روز دهم

می خواستم یه چیزهایی بنویسم اما به خصوص این روز ها دوست ندارم چرند و پرند بنویسم و وقت کسی رو تلف کنم، به خصوص وقتی حرفهای خیلی بهتری برای خوندن هست.
این پیشنهاد امشب من برای شماست اگر وقت مطالعه دارید. قبلا هم به یکی از نوشته های همین نویسنده توی وبلاگ دیگه اش، می، لینک داده بودم.الان چون با موبایل می نویسم و حال روشن کردن لپ تاپ ندارم لینک اون ها رو نمی گذارم ولی لینک پیشنهاد امروزم اینه

وبلاگ علی

این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست..

امروز به جای منبر رفتن یک کتاب خوب معرفی می کنم. امیدوارم فرصت کنید و بخونیدش.

مکتب در فرآیند تکامل

لینک دانلود

امیدوارم لینک دانلود فیلتر نباشه، ولی اگر بود با یک سرچ ساده می تونید پیداش کنید.

پست یازدهم: بت شکستن

لا اله الا الله

عکس از اینجا
http://www.behance.net/gallery/Typography-(-)/3780786

دلم می خواد توی این مدت محرمی پستهای روزمره نذارم، پس باز میرم روی منبر!

به نظر من مهمترین چیزی که باعث نجات و رستگاری انسان میشه، فارغ از این اعتقاد اون فرد چیه در مورد این که خدا وجود داره یا نداره، اون دنیایی هست یا نه، یا اینکه کدوم دین واقعا از طرف خدا نازل شده و کدوم نه و …، اون “لا” اییه که توی لا اله الا الله وجود داره. خیلی بیشتر از اینکه خدا رو می پرستی یا نه، و اینکه اون موجود غیبی که می پرستی یکیه یا چند تا، و اینکه مطابق کدوم دین و آیین می پرستیش، این مهمه که بتونی هر آن چیزی که غیر از اون هست رو نپرستی، و این هر آن چیزها خیلی خیلی بیشتر از اونی هستند که به چشم میان. خیلی وقتها اصلا نمیشه پی به وجودشون برد تا زمانی که اتفاقی می افته و می شکنند و آدم زیر و رو میشه و تازه اون موقع می فهمه که ای وای، این رو هم داشتم می پرستیدم. مثالهای خیلی دم دستی اش پول و مقام و خانواده و فرزند و امثال اینها هستند. امان از مثالهای غیر دم دستی اش..اون لحظه ای که متوجه میشی فلان باور دینی رو داشتی به جای خدا می پرستیدی، اون لحظه ای که می بینی فلان صفتی که دیگران بهت نسبت داده بودند رو داشتی می پرستیدی و حاضر بودی به خاطر زیر سوال نرفتنش هر کاری بکنی، همه اون لحظه هایی که درستی رو انکار کردی یا پوشاندی یا شک بر حقی رو بهش توجه نکردی تا مقدساتت بهشون بر نخوره و سر جاشون بمونند، امان از اینکه تلاشهات بی فایده است و دیر یا زود خدا با یک اشاره بر بادشون میده…اینقدر درد این لحظه ها زیاده که نوشتنش هم آدم رو ناراحت می کنه.

واقعا خوش به حال اونهایی که تونستند نپرستیدنی ها رو نپرستند.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

(دارم حرفه ای میشم کم کم نه؟)

پست دهم

امشب دیگه من نمیرم روی منبر، یه منبر خوب پیدا کردم اون رو باهاتون به اشتراک میذارم.

اینجا رو بخونید.

گزیده هایی از متن:

“وقتی میخواهیم یک فیلم مورد علاقه مان را نگاه کنیم یا کتاب مورد علاقه مان را بخوانیم همه چیز متمرکز بر همان نقطه است؛ اما همینکه عزم دو لقمه «قل هوالله» داریم و سجاده ای پهن میکنیم حکایت غیر از این است. یعنی «تکبیره الاحرام» را که می گوییم غوغا می شود. انگار دستی پنهان؛ هرآنچه فراموش شده و حتی در روال عادی در برابر چشمانمان مجسم نمی شود را یکباره در ظرف خیال ما سرریز می کند.”

الا که درون من و تو انباشـــــــــته است … از عصبانیت های کاری و لجاجت های قوم و خویشی و لذتهای دم دستی و وعده های تکراری و گمشده های ریز ریز شده؛ تقصیر نماز چیست!؟ جناب نماز که کار خودش را به خوبی انجام میدهد. او تو را پرواز میدهد به ضمیر و غواصی می کند در عمق اندوخته های ما.”

