظه مثل لباس و کفش‌های سیندرلا همه شون می‌پرند! اما عشق ورزیدن به آدم‌ها، دوست داشتن اطرافیان به خصوص اونهایی که از همه به ما نزدیک‌تر هستند و گذراندن زمان و وقت و انرژی و پول با اونها و برای اونها اگرچه اونقدر احترام و پرستیژ و پول برای آدم نمیاره، ساعت دوازده نیمه شب یا در لحظه بیمار شدن هم ناپدید نمیشه. در واقع این سرمایه و هرچیزی که در این مسیر صرف کرده باشیم تنها چیزیه که می‌مونه، فارغ از اینکه چه بلایی سرمون بیاد ——>این بخش دوم نتیجه گیری من بود از این کتاب. من صبر نمی کنم تا در موقعیت آلیس قرار بگیرم و حسرت عمری رو بخورم که در کنفرانس‌ها و تالار‌های درس با کسانی گذشت که به موقعیت الان من می‌خندند و تمام سعی‌شون رو خواهند کرد از من فاصله بگیرند یا با من چشم تو چشم نشند. باز هم این نتیجه شخصی منه، برای فردی که به ذات تحقیق و دانشگاه و …علاقه منده طبیعتا درست نیست و اون اتفاقا در پایان نباید پشیمون باشه. حتی خود آلیس هم با تیپ شخصیتی‌ای که داشت از این بخش حسرت نمی‌خورد به نظرم و از این بخش زندگی‌اش راضی بود. ولی برای یکی مثل من این محیط و روابطش و پایانش اصلا قابل تحمل نیست.

یک بخش دیگه هم در تفکرات امشبم بود. یک دلیل دیگه برای انتخاب شغل/درس و این نوع مشغولیت‌های رایج که نیازمند تعهد عمر/زمان ما هستند وجود داره و اون هم تامین مالی و تامین آینده است. خوشبختانه این یکی دلیل هم برای من صدق نمی‌کنه. اولا هرچقدر که خرافاتی به نظر بیاد من تا الان به وضوح دیدم که روزی من همیشه آماده هست و به سرعت به دست من می‌رسه، فارغ از اینکه من چه کردم یا نکردم. واقعا ایمان دارم که خدا حواسش به حساب بانکی من هست و هیچوقت از بی‌پولی نترسیدم و اون هم هیچوقت سراغم نیومده (کاش به چیزهای دیگه هم همینقدر ایمان داشتم، مثلا اینکه خدا همیشه من رو می‌بینه!). آخرین مثالش چند ماه پیش بود که با یک خرید توی ایبی، درآمدی معادل مقدار  پولی که ال اس ای دو سال قبل به عنوان کمک هزینه شخصی به من داده بود به دست آوردم بدون اینکه کاری براش کرده باشم و خوب هنوز هم تموم نشده! جدا از این پول تو جیبی‌ها که می‌رسه هم زندگی من همیشه تامین بوده و در حدی که آدم می‌تونه پیش بینی کنه من هیچوقت نیازمند درآمد کاری نخواهم بود. در حدی که قابل پیش بینی نیست هم که فرقی نمی‌کنه، توی هر موقعیت و وضعی باشی ممکنه زندگی‌ات زیر و رو بشه و کاری از قبل براش نمیشه کرد.

و در نهایت بخش چهارم فکر‌هام این بود که وقتی من نه علاقه، نه دلیل قانع کننده، و نه نیاز مالی به ادامه تحصیل یا کار دارم، اولا بهتره اون عرصه رو خالی بگذارم برای افرادی که یکی از اون سه انگیزه رو دارند، و دوما بهتره کار‌هایی رو بکنم که آدم‌های توی اون موقعیت‌ها نمی‌تونند بکنند. بعضی‌هاش رو الان هم دارم انجام میدم و بعضی‌هاش هم امیدوارم در آینده بهش برسم.

این بود انشای ما در شب قدر در مورد اینکه من با زندگی‌ام فعلا قصد دارم چه بکنم!

