زندگی ساده

زندگی ساده

یه مدت زیادی بود که من از شدت در حال انفجار بودن خونه در حال انفجار بودم! اونقدر که واقعا مونده بودم چیکار کنم و عملا وضعیت انفجار رو به عنوان سرنوشت مختوم پذیرفته بودیم. یکی از آخرین اهرمهای فشاری که به ذهنم رسید دعوت کردن یکی از آشنایان اینجا بود که با خودم گفتم قبل از اومدن اون هرطوری که باشه این وضع سامان پیدا می کنه (قبلا زیاد اومدن کسی باعث سامان یافتن اوضاع خونه شده بود. ولی کلا تا پیش از این و به خصوص تا پیش از شخصیت یافتن مریم تا این حد، اگر چه نابسامان می شد اوضاع، ولی هیچ وقت به این حالت نمی رسید. قدرت تخریب مریم با ده بیست تا از ما هم قابل مقایسه نیست، بیشتره!). خلاصه اون آشنا رو دعوت کردم و یک کمی هم تلاش کردم ولی روز قبل از اومدنش هرچی نگاه کردم دیدم آنچه که ما داریم به هر حال توی فضاهای موجود در این خونه مرتب شدنی نیست! و باهاش تماس گرفتم گفتم فعلا این قرارمون کنسل بشه تا بعد :))

همینجا اشاره ای داشته باشم به یک خانم خارجی که برای این وضع مخفف جالبی ساخته :  CHAOS (Can’t Have Anyone Over Syndrome ولی خوب راهکارهاش برای اوضاع ما جوابگو نبود.

کم کم خودم متوجه شده بودم البته که نیازمند یک بار بیرون ریختن همه زندگی و سپس بازگرداندنشون به سر جاشون هستیم تا بلکه این جابجایی بتونه این خرت و پرتهای بی جا رو جادار بکنه. توی همین مدتی که مامان اینها بودند هم صحبت این چیزها شد و بابا به زندگی مینی مالیستی اشاره کرد که خودم هم قبلا راجع بهش خونده بودم.

شبش یک کمی سرچ کردم و این وبلاگ رو پیدا کردم که در این زمینه خیلی نوشته داره و یک کتاب هم داره. الان دارم پست هاش رو می خونم و در همین سه روز گذشته هم از خونه چهل متری خودمون موفق شدم تا این لحظه ده تا پلاستیک بزرگ خارج کنم. دور نمی ریزیم البته. بیشترش لباس و کفش بود که میدیم به خیریه ها. مقداری هم خرت و پرت قابل استفاده به خصوص اسباب بازی بود که در اتاق طلایی ننسن گذاشتیم و برده شد. دو سه مورد مفیدتر هم رفتند به eBay تا ببینیم فروخته خواهند شد یا اونها هم به مسیر خیریه منتقل میشن!

این ها فقط لباس بوده به طور عمده و من شاید یک سوم فضاهای موجود رو از چیزهایی که دلم می اومده! خالی کردم. یعنی چیزهایی که دلم می خواسته همه شون رو نگه داشتم. تازه بعد از تموم شدن کل خونه که فکر کنم کلی دیگه هم خروجی بده بیرون، میشه دور جدیدی رو شروع کرد و توش فقط چیزهایی رو نگه داشت که بهشون نیاز داریم. تا همین حدش هم که پیش رفته اتاقمون کلی بزرگتر شده و اون حس انفجار رفته و یک کمی میشه نفس کشید. ولی هنوز خیلی مونده. اگر خیلی پیشرفت حاصل بشه همزمان با مذاکرات هسته ای من هم اخبار موفقیتهام رو منتشر می کنم D:

کلا سبکباری خیلی خوبه. همه رو دعوت می کنم به چالش انتخاب یک پلاستیک پر از آنچه که لازم ندارند و اهدا/فروش/ بازیافتش باشد که حالش رو ببرند و نفس تازه ای بکشند. تازه این مقدار خرت و پرت ما مال یک خونه چهل متریه، ببینید توی بقیه خونه ها چه خبره!