دیروز داشتم روی یه موضوعی خیلی فکر میکردم و مثل یویو تو اتاق این طرف و اون طرف می رفتم، یه لحظه متوجه شدم اگه شروع کنم به نماز با تمرکز کامل می تونم به موضوع مورد نظرم فکر کنم و دیگه نیازی به دور زدن دور اتاق نیست! دیشب چشمم به این متن افتاد، واقعا درست نوشته. تا حالا به نماز اینطوری نگاه نکرده بودم. بیشتر نمی نویسم، خود متن رو بخونید. کلا هم قدر اون وبلاگ و نویسنده اش رو بدونید.

پست نهم

مراسم Hosay

من محرم و برنامه هاش رو دوست دارم و از اومدنش خوشحال میشم. به امام حسین هم خیلی علاقه دارم و خیلی از جاها هم ازش کمک گرفتم توی زندگی. پس بد نیست الان که دهه اول محرم هم هست این پست اختصاص پیدا کنه به محرم.

من کلا از مراسم آیینی خوشم میاد. از هر نوع برنامه ای که باعث بشه آدمهایی که در یک مواردی با هم اشتراکاتی دارند (فرهنگی، مذهبی، ملی، قومی و …) دور هم جمع بشند و برنامه های مشترکی اجرا کنند و خلاصه به هم نزدیک بشند. حالا چه مراسم آیینی محرم باشه، چه عید نوروز، چه عیدهایی مثل قربان و فطر که به خصوص توی لندن اهمیت بیشتری پیدا می کنه به خاطر اینکه بقیه مسلمونها براشون این اعیاد خیلی مهم هستند. البته به اونهایی که من خودم رو جز گروه شرکت کننده اش نمی دونم این حس رو ندارم مثلا هالووین یا کریسمس. چیزی که می خواستم توی این پست بگم اینه که مراسم آیینی یه مسئله است، رشد معنوی و دینی و ایمان، یک مسئله دیگه، و متاسفانه یا خوشبختانه اینها هیچ نوع وابستگی به هم ندارند. یعنی این که شما چطور یک مراسم آیینی رو برگزار کنید و با چه کیفیت و چه دقت و اینهایی، ربطی به اینکه شما چقدر رشد معنوی و دینی دارید و خواهید داشت ندارد.

مراسم محرم و تاسوعا و عاشورا و روضه رفتن و دسته رفتن و سینه زدن و نذری دادن و گرفتن و خلاصه هر نوع از این آیین ها که در نظر بگیریم، مراسم آیینیه، مثل عید نوروز. آداب و رسومی داره که باید رعایت بشه، زمان خاصی داره، برنامه مشخصی داره، کد لباس خاصی داره و …، ولی این که فکر کنیم اگر مثلا خوب اینها رو برگزار کردیم میریم بهشت خوب خیلی بی معناست.

چیزی که جرقه نوشتن این پست رو توی ذهنم زد مراسم Hosay هست که توی ترینیداد و توباگو و جاماییکا برگزار میشه، همزمان با عاشورا و دقیقا به یاد امام حسین، اسمش هم از امام حسین گرفته شده. من زیاد در موردش نخوندم و اگر وقت کنم حتما در موردش سعی می کنم یک مستند ببینم، ولی چیزی که از صفحه ویکی پدیا و عکسهای این صفحه به نظرم میاد اینه که خیلی عزاداری به اون معنی درکار نیست، بیشتر یک جور فستیواله. شاید هم اشتباه می کنم. به هر حال یک مراسم آیینی هست و دقیقا با یاد امام حسین. نکته کجاست؟ اینکه کمتر از ۶ درصد جمعیت ترینیداد مسلمان هستند کلا حالا شیعه اش چقدر باشه نمی دونم، ولی این مراسم یک مراسم ملی هست براشون. حالا اگر توی خواننده های این وبلاگ کسی هست که این براش حجت میشه در باب حقانیت امام حسین که من واقعا سکوت می کنم! ولی انشالله که کسی نیست. واقعا خنده دار نیست کسی ادعا کنه مردم ترینیداد و توباگو با باشکوه برگزار کردن این مراسم به خصوص اگر اشک هم از چشمهاشون جاری بشه به سعادت اخروی می رسند؟

