ما هم آدمیم، اینا هم آدمند!

یکی از سرگرمی های من عضو شدن توی میلینگ لیست (فارسی اش چی میشه؟) های مختلفه. از همین رو یک صندوقی دارم که بیا و ببین. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد توش پیدا میشه. خیلیهاش نخونده می مونه خیلی هاش نه. و فقط با توانایی فوق العاده جستجوی گوگل میشه توش چیزی پیدا کرد. خلاصه، این تصویر اول، ایمیلی بود که امروز صبح برای من رسیده بود ولی توجهم رو جلب نکرده بود. ولی شب که دیدمش گفتم بذار ببینم ماجرا از چه قراره.

 

تئاتر هملت با بازی بندیکت نمی دونم چی چی

تئاتر هملت با بازی بندیکت نمی دونم چی چی

من حدود ده شب این ایمیل رو دیدم. از ده صبح بلیتها برای خرید باز شده بوده. نمایش قراره آگوست تا اکتبر ۲۰۱۵ اجرا بشه! همون اول که تاریخ رو خوندم تو دلم خندیدم که برو بابا! از الان؟ بعد جهت فضولی بیشتر لینک رو باز کردم ببینم قیمتها و صندلیها و اینها چه جوریه. اونجا بود که این واقعیت که “ما آدمیم، اینا هم آدمند”، مثل چکش گومب خورد به سرم. من از اینکه سال دیگه اون موقع کلا در چه حالی هستم خبر ندارم، اینا بلیت تئاترشون رو هم خریدند تموم شد! تصویر چیزی که دیدم رو ببینید:

صف الکترونیک خرید بلیت تموم شده تئاتر!

صف الکترونیک خرید بلیت تموم شده تئاتر!

 

بلیتها که طبق چیزی که توی مربع پایین نوشته تموم شده، با این وجود هزار نفر توی صف الکترونیک! جلوی من هستند نمی دونم برای چی. چون نوشته اگر صفحه رو ببینی جات می پره، من هنوز صفحه رو باز نگه داشتم ببینم تهش چی میشه. الان که دارم این رو می نویسم فقط هشتصد نفر جلوی من باقی مونده.

توی سایتشون نوشته برای هر نمایش صد تا بلیت ده پوندی هم خواهیم فروخت که بهار/تابستون سال دیگه می گیم چه جوری می فروشیم! من که امیدی ندارم ولی اگه گیرم اومد قول میدم برم ببینم جالبیتش به چیه. اگر دوست دارید بیشتر بدونید اینجا فکر کنم اطلاعاتی در مورد نمایش باشه.

خوب الان فقط هفتصد و پنجاه نفر مونده :)))) ببینیم تهش چی در میاد.

رمضان ۲

دعای شب قدری: شب قدر، برای همه مون دعا می کنم که توی مدتی که روی این کره خاکی هستیم فرصت بکنیم که قدر خودمون رو بشناسیم. اولین گام براش فکر می کنم اینه که بتونیم خودمون رو بدون بقیه، رابینسون کروزوئه وار بشناسیم. ببینیم اگر اینجا نبودیم، این آدمها نبودند، خودمون بودیم و خودمون، دنبال چی بودیم، چی از زندگی می خواستیم، با عمرمون چه می کردیم. هی یاد رابینسون کنیم توی اون جزیره ی تنهای بدون بقیه، و ببینیم چقدر خودمون هستیم، چقدر خورد خورد از بقیه جمع کردیم چسبوندیم به خودمون و به اسم “خود” به خودمون قالب کردیم و به ازای این تیکه ها، به بقیه هم خرت و پرت چسبوندیم و ازشون توقع داریم که مطابق میل ما باشند که هیچ کسی خلاصه فرصت نکنه “قدر” خودش رو و”خود”ش رو بشناسه. در گام بعد، هم بساطمون رو از زندگی بقیه جمع کنیم بذاریم خودشون باشند، هم خودمون بریم و خود را باشیم به قول شاعر مورد علاقه من :من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش.

پیشنهاد شب قدری: امشب به ویکی پدیای محبوب من سر بزنید تا علی رو از نگاهی کمتر قضاوت گرایانه بشناسیم و بیشتر کیف کنیم از داشتنش و از شناختنش. وقت زیاد داشتید به فاطمه هم سر بزنید. خودم بعد از این پست میرم سراغ این کار.