هر عیب که هست از مسلمانی ماست:در باب مسجد

 مسجد محله

مسجد محله

هفته پیش با مریم برای اولین بار رفتیم نماز جمعه (حالا برای مامانش هم معلوم نیست چندمین باره! فکر کنم غیر از مکه و مدینه که اونم صد درصد مطمئن نیستم رفتم یا نه سابقه اش رو ندارم.) و خوب شواهد و قرائن نشون میده آخرین بار هم خواهد بود. رفتیم به یک مسجدی که حدود بیست دقیقه با ما فاصله داره ولی تا الان نرفته بودیم اونجا.  مسجد سنی ولی تا حد زیادی بین المللیه. محله قبلی که بودیم آخه یه مسجد داشت ولی عمیقا سومالیایی بود اون مسجد. اینجا اینقدر قومی نبود.

خلاصه، مدتی بود من دوست داشتم برم این مسجد رو ببینم و یکی دوبار برنامه ریزی هم کردیم ولی عملی نشد. هفته پیش با یکی از همسایه ها بحثش پیش اومد و اون گقت آره من هر هفته میرم نماز جمعه اول رو ساعت یک و نیم می خونند. توی سایت مسجد دیده بودم که دو بار نماز جمعه توش برگزار میشه به خاطر استقبال زیاد، که همه جا بشند. خلاصه ما هم یه جوری رفتیم که به یک و نیم برسیم ولی گویا یک و نیم خطبه ها تموم میشد و نماز خونده می شد و ما به آخرهای خطبه ها رسیدیم که عربی هم خونده می شد و نمی دونم چرا انگلیسی نبود. وقتی رسیدیم روبروی مسجد یک دری که به نظر می اومد مال خانمها باشه و قرینه درب آقایان بود قفل بود. جمعیت آقایون اینقدر زیاد بود که توی حیاط مسجد هم پر بود و ادامه شون مثل یک صف توی پیاده رو پشت هم ایستاده بودند. از یک آقایی که از این جلیقه زرد مراقبها داشت و معلوم بود مسووله گفتم درب ورودی خانمها کجاست؟ گفت برید توی اولین کوچه سمت چپ بعد اون تو اولین خروجی چپ بپیچید تا برسید.

ما هم رفتیم که برسیم و دقیقا به همین علته که دیگه من نماز جمعه اینجا نخواهم رفت. الحمدلله به برکت خیلی مسائل، بنیادی ترینشون به نظر من حجابه ولی مشابهش هم زیاد هست، برای مسلمان ها کاملا تبعیض بین زن و مرد، به نفع مرد و به ضرر زن یک مسئله جاافتاده است. البته به نظر من بیشتر اینها ناشی از درهم تنیده شدن سنتهای قرون اولیه اسلامی با دینه و کاری به خدا و پیامبرش نداره ولی کی می تونه اینها رو از هم جدا کنه. افسوس. خلاصه ما رفتیم توی کوچه اولی بعد پیچیدیم توی راه تنگ سمت چپ که اخرش اینقدر تنگ شده بود که رسما کالسکه گیر کرد و با بدبختی درش آوردم و یک کم جلوتر پارکش کردم کنار دو سه تا کالسکه دیگه . بعد رفتیم توی یک سری پیچ و خم دیگه تا رسیدیم به دم یه دخمه که تا همون دم هم پر بود. این دخمه حدود یک و نیم در چهار متر رو به خانمها اختصاص داده بودند توی مسجدی که گفتم اینقدر ورودی داشت که آقایون پیاده رو رو هم گرفته بودند. یه خانمی گفت بری تو جا هست، من سعی کردم برم تو که خوب باید برای رفتن تو از جلوی نمازگزاران رد میشدم و سنی ها هم اینطوری نمازشون اتصالش قطع میشه و خلاصه با فریاد نفر اولی که باید از جلوش رد می شدم برگشتم دم در و بالاخره بین همون دم دری ها یه جوری چپیدیم رو زمین تا خطبه آقا تموم شد و باز زورچپونی یه جا اون دو رکعت نماز رو به جماعت خوندم حالا چقدر مطابق اصول تو صف بودم بماند. حالا مونده بودم الان تموم شد، چه کنم؟ نه که خیلی نماز جمعه برو هستم نگاه کردم ببینم بقیه چه می کنند دیدم همه یه نمازی می خونند قبل رفتن. اون نماز که نمی دونم چی بود من نماز عصرم رو خوندم که خیلی ضایع نباشم و راه افتادم به سمت خونه. یه اعلامیه هم البته زده بودند که خواهران سعی کنید برای نماز جمعه ساعت دو و نیم بیایید، برای نماز اول چون جا کمه فلانجا رو هم دادیم به آقایون. حالا نمی دونم یعنی بعدش اونجا رو برای خانمها باز می کنند یا چی. ولی با سیستمی که من دیدم بعید به نظر می اومد مثلا نیم ساعت دیگه یه سالن فراخ و وسیع اختصاص داده بشه به خانمها.به هر حال الله اعلم. بعد از ما هم چند نفری اومدند و یکی از دم در براشون سجاده پرت می کرد بیرون که همونجا بایستند.