 

 

 

 

حجابش کامل باشه، البته چادری نه ها!

به تعداد موهای سر من یا کمی کمتر پسر مجرد وجود داره که قصد ازدواج دارند و جز لیست‌ بلند‌بالای معیار‌هاشون اینه که همسر آینده باحجاب باشه، البته نه خیلی‌‌ها! لازم نیست که چادری باشه، ولی حجابش کامل باشه! (دقیقا با همین عبارات، همه شون دقیقا نظرشون گویا همینه!). نکته ضروری لازم به ذکر اینه که من در مورد این موارد فقط شنیدم و هیچ‌کدومشون مستقیما با من در ارتباط نبودند!

خوب تا اینجاش عیبی نداره، به هر حال آدم یه سری انتظارات از همسر آینده اش داره، اون لیست بلند بالا هم یک قلمش اینه دیگه.

اشکالش از کجا شروع میشه؟ اینکه یک تست مشابه تست حال بگذارید جلوی اون فرد. به هر حال کسی که صد در صد مطابق اون لیست باشه که پیدا نمیشه، چون ما توی دیزنی لند زندگی نمی‌کنیم. حالا گزینه‌ای معرفی کنید که بیشتر بخش‌هاش مطابق اون لیست باشه، به جز یک یا دو قلم. اون آقای مجرد موردنظر هم خوب می‌دونه که اینجا دیزنی‌لند نیست، قبول می‌کنه که بیشتر بررسی کنه تا ببینند قسمت میشه یا نه. امااااا گزینه‌ای معرفی بشه که احیانا حجابش -کامل ولی چادری نباشه- نباشه، به یک خطای غیر قابل اصلاح می‌خوره برنامه‌شون و نمی‌تونند ادامه بدند.

اینجا یک بار دیگه ابراز خوشحالی می‌کنم که چنین فردی تا حالا از من کمک برای ازدواج نخواسته،این پست از یک گفتگوی تلفنی با یک خانم دیگه در مورد این موضوع ریشه گرفته. ولی گفتم این رهنمود‌ رو برای اون دسته آقایون بنویسم که هم برای خودشون بهتره هم برای همه خانم‌ها!

شمایی که به جای اینکه برات مهم باشه در مغز آدمی که قراره باهاش زندگی کنی چی می‌گذره، برات اینکه چی روی کله‌شه مهمه، برو یک کله مانکن و مقادیری روسری بخر سرت گرم بشه، اگر نیاز‌های بیشتری‌ هم داری مانکن کامل هم هست. مغزشون هم در حد نیازهای شما طراحی شده. باشد که رستگار شوی و مزاحم بقیه بندگان خدا هم نشوی. اگر هم از خوندن این نوشته‌‌ها بهتون برخورده تفکرتون رو تغییر بدید و بفهمید که شریک زندگی شما هم آدمیزاده. لباسش مهم نیست، اینکه چه جور آدمیه مهمه.

به دخترخانم‌های محترم هم توصیه می‌کنم قبل از آشنایی با هر مردی، تست حجاب مشابه تست حال روش اجرا کنند. یعنی برخلاف توصیه خیلی خطرناکی که ممکنه خاله و عمه بهتون بکنند که روسری‌ات رو بکش جلو شوهر راحتتر برات پیدا میشه، اگر به گزینه‌ای جدی فکر می‌کنند حتما روسری رو در یک دوره آزمایشی بدن عقب، یا یهویی تصمیم بگیرند چادر بپوشند! یا به روش‌های کمتر هیجان انگیزی :)) ببینند گزینه مورد نظر دنبال مانکن و روسری می‌گرده یا انسان اندیشمند، همون هومو ساپینس خودمون. به هرحال حرف یک عمر زندگیه. حالا خودتون هیچی، این آدم فردا که بچه دار بشید در دخترش هم همون مانکن روسری به سر رو می‌بینه نه یک آدمیزاد. از من گفتن بود.

تا منبر بعدی، دو صد بدرود!

 

 

 

در ستایش کارهای کوچک!