موعظه شب قدری: من باید آخوند می شدم، می دونم. قدر خودم رو نشناختم دیگه! بگذریم و بریم سر موعظه امشب. می خوام در مورد ازدواج، این جوونهای محترم رو نصیحت کنم. دوستان گل من، ما تو ایران خیلی بهداشتی بزرگ شدیم، اگه دهه شصتی باشیم که دیگه بدتر. خیلی به مسئله نیازهای جنسی فکر نمی کنیم. بله، ازدواج یک پیوند مقدسی هست که در آسمونها بسته شده. آدم باید نیمه گم شده خودش رو پیدا کنه. یک همراه همیشگی حتی تا پس از مرگ!! باید اون فرشته رویاها که مثل دریا باشه (به جان خودم یکی از دوستان در وصف همسر مورد علاقه اش گفت دنبال یکی می گردم مثل دریا باشه! بگذریم که من دریا هم بهش معرفی کردم ولی قدر ندونست :))!)، باید عاشقش بشی و یکی باشه خلاصه سوسن خانم، چشم عسلی! باید همراه و هم فکر باشه  و توی زندگی اش همه برنامه هاش عین برنامه های من باشه و تا آخر عمرمون همه چیز رو یک جور بپسندیم وگرنه اون گم شده من نیست و … ادامه نمی دم دیگه، هرچی تصور رویایی دارید از همراه شبهای قدر و مراسم معنوی گرفته تا پایه سفر آنتالیا و اهل حال  و حول، هرجور رویایی رو میشه در این دایره جا داد. این تلقی ها در مورد ازدواج نه اینکه بد باشه، ولی به قول علی دایی معذرت می خوام، به درد بخش بزرگی از جامعه ایران نمی خوره. اون جاهایی از دنیا که مردم از دوران دبیرستان رابطه جنسی رو شروع می کنند شاید یه ذره بیارزه آدم ازدواج رو موکول کنه به تیک خوردن همه باکس های لیست، ولی این سوسول بازیها مال مملکتی که شما تا نری سر سفره عقد قرار نیست از این برنامه ها داشته باشی نیست. (توضیح: اگر شما خواننده عزیز در این زمینه منتظر سفره عقد نشدی این متن کلا مال شما نیست، ادامه نده!). انسان، گونه هومو ساپینس رو عرض می کنم، فرشته نیست. یک حیوانی می باشد با یک سری غرایز کاملا طبیعی و ضروری. برای این گونه از نظر زیستی طبیعی نیست  که به بلوغ برسه و رابطه جنسی نداشته باشه.  ولی خوب این گونه تنها گونه ای هم هست که فرهنگ در تعیین نحوه ارضای غرایزش بسیار تعیین کننده است و همینجوری نمیره حتی آب بخوره چه رسه برای این امر بسیار خطیر، برای همین معمولا شروع روابط تا مدتی بعد از بلوغ هم به تاخیر می افته. خوب، قبول. ولی تا کی؟ عزیز دل من، دفعه بعد که خواستید در مورد ازدواج تصمیم گیری کنید، این پند من یادتون باشه، که قرار نیست از ازدواج شما رمانتیک ترین رابطه بشریت در بیاد . ازدواج اصولا برای اینه که شما و فرد خوشبخت مقابل، یک راه منطبق بر فرهنگ جامعه برای ارضای نیازهای جنسی خودتون پیدا کنید. بعد اون آرمانهای ایده آل گرایانه کمال پرستانه تون رو بذارید در کوزه، بعد از این که آبش رو خوردید، با کسی که عقل، احساس (یعنی متنفر نباشید از طرف! گفتم که، فیلم رمانتیک نیست زندگی!) و خانواده تون ایراد غیر قابل تحملی توش پیدا نمی کنند این قرار خیلی قشنگ رو بگذارید و لی لی لی لی لی لی مبارکه. از اون به بعد خیلی انسان سالم تری خواهید بود. اگر عقل و احساس و خانواده اعتراض شدیدی نداشته باشند، انشالله که خوشبخت می شید. نشدید هم ، عیب نداره. طلاق برای همینه، اصلا هم وحشتناک نیست. خوب بعدش دوباره ازدواج می کنید ایشالا این بار بهتر! همین دیگه، منبر امروز تموم شد.

شبتون خوش، به امید دیدار!

رمضان ۱

یکی از چیزهایی که تازگی دارم تجربه اش می کنم یه احساس جالبیه، چند وقته که هر از گاهی می تونم تصورش کنم.  احساس چند لحظه اول بعد از مرگ. یعنی برای چند لحظه می تونم احساس کنم که الان خبر بهم رسیده و فهمیدم که تموم شد و من مردم.  می تونم ببینم چطوری همه چیز توی همون لحظه میشه خاطره. همه دنیات با همه ماجراها و برو بیاها و گرفتاری هاش و وای من چقدر کار دارم گرفتارم وقت ندارم هاش دکمه توقفش زده میشه و تمام. و تو فقط خبردار میشی از زده شدن اون دکمه، هیچ اختیاری روش نداری.