تا اینجا هنوز فکر می کردم که شاید باز هم بیام و شاید سانس بعد رو امتحان کنم و اینا. ولی توی راه برگشت یاد شدیدا عمیقی از مراسم کریسمس کردم که رفتیم یک کلیسای نزدیک خونه، با ادب و احترام رفتیم نشستیم. به خاطر جنیستمون لازم نبود دسته بندی بشیم. از اون بدتر بعد از دسته بندی به یک جنسیت فضای مناسب و به اون یکی هرچی که موند! اختصاص داده نشده بود. و راستش دنیا برای آدمی که بچه داره خیلی فرق داره با آدمی که نداره!

دیدم حاضر نیستم مریم فضای مذهبی رو اینجوری ببینه. فضای جنسیت زده پر از تبعیض، فضایی که خانمها برید ناپدید شید چون بودنتون و دیده شدنتون با معنویت سازگار نیست! بهتر برام روشن شد چرا دوست ندارم مریم رو ببرم مجمع اسلامی. چون اولا باید از امیر جدا بشیم ،بعد باید بریم توی همون فضای دخمه مانندی که توی قریب به اتفاق مساجد و امثال اون یه قرینه برابر اصل داره، و با تصویر تلویزیون سخنران رو ببینیم و غرغرهای خانمهای مراقب رو تحمل کنیم که هیس هیس و کل کلشون با بچه های بی گناه مشغول بازی آدم رو از اقدامش در پا گذاشتن به اونجا پشیمون می کنه. و دقیقا به همین دلیل خیلی از برنامه های مرکز اسلامی راضی ام وگرنه خودم تا همین یه ماه پیش اصلا به اونجا پا نذاشته بودم. ولی جایی که اینقدر شعور داره که خانما و آقایون رو لااقل در دو سمت یک سالن بشونه، مامور بچه ساکت کن نصب نکنه! و وقتی واردش میشی جنیستت گومب گومب نخوره توی سرت رو ترجیح میدم برای رفتن با بچه ای که داره تازه دنیا رو می شناسه، هرچند هزار و یک دلیل داشته باشم که به خاطرشون رفتن به اونجا رو درست ندونم. ترجیح میدم مریم جایی بره برای عبادت که بدون عبور از هزارتو بتونه بره پیش باباش یا بیاد پیش من، جایی که همونقدر که پسربچه ها مراسم رو می بینند اون هم بتونه ببینه، جایی که خلاصه براش جا نندازه که تو چون دختری از چیزی محروم شدی یا از چیزی کمتر نصیب تو میشه. البته اینها همه اش برای اینه که مسلمانی رو هنوز دوست دارم و ترجیح میدم مریم در این فضا بزرگ بشه و بره توی این جمعها و بعد که این براش جا افتاد بره و بقیه اش رو ببینه. وگرنه برای عبادت خدا هزار جا هست. یکی اش همین کلیسایی که گفتم ولی هزاران مثال داره که هیچ کدوم هم برای ورود و عبادت درش نیازی به تحقیر شدن نیست. شاید البته وقت یک نماز خلوت برم به این مسجد و مقایسه کنم ولی اگر باز بنا به از در پشت کوچه رفتن باشه، قطعا دیگه اون طرفها پیدام نخواهد شد!