نمی دونم بقیه دنیا هم همی مدلیه یا نه چون من فقط یک بار توی ایران بزرگ شدم، ولی اونجا ما خیلی با این فکر بزرگ میشیم که من باید دنیا رو تکون بدم و کارهای بزرگ بکنم و تاثیر گذار باشم و اینها…که البته معمولا بعد از ورود به دانشگاه و کار و …کم کم همه اش فراموش میشه و می چسبیم به زندگی خودمون.  آدم توی اون دوران هی بسته به علایقش دانشمندها یا هنرمندهای بزرگ یا سیاست مدارها یا بازرگان ها خلاصه امثال اینها که شهرت زیادی دارند رو برای خودش الگو می کنه، بعدش هم که می بینه شدنی نیست امثال اونها شدن دیگه کلا بی خیال تاثیر مثبت روی جهان گذاشتن میشه. الان فکر می کنم کاش اون موقعها یاد گرفته بودم کارهای کوچک چقدر می تونه دنیا رو عوض کنه. شاید باعث می شد مسیر بهتری رو انتخاب کنم (همه مون یعنی انتخابهای بهتری می کردیم) و بعدش هم ناامید نمی شدیم. فیلم اثر پروانه ای رو دیدید؟

دیروز داشتم داستان محمد بوعزیزی رو می خوندم. کسی که اعتراضات مردمی در تونس با خودسوزی اون شروع شد و بعد به بقیه کشورهای عربی و سوریه رسید و خدا می دونه چقدر آدم آواره شدند و چقدر کشته شدند و بعد توی سوریه گروه های تندرو قدرت گرفتند و کم کم برای خودشون خلافت تشکیل دادند بعد سه روزه! نصف عراق رو گرفتند شدند داعش و باقی داستان هم هنوز در حال نوشتنه.

تصور کنید اگر یک نفر در زندگی بیست و شش ساله بوعزیزی اثری گذاشته بود که باعث می شد اون فرد شغل پایداری داشته باشه، امروز دنیا چقدر فرق می کرد؟ یا اگر اون روز افسری که سراغ بوعزیزی رفته بود و همراهیانش از دنده چپ بلند نشده بودند و بساط این بنده خدا رو به هم نمی ریختند چقدر همه چیز فرق می کرد. یا یک جمله، عبارت، حرفی رو این یک نفر شنیده بود که آرومش می کرد و باعث میشد از شدت خشم دست به خودسوزی نزنه. این یک مثال خیل دراماتیکه ، ولی واقعا یک کاری که به نظر خیلی کوچیک می اومده و شاید اگر انجام داده می شد طرف هیچ احساس این که من دنیا رو تکون دادم بهش دست نمی داد، واقعا می تونسته زندگی کلی آدم و تاریخ بشر روی کره زمین رو کلا تغییر بده.

خلاصه باید قدر همین کارهای کوچیکی که می تونیم انجام بدیم رو دونست. هرکدومش در هر لحظه روی زندگی میلیونها آدم دیگه اثراتی می گذاره که ممکنه ما هیچوقت هم ازش باخبر نشیم، ولی واقعا مهمه. وقتی اهمیتش رو بدونیم بهش بیشتر توجه می کنیم، هم دنیا قشنگتر میشه هم خودمون حس بهتری داریم.