حسش برای من یه ترکیبیه از دلتنگی و تنهایی. نمیشه در کلمه گفت ولی میشه تصور کرد چه حجمی از دلتنگیه، دلتنگ شدن برای همه چیز و همه کس. در واقع انگار به جای اینکه تو رفته باشی، همه چیز و همه کس، هر آن چه که آشنا بود تو رو گذاشته و رفته. تو موندی و یک عالمه غربت و غریبی، دلتنگ و تنها.

اونجا می دونید آدم به چی احتیاج داره بیشتر از همه؟ خنده داره ولی بیشتر از همه به بغل! ( مدیونید اگه فکر کنید به فرقه بغاغله ربط داره! ما توی یه سطح دیگه داریم کار می کنیم!). با اون همه حس تنهایی و غریبی بیشترین چیزی که به آدم آرامش میده یک بغل درست و حسابیه. و خوبیش اینه که از قرار معلوم اون بغل درست و حسابی در کار هست. من خیلی وقت پیش کتاب در آغوش نور رو خوندم. جزییاتش یادم نیست ولی یادمه اسم کتاب از موجود نورانی ای می اومد که بعد از مرگ، اومده بود کنار بتی (نویسنده کتاب) و حضورش همه جا رو پر کرده بود انگار که بتی رو در آغوش گرفته باشه، اون جا فکر کنم این موجود رو مسیح دونسته بود. مهم نیست اسمش رو چی بذاریم، مهم اینه که هست، و میاد بغلمون می کنه. خیلی خوبه نه؟

** من کاملا متوجهم که واقعا ممکنه جهان پس از مرگ وجود نداشته باشه، ولی شدیدا امیدوارم که داشته باشه، به دلایل شخصی اصلا. والا! و معتقد نیستم روش عقلانی ای برای اثبات یا رد وجود اون دنیا در دسترسه، بنابراین دراین زمینه اهل بحث منطقی و عقلانی نیستم. ولی چند وقت پیش یه مقاله علمی به قول ایرانیها ISI و Peer reviewed دیدم که خیلی دلم رو گرم تر کرد که احتمال گزینه مطلوب من بیشتره. اینجا بیشتر در موردش بخونید. اگر انگلیسی و کلمات تخصصی اش دوشواری داشت بیاید پیامی چیزی بذارید براتون تعریف می کنم ماجراش چیه!

Characteristics of Near-Death Experiences Memories as Compared to Real and Imagined Events Memories

** ربط این پست چیه؟ خوب ماه رمضونه باید روضه بخونیم دیگه :)) واسه همین این رو نوشتم که ببرمتون به صحرای کربلا. باز هم می نویسم از این پستهای ماه رمضونی اگه خدا توفیق بده.