خوب مراسم تو ایران هم همینه. اگر کسی قصد نزدیک شدن به خدا، و نزدیک شدن به بندگان مقرب خدا مثل امام حسین رو داره، جاش توی مراسم آیینی نیست. هر چند مراسم آیینی بسیار خوب و گرامیه و خیلی هم خوبه که زیبا و در شان عنوان مراسم برگزار بشه و با شکوه، ولی هر چیزی به جای خود. محرم اومده و خیلی خوبه که فرصتی هست برای به هم نزدیکتر شدن و دیدن همسایه ها و دوستان و حتی افراد غریبه ناآشنا و انجام یک برنامه مشترک مذهبی همه با هم، ولی رشد معنوی و دینی رو نمیشه گروهی انجام داد. این یکی عرصه جاییه که هر کس فقط باید به فکر اصلاح کار خودش باشه و تنها نجات بخش هر کسی هم خودش خواهد بود. دسته جمعی کسی به جایی نمی رسه.

محرم و صفر وقت چیه، منبر رفتن! من هم برای همین هی میرم رو منبر پایین نمیام دیگه…نه اینکه پرحرف باشمها…نه!

پست هفتم

امان از این دنیای مردسالارانه. بعد از این همه سال و این همه بحث و این همه مبارزه و این همه گفتگو، واقعا برای خیلی ها فمینیسم و مردسالاری واژه هایی هستند که دیگه از مد افتاده و روزگارشون گذشته ولی واقعا خیلی خیلی این طور نیست. چنان که از اون پست یک روز زندگی معلومه من توی روز خیلی برنامه کودک می بینم. امروز داشتم سعی می کردم از دید مریم (با این فرض که یک کم بزرگتر باشه و واقعا دنبال کنه برنامه ها رو) نگاه کنم ببینم چی خیلی جذبم می کنه. بعد دیدم در حدی که من دیدم که خیلی هم حد زیادی نیست، هیچ قهرمان دختری توی برنامه های کارتونی شبکه CBeebies وجود نداره (این شبکه بی بی سی مخصوص خردسالانه، یه دونه CBBC هم هست برای کودکان و نوجوانان). البته من همه برنامه های این شبکه رو ندیدم، اون یکی شبکه و بقیه شبکه های کودک رو هم همینطور. ولی تو همین شبکه مایک د نایت!، تری فو تام، و جیسون سه تا نقش اصلی پسر هستند هر کدوم توی یک مجموعه، ولی قهرمان دختری من ندیدم. البته کارتونی هست که شخصیت اصلی دختر باشه مثلا سارا اند داک! یا روزی، ولی اون شخصیت اصلا از اون مدل قهرمانی که یه چیزی رو متحول می کنه یا یه مشکلی رو حل می کنه نیست.این مسئله خیلی برام عجیب بود اونقدر که هنوز هم فکر می کنم باید چیزی باشه من ندیدمش.

تو بچگی ما تلویزیون ایران پر بود از این دخترهایی که به نوعی قهرمان بودند و مشکل گشا! مثلا ممول، پرین، جولی توی دوقلوها، حنا ، حتی لوسیمی به نوعی، آنت، و …. که من واقعا دوستشون داشتم. تنها مورد اینقدر پسرونه ای که یادم میاد فوتبالیستهاست. خیلی عجیبه برام که دو دهه بعد از اون زمان تو کشوری که قراره در این زمینه ها جلوتر از ایران باشه یه دختربچه بخواد با دیدن همچین برنامه هایی (و بدون هیچ گزینه مشابه دخترونه ای) بزرگ بشه. البته احتمالا سعی می کنم کمتر تری فو تام و مایک د نایت ببینه ولی واقعا خجالت داره این وضعیت. به نظرم فقط مامان دختر بچه ها نیستند که باید نگران این وضع باشند،  من اتفاقا اگر من پسر داشتم در این مورد بیشتر نگران بودم. به نظرم یاد دادن نوع درست رابطه زن و مرد، به یک پسر توی این شرایط خیلی سختتره تا به یک دختر ( کلا در مورد هر مسئله ای، مظلوم رو راحتتر میشه آگاه کرد به وضعیت غلط تا ظالم!)، و البته من بعضی وقتها زیادی کمال پرست میشم، خودم می دونم!

از فیسبوک می روم تا رستگار شوم…

توضیح: مخاطب این پست، شما نیستید! واقعا میگم، اگر مخاطب خاص داشت به خودش می گفتم. برای مخاطب عام نوشته شده کاملا و برای گفت و گو در این مورد.