در فضیلت حجاب اجباری، یا وضعیت خوب زنان در ایران

hejab ejbari از فعالین حقوق زن که بگذریم، که به نظر من که امیدوارم غلط باشه خیلی از مرحله پرت هستند و آبی ازشون بخار نخواهد شد، به نظر من وضعیت زنان توی جامعه ایران واقعا وضعیتی نزدیک به ماکسیمم قابل دسترس! داره. با این فرض که توی دنیای پر از شر فعلی، نمیشه به وضعی رسید که حقوق انسان توش رعایت بشه، زنان هم بالطبع.  با سابقه حسابی استخون دار ظلم به طور ویژه به زنان، رفع تبعیض جنسیتی بین زن و مرد هم حالا حالاها ممکن نیست و ظلم علیه زنان به طور اخص پررنگتره و از بین بردنش سختتر از ظلمهایی که دو جنس به نسبت مساوی ازش نصیب دارند. پس وضع ایده آل در دسترس نیست. این رو اگه قبول کنیم، به نظر من وضع فعلی زنان در ایران خیلی خوبه. مقایسه اش با کشورهای همسایه که کاری نداره و نتیجه مقایسه مبرهنه. مقایسه اش با کشورهای غربی سختتره چون تفاوتهای بنیادی اونقدر زیاده که نمیشه به راحتی مقایسه کرد. یه دلایل خنده داری من برای این که چرا وضع فعلی ایران این طوریه دارم که توی ذهنم خیلی درهم برهم هستند. در واقع هدفم از نوشتن این پست اینه که یک کم مرتبشون کنم. ماجرای مرتب کردن هم از مهمونی دیروز توی کامن روم شروع شد که چند نفری از خانمها برای یکی از همسایه ها که بارداره مهمونی گرفته بودیم شبیه baby shower ولی خیلی خودمونی و مختصر. هفت نفر بودیم هر کدوم از یک کشور. در مورد وضعیت زنان که حرف می زدیم وقتی از ایران حرف می زدم این تیکه های درهم برهم هی اومدند رو و بعد مهمونی دیدم یه چیزایی رو جا گذاشتم و یه چیزایی رو به اشتباه تاکید کردم روش و نتیجه این شد که نوشتن این پست رو شروع کردم. اون در فضیلت حجاب اجباری ذکر شده در عنوان هم حکمت داره، شاعر میگه جمله عیبش چو بگفتی هنرش نیز بگوی. من که هنوز عیبهاش رو نگفتم که اگر بخوام بگم باید بشینم کتاب بنویسم، ولی برای اینکه این مجسمه حماقت طرفدار زیاد داره بد نیست خوبیهاش رو بگم که اونها هم خوششون بیاد! در حین مطلب بهش اشاره می کنم. خوب بریم سر اصل مطلب. اینکه چرا وضع زنان ایرانی خوبه. اولا وضعشون از چه جهت خوبه؟ وضعشون از نظر حقوق و قوانین، از نظر تامین اجتماعی، از نظر هر نوع خدمات حمایتی از سوی دولت و از نظر مواردی مشابه اینها، خوب که نیست هیچی، افتضاحه. یکی دو پله با وضعیت زنان عربستان سعودی فرق داره، دست فعالین حقوق زنان هم که مورد عنایت ویژه من هستند از این بابت درد نکنه. اما، وضعشون از چه جهت خوبه؟ از نظر موقعیت اجتماعی و فرهنگی ای که در ایران امروز دارند. از نظر جایگاهشون پیش چشم مردم ایران، از نظر دیدی که بچه ای که توی خانواده ایرانی بزرگ میشه به زن پیدا می کنه، از نظر موقعیتی که زن (همسر) توی ازدواج داره، از نظر موقعیت دخترها توی خانواده و مثالهایی از این دست. چه جوری خوبه؟ مثلا، توی همین مهمونی دیروز، دوست ازبک ما داشت می گفت که (و البته سعی می کرد جمع ببنده که شماها هم همینطورید، دوست سوری تایید می کرد ولی من خوب طبیعتا گفتم نه!) توی نواحی ما هنوز تبعیض بین زن و مرد خیلی شدیده، همسر من وقتی پیش دوستان یا خانواده هستیم یه جوری میشه که انگار اصلا من رو نمی شناسه. چون اگه خوب برخورد کنه و مثلا تو کارهای خونه کمک کنه و اینا، همه پشت سرش حرف می زنند و نقل مجالس میشه و  تا کلی وقت باید بساط داشته باشیم واسه همین من هم همینجوری راحت ترم، اون یه روز اونطوری باشه به جاش وقتی با همیم راحت زندگی مون رو می کنیم. دوست سوری هم تایید می کرد که ما وقتی پیش خانواده شوهرم هستیم اون بهتره جوری رفتار کنه که از من متنفره، در حدی که اونا دلشون بسوزه بگن بابا این اینقدر هم زن بدی نیست، اذیتش نکن. اگر همونطوری که در حالت عادی هست با من رفتار کنه و مثلا کمک کنه (بحث اصولا از کمک کردن آقایون در خونه شروع شد!) یا رفتارش دوستانه باشه خیلی اذیتمون می کنند و طاقت دیدنش رو ندارند. و اینها رو به عنوان مثال وضعیت عادی روابط زن و مرد می آوردند که طبیعی اش توی مملکت ما اینجوریه. خوب شما مقایسه کنید با ایران.  من توی ایران موردی که مرد بدون همکاری و مشاوره زنش تصمیم جدی بگیره نمی شناسم و این خیلی علنیه نه مثل دوست سوری و ازبک من یواشکی جوری که بقیه نفهمند. در واقع اگر مردی بخواد برعکس این عمل کنه باید زیرآبی بره! کلا این که توی ازدواج زن و مرد دو ستون هم ارزش هستند توی ایران جا افتاده. نه اینکه مورد نقض نداره ولی اکثریت اینطوریه، حتی توی طبقات پایین. راضیه فیلم نادر از سیمین یه استوانه است توی خونه، اونه که باید حجت رو جمع کنه، حواسش به دخل و خرج باشه، و این به چشم هیچ ایرانی ای غیر طبیعی نمیاد. در حالی که توی اعراب دور و بر ما (مصر مثلا فرق داره به نظرم) پایین دست بودن زن توی خانواده کاملا جا افتاده است، از گفته های دوست ازبک معلومه اون طرفها هم همینطوره. الان توی ایران این خیلی جا افتاده است که دختر باید با ازدواج موافقت کنه، نه اینکه ازدواج اجباری نیست ولی واقعا ناچیزه توی جامعه، این رو با کدوم کشور دور و بر ما میشه مقایسه کرد؟ توی همین مثال از نظر قانونی اش بعید می دونم مشکلی باشه که ولی بره عقد کنه مثلا، ولی جامعه شعورش می رسه که این راهش نیست. توی روستای ملاحاجی ما هم همونقدر این موضوع جا افتاده که توی تهران. آدمای متعصب بیمار رو که بذاریم کنار بقیه جامعه قبول دارند که دخترها همونقدر حق تحصیل دارند که پسرها، این رو با کدوم کشوری در اون ناحیه مبارک دنیا که ما توش هستیم میشه مقایسه کرد؟ توی ایران وقتی کسی قصد ازدواج داره دنبال زن کارمند می گردند. فکر می کنید کدوم کشور بالا و پایین و چپ و راست ما چنین چیزی توش برای ازدواج امتیاز حساب میشه (برای همه طبقات، نه قشر نخبه) و اتفاقا برای طبقات دچار مشکل اقتصادی بیشتر؟ مثلا در مورد پاکستانی هایی که ما اینجا می بینیم نمیشه گفت روابطشون خیلی با ایرانی ها فرق داره، اما تفاوت این پاکستانی دانشجوی لندن با پاکستانی مقیم روستای دم مرز، خیلی بیشتر از تفاوت منه با ساکنین روستای محترم ملاجی! و این یه نکته دیگه است که به حجاب بر می گرده. کشورهایی مثل هند، پاکستان یا بنگلادش یک طبقه نخبه دارند که در اون حد این مسائل توش حل شده که نخست وزیر و رییس جمهور زن از توش در میاد. ما اون طبقه رو نداریم. از اون طرف توی هند که من دیدم توی سطح شهر زنها کم یابند!  