در فضیلت حجاب اجباری، یا وضعیت خوب زنان در ایران

hejab ejbari از فعالین حقوق زن که بگذریم، که به نظر من که امیدوارم غلط باشه خیلی از مرحله پرت هستند و آبی ازشون بخار نخواهد شد، به نظر من وضعیت زنان توی جامعه ایران واقعا وضعیتی نزدیک به ماکسیمم قابل دسترس! داره. با این فرض که توی دنیای پر از شر فعلی، نمیشه به وضعی رسید که حقوق انسان توش رعایت بشه، زنان هم بالطبع.  با سابقه حسابی استخون دار ظلم به طور ویژه به زنان، رفع تبعیض جنسیتی بین زن و مرد هم حالا حالاها ممکن نیست و ظلم علیه زنان به طور اخص پررنگتره و از بین بردنش سختتر از ظلمهایی که دو جنس به نسبت مساوی ازش نصیب دارند. پس وضع ایده آل در دسترس نیست. این رو اگه قبول کنیم، به نظر من وضع فعلی زنان در ایران خیلی خوبه. مقایسه اش با کشورهای همسایه که کاری نداره و نتیجه مقایسه مبرهنه. مقایسه اش با کشورهای غربی سختتره چون تفاوتهای بنیادی اونقدر زیاده که نمیشه به راحتی مقایسه کرد. یه دلایل خنده داری من برای این که چرا وضع فعلی ایران این طوریه دارم که توی ذهنم خیلی درهم برهم هستند. در واقع هدفم از نوشتن این پست اینه که یک کم مرتبشون کنم. ماجرای مرتب کردن هم از مهمونی دیروز توی کامن روم شروع شد که چند نفری از خانمها برای یکی از همسایه ها که بارداره مهمونی گرفته بودیم شبیه baby shower ولی خیلی خودمونی و مختصر. هفت نفر بودیم هر کدوم از یک کشور. در مورد وضعیت زنان که حرف می زدیم وقتی از ایران حرف می زدم این تیکه های درهم برهم هی اومدند رو و بعد مهمونی دیدم یه چیزایی رو جا گذاشتم و یه چیزایی رو به اشتباه تاکید کردم روش و نتیجه این شد که نوشتن این پست رو شروع کردم. اون در فضیلت حجاب اجباری ذکر شده در عنوان هم حکمت داره، شاعر میگه جمله عیبش چو بگفتی هنرش نیز بگوی. من که هنوز عیبهاش رو نگفتم که اگر بخوام بگم باید بشینم کتاب بنویسم، ولی برای اینکه این مجسمه حماقت طرفدار زیاد داره بد نیست خوبیهاش رو بگم که اونها هم خوششون بیاد! در حین مطلب بهش اشاره می کنم. خوب بریم سر اصل مطلب. اینکه چرا وضع زنان ایرانی خوبه. اولا وضعشون از چه جهت خوبه؟ وضعشون از نظر حقوق و قوانین، از نظر تامین اجتماعی، از نظر هر نوع خدمات حمایتی از سوی دولت و از نظر مواردی مشابه اینها، خوب که نیست هیچی، افتضاحه. یکی دو پله با وضعیت زنان عربستان سعودی فرق داره، دست فعالین حقوق زنان هم که مورد عنایت ویژه من هستند از این بابت درد نکنه. اما، وضعشون از چه جهت خوبه؟ از نظر موقعیت اجتماعی و فرهنگی ای که در ایران امروز دارند. از نظر جایگاهشون پیش چشم مردم ایران، از نظر دیدی که بچه ای که توی خانواده ایرانی بزرگ میشه به زن پیدا می کنه، از نظر موقعیتی که زن (همسر) توی ازدواج داره، از نظر موقعیت دخترها توی خانواده و مثالهایی از این دست. چه جوری خوبه؟ مثلا، توی همین مهمونی دیروز، دوست ازبک ما داشت می گفت که (و البته سعی می کرد جمع ببنده که شماها هم همینطورید، دوست سوری تایید می کرد ولی من خوب طبیعتا گفتم نه!) توی نواحی ما هنوز تبعیض بین زن و مرد خیلی شدیده، همسر من وقتی پیش دوستان یا خانواده هستیم یه جوری میشه که انگار اصلا من رو نمی شناسه. چون اگه خوب برخورد کنه و مثلا تو کارهای خونه کمک کنه و اینا، همه پشت سرش حرف می زنند و نقل مجالس میشه و  تا کلی وقت باید بساط داشته باشیم واسه همین من هم همینجوری راحت ترم، اون یه روز اونطوری باشه به جاش وقتی با همیم راحت زندگی مون رو می کنیم. دوست سوری هم تایید می کرد که ما وقتی پیش خانواده شوهرم هستیم اون بهتره جوری رفتار کنه که از من متنفره، در حدی که اونا دلشون بسوزه بگن بابا این اینقدر هم زن بدی نیست، اذیتش نکن. اگر همونطوری که در حالت عادی هست با من رفتار کنه و مثلا کمک کنه (بحث اصولا از کمک کردن آقایون در خونه شروع شد!) یا رفتارش دوستانه باشه خیلی اذیتمون می کنند و طاقت دیدنش رو ندارند. و اینها رو به عنوان مثال وضعیت عادی روابط زن و مرد می آوردند که طبیعی اش توی مملکت ما اینجوریه. خوب شما مقایسه کنید با ایران.  من توی ایران موردی که مرد بدون همکاری و مشاوره زنش تصمیم جدی بگیره نمی شناسم و این خیلی علنیه نه مثل دوست سوری و ازبک من یواشکی جوری که بقیه نفهمند. در واقع اگر مردی بخواد برعکس این عمل کنه باید زیرآبی بره! کلا این که توی ازدواج زن و مرد دو ستون هم ارزش هستند توی ایران جا افتاده. نه اینکه مورد نقض نداره ولی اکثریت اینطوریه، حتی توی طبقات پایین. راضیه فیلم نادر از سیمین یه استوانه است توی خونه، اونه که باید حجت رو جمع کنه، حواسش به دخل و خرج باشه، و این به چشم هیچ ایرانی ای غیر طبیعی نمیاد. در حالی که توی اعراب دور و بر ما (مصر مثلا فرق داره به نظرم) پایین دست بودن زن توی خانواده کاملا جا افتاده است، از گفته های دوست ازبک معلومه اون طرفها هم همینطوره. الان توی ایران این خیلی جا افتاده است که دختر باید با ازدواج موافقت کنه، نه اینکه ازدواج اجباری نیست ولی واقعا ناچیزه توی جامعه، این رو با کدوم کشور دور و بر ما میشه مقایسه کرد؟ توی همین مثال از نظر قانونی اش بعید می دونم مشکلی باشه که ولی بره عقد کنه مثلا، ولی جامعه شعورش می رسه که این راهش نیست. توی روستای ملاحاجی ما هم همونقدر این موضوع جا افتاده که توی تهران. آدمای متعصب بیمار رو که بذاریم کنار بقیه جامعه قبول دارند که دخترها همونقدر حق تحصیل دارند که پسرها، این رو با کدوم کشوری در اون ناحیه مبارک دنیا که ما توش هستیم میشه مقایسه کرد؟ توی ایران وقتی کسی قصد ازدواج داره دنبال زن کارمند می گردند. فکر می کنید کدوم کشور بالا و پایین و چپ و راست ما چنین چیزی توش برای ازدواج امتیاز حساب میشه (برای همه طبقات، نه قشر نخبه) و اتفاقا برای طبقات دچار مشکل اقتصادی بیشتر؟ مثلا در مورد پاکستانی هایی که ما اینجا می بینیم نمیشه گفت روابطشون خیلی با ایرانی ها فرق داره، اما تفاوت این پاکستانی دانشجوی لندن با پاکستانی مقیم روستای دم مرز، خیلی بیشتر از تفاوت منه با ساکنین روستای محترم ملاجی! و این یه نکته دیگه است که به حجاب بر می گرده. کشورهایی مثل هند، پاکستان یا بنگلادش یک طبقه نخبه دارند که در اون حد این مسائل توش حل شده که نخست وزیر و رییس جمهور زن از توش در میاد. ما اون طبقه رو نداریم. از اون طرف توی هند که من دیدم توی سطح شهر زنها کم یابند!  تو ماشینها راننده زن نمی بینی، تو مغازه ها و مشاغل زنها نیستند. چون اختلاف اون قشر نخبه و مردم عادی زمین تا آسمونه. در ایران ولی اگرچه اون طبقه نخبه و اون سطح شعور! به خصوص در سطح نخبگان هنوز وارد نشده، ولی سطح کلی فرهنگ مردم و جامعه خیلی بالاتره. توی ایران زنها توی شهر همه جا هستند، همه جا. کلی راننده، فروشنده، کارمند. حجاب چطوری باعث این شده؟ با یه اشتباه احتمالا محاسباتی نظام، چون به قیافه شون نمی خوره واقعا دنبال چنین هدفی بوده باشند. انقلاب و جو اسلامی، ولی به طور خاص، حجاب اجباری، محیط دانشگاه و محیط کار رو از یک محیط غربی بیگانه نامناسب برای ناموس!( از دید قشر سنتی، که شواهد نشون میده زمان انقلاب ۵۷ کم تعداد نبودند!)، تبدیل کرد به محیط مذهبی خودی. برای همین قشرهایی از زنان که در اون زمان قطعا بدون این تغییر قادر به ورود به این نهادها نبودند و شاید مدتها بعد هم هنوز پشت درش می موندند، وارد شدند و این چیزیه که به نظر من تفاوت اصلی ایران و دور و بری ها رو شکل میده. با وجود حجاب اجباری بیرونی هم به اندازه اندرونی ایمن بود. قطعا بدون حجاب اجباری هم به تدریج و یواش یواش این حرکت ادامه پیدا می کرد اگه به امثال طالبان بر نمی خورد، اما تجربه کشورهای همسایه نشون میده اون حرکت خیلی خیلی خیلی کنده و چند نسل یا بیشتر زمان می بره. ولی اینجا اون اتفاق خیلی سریع همه چیز رو عوض کرد برای گروه های سنتی. برای همین تا قبل از حمله احمدی نژاد اونقدر بی سوادی کم شده بود. چون خانمهای سنتی ترین اقشار هم می تونستند درس بخونند. و خوب بعد از درس برای خیلی ها فرصت کار فراهم شد و این تغییر به نظر من مهمترین نکته ایه که این تفاوت شدید رو بین زنان ایرانی و زنان سایر کشورهای همسایه ایجاد کرده. طبیعتا نخبه ترین و ثروتمند ترین قشر رو نمی گم که حساب اون ها همه جای دنیا جداست. اما یک زن خیلی متوسط ایرانی هم الان حتی اگر قانون بهش بدترین ظلمها رو می کنه، توی چشم جامعه حقوقی برابر مرد داره و جنس دوم شمرده نمیشه.  این وضعیت به نظر من خیلی مدیون حجاب اجباریه. مشابه این هم البته توی کشورهای اسلامی هست، مثلا مالزی یا مصر تقریبا مثل ما هستند، هر کدوم به دلایل متفاوت. هرچند اجبار کردن پوشش به یک گروه به این بزرگی از انسانها یک هنریه که حتی اعراب جاهلی هم نداشتند، ولی برای زنان ایرانی آثار مثبت خیلی قابل توجهی داشته که به نظر من به تحمل این سختی می ارزیده. خودش هم که انشالله به زودی به تاریخ سپرده خواهد شد. به نظر من هرچند احمقانه است که پوشش خانمها در این حد مسئله همه باشه اون هم توی قرن بیست و یکم، قطعا ترجیح با اینه که سر مشغولین این قضیه به لباس خانمها گرم باشه تا به تحصیل و کار خانم ها  و  امثال اون، و این همین وضع فعلی ایرانه. هنوز همه به لباس و پوشش بقیه کار دارند، در یه حدی که واقعا تاسف آوره، ولی برخلاف دوست ازبکی یا سوری من رابطه دوستانه بین زن و شوهر مثلا، براشون مسئله نیست. این خیلی خوبه دیگه، نه؟