تازگیها بیشتر و از قدیمها کمتر افرادی فیسبوکشون رو می بندند. این کاملا حق شخصی هر کسیه. من کسی رو هم می شناسم که حتی موبایل هم نداره چون دوست نداره. خوب انتخاب شخصی آدمه دیگه خوشش نمیاد. البته بیشتر از اینش رو خوشبختانه هنوز ندیدم که مثلا یکی حتی دلش نخواد تلفن هم داشته باشه، چون اون دیگه واقعا دردسره، تصور کنید آدم هرکاری باهاش داشته باشه باید نامه بفرسته یا بره دم خونه اش، اون نامه هم باز در صورتیه که این انسان فرضی با خوندن و نوشتن دیگه کنار اومده باشه وگرنه که دیگه کارمون در اومده!

(همونطور که گفتم مخاطب خاص نداره. تو خواننده های اینجا کسی هست که هیچوقت عضو فیسبوک نشده، کسی هست که عضوه ولی چک نمی کنه، کسی هست که هی رفته و اومده، کسی هست که یک بار برای همیشه رفته، کسی هست که هیچوقت نرفته! وغیره. همه با هم  و با من دوست باشید!)

فکر کنم همون پاراگراف بالا حرف مورد نظر من رو زده. در مورد کسی که حاضر نیست متن نوشتاری که شما براش نوشته و پست کردید رو بخونه چون از خوندن و نوشتن خوشش نمیاد چی فکر می کنید؟ بحث من اصلا جنبه های روانشناختی فیسبوک و اثری که روی افراد می گذاره نیست، اون به خودشون مربوطه و یه مسئله شخصیه. همونطور که انتخاب این فرد فرضی ما مبنی بر اینکه نوشته رو نخونه و فقط حضوری با افراد صحبت کنه کاملا حق شخصی این آدمه. ولی از این فاز که بریم بالاتر، روی بقیه این کار ما چه اثری می گذاره؟

تو فرندلیست من توی فیسبوک کلی عکس آبی هست که آدمهایی هستند که زمانی دوست من بودند و بعد رفتند. دوستهایی هم دارم که اصلا وارد فیسبوک نشدند. و واقعا ارتباط با این آدمها برام سخته. نه به سختی ارتباط با اون آدم فرضی ولی در حد قابل قبولی سخت. وقتی می خوام به مثلا ده تا دوست دوران دبیرستانم، یک عکس یادگاری بفرستم، مطمئنم نمیرم ایمیل اونی که تو فیسبوک نیست رو پیدا کنم که اون هم شریک بشه. به اونهایی که هستند می فرستم و تمام!

وقتی می خوام با بچه های دانشگاه خاطره تعریف کنم یا چیز خنده داری بگم، توی گروهمون تو فیسبوک خواهم نوشت. نمیرم به اونهایی که نیستند زنگ بزنم یا اس ام اس بفرستم یا ایمیل بزنم یا هر کار دیگه ای.

اگر بخوام مهمونی بگیرم توی فیسبوک ایونتش رو باز خواهم کرد، همونجا هم هرکسی که باشه رو دعوت می کنم. اونی که نیست، خوب نیست دیگه! مهمونی دادن اونقدر دردسر داره که من یکی اونهایی که دست رسی بهشون سخته رو حذف می کنم دو نفر دیگه جایگزین می کنم به جای این که برم دنبال پیدا کردن مشترک مورد نظر. تازه مهمونی باز خاص تره و اگه خیلی محدود و خودمونی باشه آدم این وقت رو میگذاره، اما برای یک برنامه بزرگ بالای بیست سی نفر، من که اگر مسوول دعوت باشم قطعا غیر فیسبوکی ها رو می گذارم کنار. بقیه رو نمی دونم.

بیشتر این آدم آبیها رو من چه طور متوجه رفتنشون شدم؟ یک روز کارش داشتم، می خواستم سوالی ازش بپرسم، یا به یادش افتادم و خواستم احوالپرسی کنم، یا استثنائا تولدش یادم بوده اومدم تو فیسبوک بهش تبریک بگم و چیزی از این دست که هرچی اسمش رو تایپ کردم دیدم نمیاد و بعد متوجه شدم که دوست محترم در رو بسته و رفته!