تو ماشینها راننده زن نمی بینی، تو مغازه ها و مشاغل زنها نیستند. چون اختلاف اون قشر نخبه و مردم عادی زمین تا آسمونه. در ایران ولی اگرچه اون طبقه نخبه و اون سطح شعور! به خصوص در سطح نخبگان هنوز وارد نشده، ولی سطح کلی فرهنگ مردم و جامعه خیلی بالاتره. توی ایران زنها توی شهر همه جا هستند، همه جا. کلی راننده، فروشنده، کارمند. حجاب چطوری باعث این شده؟ با یه اشتباه احتمالا محاسباتی نظام، چون به قیافه شون نمی خوره واقعا دنبال چنین هدفی بوده باشند. انقلاب و جو اسلامی، ولی به طور خاص، حجاب اجباری، محیط دانشگاه و محیط کار رو از یک محیط غربی بیگانه نامناسب برای ناموس!( از دید قشر سنتی، که شواهد نشون میده زمان انقلاب ۵۷ کم تعداد نبودند!)، تبدیل کرد به محیط مذهبی خودی. برای همین قشرهایی از زنان که در اون زمان قطعا بدون این تغییر قادر به ورود به این نهادها نبودند و شاید مدتها بعد هم هنوز پشت درش می موندند، وارد شدند و این چیزیه که به نظر من تفاوت اصلی ایران و دور و بری ها رو شکل میده. با وجود حجاب اجباری بیرونی هم به اندازه اندرونی ایمن بود. قطعا بدون حجاب اجباری هم به تدریج و یواش یواش این حرکت ادامه پیدا می کرد اگه به امثال طالبان بر نمی خورد، اما تجربه کشورهای همسایه نشون میده اون حرکت خیلی خیلی خیلی کنده و چند نسل یا بیشتر زمان می بره. ولی اینجا اون اتفاق خیلی سریع همه چیز رو عوض کرد برای گروه های سنتی. برای همین تا قبل از حمله احمدی نژاد اونقدر بی سوادی کم شده بود. چون خانمهای سنتی ترین اقشار هم می تونستند درس بخونند. و خوب بعد از درس برای خیلی ها فرصت کار فراهم شد و این تغییر به نظر من مهمترین نکته ایه که این تفاوت شدید رو بین زنان ایرانی و زنان سایر کشورهای همسایه ایجاد کرده. طبیعتا نخبه ترین و ثروتمند ترین قشر رو نمی گم که حساب اون ها همه جای دنیا جداست. اما یک زن خیلی متوسط ایرانی هم الان حتی اگر قانون بهش بدترین ظلمها رو می کنه، توی چشم جامعه حقوقی برابر مرد داره و جنس دوم شمرده نمیشه.  این وضعیت به نظر من خیلی مدیون حجاب اجباریه. مشابه این هم البته توی کشورهای اسلامی هست، مثلا مالزی یا مصر تقریبا مثل ما هستند، هر کدوم به دلایل متفاوت. هرچند اجبار کردن پوشش به یک گروه به این بزرگی از انسانها یک هنریه که حتی اعراب جاهلی هم نداشتند، ولی برای زنان ایرانی آثار مثبت خیلی قابل توجهی داشته که به نظر من به تحمل این سختی می ارزیده. خودش هم که انشالله به زودی به تاریخ سپرده خواهد شد. به نظر من هرچند احمقانه است که پوشش خانمها در این حد مسئله همه باشه اون هم توی قرن بیست و یکم، قطعا ترجیح با اینه که سر مشغولین این قضیه به لباس خانمها گرم باشه تا به تحصیل و کار خانم ها  و  امثال اون، و این همین وضع فعلی ایرانه. هنوز همه به لباس و پوشش بقیه کار دارند، در یه حدی که واقعا تاسف آوره، ولی برخلاف دوست ازبکی یا سوری من رابطه دوستانه بین زن و شوهر مثلا، براشون مسئله نیست. این خیلی خوبه دیگه، نه؟