والیبال و فعالین حقوق زن

از عجایب قرن بیست و یکم هم فعالین حقوق زنان در ایران هستند که با چنگ و دندون و روسری سفید و حضور دم ورزشگاه و امضا کردن پتیشن و لابی کردن با دولت و غیره، حتی فدراسیون جهانی، در حال احقاق حقوق زنان هستند، بعد  رفع حجاب اجباری به نظرشون جز اولویتهای زنان ایرانی نیست و کسانی که دنبالش هستند حواسشون از واقعیتها پرته و از جامعه دورند و زنان و جامعه ایرانی رو نمی شناسند و امثال این.

توضیح لازم: معلومه که من موافقم با تلاش برای رفع محدودیت ورود به استادیوم. منتها می خوام از این دوستان بخوام مرحمت کرده حقوق من یکی رو بی خیال شن، خودم یک گلی به سرم می گیرم. الان احساس می کنم یکی از بزرگترین فریبهایی که توی زندگی ام خوردم این بود که دنبال تبلیغات این گروه، سفت و سخت ایستادم که من مهریه نمی خوام (حق طلاق رو که نمیشد راجع بهش حرف زد D: !).

هر عیب که هست از مسلمانی ماست:در باب مسجد

 مسجد محله

مسجد محله

هفته پیش با مریم برای اولین بار رفتیم نماز جمعه (حالا برای مامانش هم معلوم نیست چندمین باره! فکر کنم غیر از مکه و مدینه که اونم صد درصد مطمئن نیستم رفتم یا نه سابقه اش رو ندارم.) و خوب شواهد و قرائن نشون میده آخرین بار هم خواهد بود. رفتیم به یک مسجدی که حدود بیست دقیقه با ما فاصله داره ولی تا الان نرفته بودیم اونجا.  مسجد سنی ولی تا حد زیادی بین المللیه. محله قبلی که بودیم آخه یه مسجد داشت ولی عمیقا سومالیایی بود اون مسجد. اینجا اینقدر قومی نبود.

خلاصه، مدتی بود من دوست داشتم برم این مسجد رو ببینم و یکی دوبار برنامه ریزی هم کردیم ولی عملی نشد. هفته پیش با یکی از همسایه ها بحثش پیش اومد و اون گقت آره من هر هفته میرم نماز جمعه اول رو ساعت یک و نیم می خونند. توی سایت مسجد دیده بودم که دو بار نماز جمعه توش برگزار میشه به خاطر استقبال زیاد، که همه جا بشند. خلاصه ما هم یه جوری رفتیم که به یک و نیم برسیم ولی گویا یک و نیم خطبه ها تموم میشد و نماز خونده می شد و ما به آخرهای خطبه ها رسیدیم که عربی هم خونده می شد و نمی دونم چرا انگلیسی نبود. وقتی رسیدیم روبروی مسجد یک دری که به نظر می اومد مال خانمها باشه و قرینه درب آقایان بود قفل بود. جمعیت آقایون اینقدر زیاد بود که توی حیاط مسجد هم پر بود و ادامه شون مثل یک صف توی پیاده رو پشت هم ایستاده بودند. از یک آقایی که از این جلیقه زرد مراقبها داشت و معلوم بود مسووله گفتم درب ورودی خانمها کجاست؟ گفت برید توی اولین کوچه سمت چپ بعد اون تو اولین خروجی چپ بپیچید تا برسید.