مثالهایی از این دست زیاده، شاید همه آدمها مثل من تنبل و خودخواه نباشند و برای تک تک مثالهایی که زدم راه بیفتند دنبال اون دوست عزیزی که توی فیسبوک نیست، ولی آیا وقت دی اکتیو کردن، اون دوست مورد نظر به زحمتی که روی دوش کلی آدم می اندازه فکر کرده؟ انتخاب شخصی به جای خود، تکنولوژی وقتی از یک حدی رایج تر بشه، یه باره روی دوش همه انسانها. تا رابینسون کروزوئه نباشی نمی تونی از زیر این بار سلطه فرار کنی و مطابق میل خودت زندگی کنی(به همون مثال آدم فرضی توجه کنید.) همون خوندن و نوشتن هم یه روزی احتمالا همینقدر بحث برانگیز بوده! می تونیم بزنیم زیرش و بگیم من خوشم نمیاد، دوست ندارم، بهم نمی سازه! و ازش استفاده نکنیم…ولی تبعات این تصمیم فقط برای خودمون نیست. برای دیگران هم زحمت درست می کنیم. اون همه آدمی که از ایران با زحمت و دردسر از فیسبوک استفاده می کنند یکی از این دلایلش همین ارتباط آسونیه که بین همه فراهم می کنه. اگر کسی این راه ارتباطی آسون رو می بنده علاوه بر اون مسائل شخصی به نظر من باید حواسش به اینکه ارتباط دیگران با خودش رو سختتر می کنه هم باشه. این یه جور حق الناس نیست آیا؟

شغل محبوب من

مامانم یه خاطره از من داره که البته من تکذیبش می کنم، ولی اینجوریه که

یه زمانی توی اوایل دبستان معلمم از مامان می خواد بیان مدرسه و بهشون میگه مدتیه که عارفه خیلی نمره هاش بد میشه و اینا، بررسی کنید ببینید چه خبره. بعد از بررسیها کاشف به عمل میاد که یه بار من از مامانم پرسیدم چرا خانه دار نیست، مامان هم گفته برای اینکه من خیلی درس خوندم و باید از این درسی که خوندم استفاده کنم. من هم متوجه شدم که نباید درس بخونم وگرنه نمی تونم خانه دار بشم. خلاصه اونجا خیال من رو راحت کردند که خطری خانه دار شدن من رو تهدید نمی کنه احتمالا وگرنه که به این مراتب بالای علمی (مردم از خنده در حال غلت زدن روی زمین لطفا!) نمی رسیدم.

امروز که رفتیم واسه تجدید گذرنامه فرم پر کنیم، توی قسمت عنوان کار برای من بهترین چیزی که به ذهنمون رسید خانه دار بود! فکر می کنم اولین فرمیه که با این عنوان پرش کردم چون همیشه می نوشتم دانشجو. خیلی لذت بردم از اینکه پایین اسم خودم روی یه برگه رسمی این “خانه دار” رو می دیدم…زحمت کشیدم که به اینجا رسیدم عزیز دل برادر، به این راحتی نبوده که. آفرین به خودم و ای ول به آرزوهای عزیزم که دونه دونه به همه شون خواهم رسید D: (قرص اعتماد به نفس ندارم ولی مشاوره می تونم بدم!)

هدیه ی شب قدری

ماه رمضون در شکل فعلی واقعا قابل قبول نیست. یا برای بندگان دور از معرفت و بی بصیرتی مثل من لااقل قابل قبول نیست. تازه این غیرقابل قبول بودن در شرایطیه که خود من خوشبختانه به خاطر شیر دادن به مریم روزه نمی گیرم و فقط از برکات روزه داری دیگران دارم بهره مند میشم.

همه داغونن به معنی واقعی کلمه. زندگی نظم خودش رو صد و پنجاه درصد از دست داده. به ضرص قاطع (درستش اینه؟!) میگم همه دارند روز شماری می کنند که این وضعیت بحرانی اضطراری غیر قابل تحمل کی تموم میشه. خوب عزیزان دل برادر، این ماه قرار بوده ماه مهمانی خدا باشه، ماه رحمت، نه ماه جهنم  و ماه زحمت. غیر از لاغری که احتمالا آرزوی بخش قابل توجهی از مومنین محترمه چه بهره ای از این وضع روزه گرفتن میشه برد؟ ( منظورم همچنان بندگان خیلی بی بصیرته. بابصیرتها برای ما هم دعا کنند. خوش به حالشون!). زندگی نمیشه کرد. دید و بازدیدی اگر هست با مشقت بسیار همراهه. خرید نمیشه کرد. کار اداری نمیشه کرد. کلاس نمیشه رفت. کار نمیشه کرد. همه چی تعطیله یا اگر غیر قابل تعطیله با حداقل ممکن در حال اجراست. نیازی نیست من توضیح بدم با همین بصیرت حداقلی عمق فاجعه کاملا معلومه. خوب با عقل جور در میاد که خدا چنین چیزی خواسته باشه؟