هر عیب که هست از مسلمانی ماست:در باب مسجد

 مسجد محله

مسجد محله

هفته پیش با مریم برای اولین بار رفتیم نماز جمعه (حالا برای مامانش هم معلوم نیست چندمین باره! فکر کنم غیر از مکه و مدینه که اونم صد درصد مطمئن نیستم رفتم یا نه سابقه اش رو ندارم.) و خوب شواهد و قرائن نشون میده آخرین بار هم خواهد بود. رفتیم به یک مسجدی که حدود بیست دقیقه با ما فاصله داره ولی تا الان نرفته بودیم اونجا.  مسجد سنی ولی تا حد زیادی بین المللیه. محله قبلی که بودیم آخه یه مسجد داشت ولی عمیقا سومالیایی بود اون مسجد. اینجا اینقدر قومی نبود.

خلاصه، مدتی بود من دوست داشتم برم این مسجد رو ببینم و یکی دوبار برنامه ریزی هم کردیم ولی عملی نشد. هفته پیش با یکی از همسایه ها بحثش پیش اومد و اون گقت آره من هر هفته میرم نماز جمعه اول رو ساعت یک و نیم می خونند. توی سایت مسجد دیده بودم که دو بار نماز جمعه توش برگزار میشه به خاطر استقبال زیاد، که همه جا بشند. خلاصه ما هم یه جوری رفتیم که به یک و نیم برسیم ولی گویا یک و نیم خطبه ها تموم میشد و نماز خونده می شد و ما به آخرهای خطبه ها رسیدیم که عربی هم خونده می شد و نمی دونم چرا انگلیسی نبود. وقتی رسیدیم روبروی مسجد یک دری که به نظر می اومد مال خانمها باشه و قرینه درب آقایان بود قفل بود. جمعیت آقایون اینقدر زیاد بود که توی حیاط مسجد هم پر بود و ادامه شون مثل یک صف توی پیاده رو پشت هم ایستاده بودند. از یک آقایی که از این جلیقه زرد مراقبها داشت و معلوم بود مسووله گفتم درب ورودی خانمها کجاست؟ گفت برید توی اولین کوچه سمت چپ بعد اون تو اولین خروجی چپ بپیچید تا برسید.

ما هم رفتیم که برسیم و دقیقا به همین علته که دیگه من نماز جمعه اینجا نخواهم رفت. الحمدلله به برکت خیلی مسائل، بنیادی ترینشون به نظر من حجابه ولی مشابهش هم زیاد هست، برای مسلمان ها کاملا تبعیض بین زن و مرد، به نفع مرد و به ضرر زن یک مسئله جاافتاده است. البته به نظر من بیشتر اینها ناشی از درهم تنیده شدن سنتهای قرون اولیه اسلامی با دینه و کاری به خدا و پیامبرش نداره ولی کی می تونه اینها رو از هم جدا کنه. افسوس. خلاصه ما رفتیم توی کوچه اولی بعد پیچیدیم توی راه تنگ سمت چپ که اخرش اینقدر تنگ شده بود که رسما کالسکه گیر کرد و با بدبختی درش آوردم و یک کم جلوتر پارکش کردم کنار دو سه تا کالسکه دیگه . بعد رفتیم توی یک سری پیچ و خم دیگه تا رسیدیم به دم یه دخمه که تا همون دم هم پر بود. این دخمه حدود یک و نیم در چهار متر رو به خانمها اختصاص داده بودند توی مسجدی که گفتم اینقدر ورودی داشت که آقایون پیاده رو رو هم گرفته بودند. یه خانمی گفت بری تو جا هست، من سعی کردم برم تو که خوب باید برای رفتن تو از جلوی نمازگزاران رد میشدم و سنی ها هم اینطوری نمازشون اتصالش قطع میشه و خلاصه با فریاد نفر اولی که باید از جلوش رد می شدم برگشتم دم در و بالاخره بین همون دم دری ها یه جوری چپیدیم رو زمین تا خطبه آقا تموم شد و باز زورچپونی یه جا اون دو رکعت نماز رو به جماعت خوندم حالا چقدر مطابق اصول تو صف بودم بماند. حالا مونده بودم الان تموم شد، چه کنم؟ نه که خیلی نماز جمعه برو هستم نگاه کردم ببینم بقیه چه می کنند دیدم همه یه نمازی می خونند قبل رفتن. اون نماز که نمی دونم چی بود من نماز عصرم رو خوندم که خیلی ضایع نباشم و راه افتادم به سمت خونه. یه اعلامیه هم البته زده بودند که خواهران سعی کنید برای نماز جمعه ساعت دو و نیم بیایید، برای نماز اول چون جا کمه فلانجا رو هم دادیم به آقایون. حالا نمی دونم یعنی بعدش اونجا رو برای خانمها باز می کنند یا چی. ولی با سیستمی که من دیدم بعید به نظر می اومد مثلا نیم ساعت دیگه یه سالن فراخ و وسیع اختصاص داده بشه به خانمها.به هر حال الله اعلم. بعد از ما هم چند نفری اومدند و یکی از دم در براشون سجاده پرت می کرد بیرون که همونجا بایستند.