ما هم رفتیم که برسیم و دقیقا به همین علته که دیگه من نماز جمعه اینجا نخواهم رفت. الحمدلله به برکت خیلی مسائل، بنیادی ترینشون به نظر من حجابه ولی مشابهش هم زیاد هست، برای مسلمان ها کاملا تبعیض بین زن و مرد، به نفع مرد و به ضرر زن یک مسئله جاافتاده است. البته به نظر من بیشتر اینها ناشی از درهم تنیده شدن سنتهای قرون اولیه اسلامی با دینه و کاری به خدا و پیامبرش نداره ولی کی می تونه اینها رو از هم جدا کنه. افسوس. خلاصه ما رفتیم توی کوچه اولی بعد پیچیدیم توی راه تنگ سمت چپ که اخرش اینقدر تنگ شده بود که رسما کالسکه گیر کرد و با بدبختی درش آوردم و یک کم جلوتر پارکش کردم کنار دو سه تا کالسکه دیگه . بعد رفتیم توی یک سری پیچ و خم دیگه تا رسیدیم به دم یه دخمه که تا همون دم هم پر بود. این دخمه حدود یک و نیم در چهار متر رو به خانمها اختصاص داده بودند توی مسجدی که گفتم اینقدر ورودی داشت که آقایون پیاده رو رو هم گرفته بودند. یه خانمی گفت بری تو جا هست، من سعی کردم برم تو که خوب باید برای رفتن تو از جلوی نمازگزاران رد میشدم و سنی ها هم اینطوری نمازشون اتصالش قطع میشه و خلاصه با فریاد نفر اولی که باید از جلوش رد می شدم برگشتم دم در و بالاخره بین همون دم دری ها یه جوری چپیدیم رو زمین تا خطبه آقا تموم شد و باز زورچپونی یه جا اون دو رکعت نماز رو به جماعت خوندم حالا چقدر مطابق اصول تو صف بودم بماند. حالا مونده بودم الان تموم شد، چه کنم؟ نه که خیلی نماز جمعه برو هستم نگاه کردم ببینم بقیه چه می کنند دیدم همه یه نمازی می خونند قبل رفتن. اون نماز که نمی دونم چی بود من نماز عصرم رو خوندم که خیلی ضایع نباشم و راه افتادم به سمت خونه. یه اعلامیه هم البته زده بودند که خواهران سعی کنید برای نماز جمعه ساعت دو و نیم بیایید، برای نماز اول چون جا کمه فلانجا رو هم دادیم به آقایون. حالا نمی دونم یعنی بعدش اونجا رو برای خانمها باز می کنند یا چی. ولی با سیستمی که من دیدم بعید به نظر می اومد مثلا نیم ساعت دیگه یه سالن فراخ و وسیع اختصاص داده بشه به خانمها.به هر حال الله اعلم. بعد از ما هم چند نفری اومدند و یکی از دم در براشون سجاده پرت می کرد بیرون که همونجا بایستند.

تا اینجا هنوز فکر می کردم که شاید باز هم بیام و شاید سانس بعد رو امتحان کنم و اینا. ولی توی راه برگشت یاد شدیدا عمیقی از مراسم کریسمس کردم که رفتیم یک کلیسای نزدیک خونه، با ادب و احترام رفتیم نشستیم. به خاطر جنیستمون لازم نبود دسته بندی بشیم. از اون بدتر بعد از دسته بندی به یک جنسیت فضای مناسب و به اون یکی هرچی که موند! اختصاص داده نشده بود. و راستش دنیا برای آدمی که بچه داره خیلی فرق داره با آدمی که نداره!

دیدم حاضر نیستم مریم فضای مذهبی رو اینجوری ببینه. فضای جنسیت زده پر از تبعیض، فضایی که خانمها برید ناپدید شید چون بودنتون و دیده شدنتون با معنویت سازگار نیست! بهتر برام روشن شد چرا دوست ندارم مریم رو ببرم مجمع اسلامی. چون اولا باید از امیر جدا بشیم ،بعد باید بریم توی همون فضای دخمه مانندی که توی قریب به اتفاق مساجد و امثال اون یه قرینه برابر اصل داره، و با تصویر تلویزیون سخنران رو ببینیم و غرغرهای خانمهای مراقب رو تحمل کنیم که هیس هیس و کل کلشون با بچه های بی گناه مشغول بازی آدم رو از اقدامش در پا گذاشتن به اونجا پشیمون می کنه. و دقیقا به همین دلیل خیلی از برنامه های مرکز اسلامی راضی ام وگرنه خودم تا همین یه ماه پیش اصلا به اونجا پا نذاشته بودم. ولی جایی که اینقدر شعور داره که خانما و آقایون رو لااقل در دو سمت یک سالن بشونه، مامور بچه ساکت کن نصب نکنه! و وقتی واردش میشی جنیستت گومب گومب نخوره توی سرت رو ترجیح میدم برای رفتن با بچه ای که داره تازه دنیا رو می شناسه، هرچند هزار و یک دلیل داشته باشم که به خاطرشون رفتن به اونجا رو درست ندونم. ترجیح میدم مریم جایی بره برای عبادت که بدون عبور از هزارتو بتونه بره پیش باباش یا بیاد پیش من، جایی که همونقدر که پسربچه ها مراسم رو می بینند اون هم بتونه ببینه، جایی که خلاصه براش جا نندازه که تو چون دختری از چیزی محروم شدی یا از چیزی کمتر نصیب تو میشه. البته اینها همه اش برای اینه که مسلمانی رو هنوز دوست دارم و ترجیح میدم مریم در این فضا بزرگ بشه و بره توی این جمعها و بعد که این براش جا افتاد بره و بقیه اش رو ببینه. وگرنه برای عبادت خدا هزار جا هست. یکی اش همین کلیسایی که گفتم ولی هزاران مثال داره که هیچ کدوم هم برای ورود و عبادت درش نیازی به تحقیر شدن نیست. شاید البته وقت یک نماز خلوت برم به این مسجد و مقایسه کنم ولی اگر باز بنا به از در پشت کوچه رفتن باشه، قطعا دیگه اون طرفها پیدام نخواهد شد!