هدیه شب قدر من به شما این دو مقاله است از دکتر فنایی (در واقع باید بگم هدیه دکتر فنایی! من که کاری نکردم)، که البته قراره ادامه هم داشته باشه، و توش به این مساله پرداخته شده که آیا واقعا خدا از ما خواسته چنین روزه هایی بگیریم یا این حکم شرعی مبتنی بر فرضیاتیه که نیاز به بررسی مجدد دارند. من عنوان دو مقاله رو می گذارم ولی لینک نمی کنم جهت فیلی نشدن وبلاگ چون در یک سایت معلوم الحال منتشر شدند! اگر در دسترسی بهشون مشکل داشتید به من ایمیل بزنید یا کامنت بگذارید.

مقاله اول

درباب تعیین اوقات شرعی و کیفیّت روزه‌داری در روزهای بلند

مقاله دوم

نقد پارادایم سنتی در اجتهاد

مریدی و مرادی

در این مورد خیلی میشه حرف زد. این پست رو میذارم برای شروع بحث فقط. قبل از خوندن متن یکی از آدمهای اطرافتون رو که توی همچین رابطه ایه تصور کنید لطفا. می تونه این رابطه بین اون آدم باشه و کسی که اصلا ندیده، یا بین اون و یک مرادی که مرتب با هم دیدار دارند، بین اون و یک معلم، بین اون و یک فرد معنوی، یک زن و شوهر، یک فرزند با مادریا پدر، یا هر مدل رابطه ای که اینطوری باشه: مرید نگاهش به اعمال و رفتار مراد باشه و هرچی اون میگه رو حق بدونه.

اگر موردی دم دستتون باشه که چندین سال تو همچین رابطه ای مونده باشه فکر کنم خوب بتونید حرف من رو بفهمید. این روابط سقف مرید رو خیلی کوتاه می کنند. یعنی اگه توی یک فاصله زمانی نگاه کنید می بینید فرد مرید چه جوری درجا داره می زنه و عمرش رو بر باد میده.

به هر حال آدمها محدودند. مراد مورد نظر هم همینطوره، اگر سقفت رو گذاشتی اونجا، خیلی کمتر از جایی که لیاقت داری نصیبت خواهد شد.

حدیثی هم هست که میگه انسانها یک پیامبر درونی دارند و یک پیامبر بیرونی. به نظر من ایراد این رابطه مرید و مرادی در همین تعطیل کردن پیامبر درونیه، حالا اسمش رو عقل بذاریم یا وجدان یا خود معنوی. هرچی صداش کنیم این پیامبر درونی وجود داره و حجت خداست و ما باید بهش گوش کنیم. حتی اگر پیامبر خدا جلوی ما ایستاده باشه باید حواسمون به ندای این پیامبر درونی هم باشه. هیچ وقت نباید خودت رو تعطیل کنی! هیچوقت. جلوی هیچ کسی.

مثال اون پدر عالم دینی رو شنیدید دیگه، که از پسرش می پرسه آرزوت چیه، میگه می خوام به مقام تو برسم. پدره میگه خاک بر سرت من می خواستم ابن سینا بشم این شدم. حتی ابن سینا شدن هم سقف کوتاهیه. باید بخوای خودت بشی، این سقفیه که برای ما گذاشتند.

یا مثال موسی و خضر در قرآن که برداشت من ازش با برداشت رایج فرق داره. به نظر من این مثال داره میگه که این پیروی بی چون و چرا از هر فردی، حتی خضر کار غلطیه. کار درست، کار موسی پیامبر معصوم خداست. هیچ جا هم قرآن به خاطر چون و چرایی که در کار خضر میاره سرزنشش نمی کنه. به نظر من این مثال داره میگه که تا نمی دونی بپرس. سرت رو ننداز پایین و مثل الاغ (بلانسبت!) راه بیفت دنبال یه نفر، حتی اگه اون خضر باشه.

فعلا همینها به ذهنم می رسه. شاید بعدها باز هم در موردش نوشتم.