تا اینجا هنوز فکر می کردم که شاید باز هم بیام و شاید سانس بعد رو امتحان کنم و اینا. ولی توی راه برگشت یاد شدیدا عمیقی از مراسم کریسمس کردم که رفتیم یک کلیسای نزدیک خونه، با ادب و احترام رفتیم نشستیم. به خاطر جنیستمون لازم نبود دسته بندی بشیم. از اون بدتر بعد از دسته بندی به یک جنسیت فضای مناسب و به اون یکی هرچی که موند! اختصاص داده نشده بود. و راستش دنیا برای آدمی که بچه داره خیلی فرق داره با آدمی که نداره!

دیدم حاضر نیستم مریم فضای مذهبی رو اینجوری ببینه. فضای جنسیت زده پر از تبعیض، فضایی که خانمها برید ناپدید شید چون بودنتون و دیده شدنتون با معنویت سازگار نیست! بهتر برام روشن شد چرا دوست ندارم مریم رو ببرم مجمع اسلامی. چون اولا باید از امیر جدا بشیم ،بعد باید بریم توی همون فضای دخمه مانندی که توی قریب به اتفاق مساجد و امثال اون یه قرینه برابر اصل داره، و با تصویر تلویزیون سخنران رو ببینیم و غرغرهای خانمهای مراقب رو تحمل کنیم که هیس هیس و کل کلشون با بچه های بی گناه مشغول بازی آدم رو از اقدامش در پا گذاشتن به اونجا پشیمون می کنه. و دقیقا به همین دلیل خیلی از برنامه های مرکز اسلامی راضی ام وگرنه خودم تا همین یه ماه پیش اصلا به اونجا پا نذاشته بودم. ولی جایی که اینقدر شعور داره که خانما و آقایون رو لااقل در دو سمت یک سالن بشونه، مامور بچه ساکت کن نصب نکنه! و وقتی واردش میشی جنیستت گومب گومب نخوره توی سرت رو ترجیح میدم برای رفتن با بچه ای که داره تازه دنیا رو می شناسه، هرچند هزار و یک دلیل داشته باشم که به خاطرشون رفتن به اونجا رو درست ندونم. ترجیح میدم مریم جایی بره برای عبادت که بدون عبور از هزارتو بتونه بره پیش باباش یا بیاد پیش من، جایی که همونقدر که پسربچه ها مراسم رو می بینند اون هم بتونه ببینه، جایی که خلاصه براش جا نندازه که تو چون دختری از چیزی محروم شدی یا از چیزی کمتر نصیب تو میشه. البته اینها همه اش برای اینه که مسلمانی رو هنوز دوست دارم و ترجیح میدم مریم در این فضا بزرگ بشه و بره توی این جمعها و بعد که این براش جا افتاد بره و بقیه اش رو ببینه. وگرنه برای عبادت خدا هزار جا هست. یکی اش همین کلیسایی که گفتم ولی هزاران مثال داره که هیچ کدوم هم برای ورود و عبادت درش نیازی به تحقیر شدن نیست. شاید البته وقت یک نماز خلوت برم به این مسجد و مقایسه کنم ولی اگر باز بنا به از در پشت کوچه رفتن باشه، قطعا دیگه اون طرفها پیدام نخواهد شد!