کادو بازی!

توی یکی از سایتهایی که عضوم یه مبادله تابستونی راه انداختند. افرادی که علاقه مندند میان اعلام می کنند که ما هستیم و یک لیستی از چیزهایی که دوست دارند و دوست ندارند و دارند و ندارند و معرفی خودشون و امثال اینها هم می نویسند برای راهنمایی. به هر عضوی یک نفر تخصیص داده میشه توسط رهبر این مبادله به طور سری و این فرد مسووله که تا یه تاریخ مشخص برای اون گزینه ای که بهش دادند یک کادو آماده کنه و بفرسته. حداقل قیمت کادو باید بیست دلار باشه و باید خیلی از این بیشتر هم نباشه. معمولا چند قلم چیز توش می گذارند و برای ایده گرفتن هم از لیستی که فرد پست کرده راهنمایی می گیرند. خیلی مهمه که مخفی نگه داری که داری برای کی کادو می خری. هیجانش به اینه که در تمام این مدت همه هی میان پست می گذارند و میگن دارن چه می کنند و چه می خرند و اینا..ولی همه اش رمزی و با کلی شوخی و ادا و اصول که لو نره واقعا چی خریدی و برای کی خریدی. بعد از کادوپیچی هم یک عکس ازش می گیری و میذاری توی سایت. گیرنده هم وقتی کادوش رسید کلی ذوق می کنه و میاد عکس میذاره و بعد بقیه هم هی ذوق می کنند و خلاصه باحاله. امسال اولین سالیه که من هم تصمیم گرفتم شرکت کنم. باید برای یه خانمی توی هلند بفرستم کادوم رو. تا آخر اگوست باید برسه اونجا. حالا هی دارم تحقیق می کنم ببینم چه جور آدمیه. فامیلش شبیه فامیل یه همسایه هلندی مونه باید برم ازش تحقیق کنم ببینم آشنا در میاد یا مثل یه اسمی مثلا “باقری!” اصلا قابلیت شناسایی نداره. 

حالا برای خواننده های باحال این وبلاگ هم می تونیم مبادله راه بندازیم! من در اولین گام عادله و فهیمه و مهدی رو نامزد می کنم بیان شرکت کنند! سه چهار نفر پایه بشن میشه بازی کرد دیگه نه؟ حالا خیلی سری هم نشد عیب نداره کیف که میده. واسه اینکه خیلی مخفی باشه ولی در این زمینه کامنت نذارید ایمیل بزنید! اگر استقبال کافی بود یه گروه راه می اندازیم توش بازی می کنیم :))

سیزده رجب

نمی دونم چرا تولد امام علی به جای شادی، غمگینم کرده. شاید برای اینکه بیشتر نبودنش رو به یاد آدم میاره. البته خوشحالم اگر علی رو ندیدم، انسان علی وار دیدم، و دنبال علی نما هم راه نیفتادم. خدا رو شکر.

دنبال چیزی برای شنیدن به این مناسبت می گشتم که توی یوتوب سخنرانی سیزده رجب آیت الله منتظری رو پیدا کردم. یادش گرامی. یاد شاگرد برحقش، یکی از پاک ترین نشانه های خدا که از نزدیک دیدم، مرحوم احمد قابل هم گرامی. انشالله که علی هم نشینشون و راهشون پررهرو باشه. هر دو شون هم حسابی از فیض حکومت علی زمان بهره مند شدند، و ازین به بعدش رو نمی نویسم که گفتن نداره!

شما (و آنها!) اگر خوبید اگر بد، من برم خودم را باشم که، هر کسی آن بدرود عاقبت کار که کاشت.