پست هفتم

امان از این دنیای مردسالارانه. بعد از این همه سال و این همه بحث و این همه مبارزه و این همه گفتگو، واقعا برای خیلی ها فمینیسم و مردسالاری واژه هایی هستند که دیگه از مد افتاده و روزگارشون گذشته ولی واقعا خیلی خیلی این طور نیست. چنان که از اون پست یک روز زندگی معلومه من توی روز خیلی برنامه کودک می بینم. امروز داشتم سعی می کردم از دید مریم (با این فرض که یک کم بزرگتر باشه و واقعا دنبال کنه برنامه ها رو) نگاه کنم ببینم چی خیلی جذبم می کنه. بعد دیدم در حدی که من دیدم که خیلی هم حد زیادی نیست، هیچ قهرمان دختری توی برنامه های کارتونی شبکه CBeebies وجود نداره (این شبکه بی بی سی مخصوص خردسالانه، یه دونه CBBC هم هست برای کودکان و نوجوانان). البته من همه برنامه های این شبکه رو ندیدم، اون یکی شبکه و بقیه شبکه های کودک رو هم همینطور. ولی تو همین شبکه مایک د نایت!، تری فو تام، و جیسون سه تا نقش اصلی پسر هستند هر کدوم توی یک مجموعه، ولی قهرمان دختری من ندیدم. البته کارتونی هست که شخصیت اصلی دختر باشه مثلا سارا اند داک! یا روزی، ولی اون شخصیت اصلا از اون مدل قهرمانی که یه چیزی رو متحول می کنه یا یه مشکلی رو حل می کنه نیست.این مسئله خیلی برام عجیب بود اونقدر که هنوز هم فکر می کنم باید چیزی باشه من ندیدمش.

تو بچگی ما تلویزیون ایران پر بود از این دخترهایی که به نوعی قهرمان بودند و مشکل گشا! مثلا ممول، پرین، جولی توی دوقلوها، حنا ، حتی لوسیمی به نوعی، آنت، و …. که من واقعا دوستشون داشتم. تنها مورد اینقدر پسرونه ای که یادم میاد فوتبالیستهاست. خیلی عجیبه برام که دو دهه بعد از اون زمان تو کشوری که قراره در این زمینه ها جلوتر از ایران باشه یه دختربچه بخواد با دیدن همچین برنامه هایی (و بدون هیچ گزینه مشابه دخترونه ای) بزرگ بشه. البته احتمالا سعی می کنم کمتر تری فو تام و مایک د نایت ببینه ولی واقعا خجالت داره این وضعیت. به نظرم فقط مامان دختر بچه ها نیستند که باید نگران این وضع باشند،  من اتفاقا اگر من پسر داشتم در این مورد بیشتر نگران بودم. به نظرم یاد دادن نوع درست رابطه زن و مرد، به یک پسر توی این شرایط خیلی سختتره تا به یک دختر ( کلا در مورد هر مسئله ای، مظلوم رو راحتتر میشه آگاه کرد به وضعیت غلط تا ظالم!)، و البته من بعضی وقتها زیادی کمال پرست میشم، خودم می دونم!

پست ششم

خوب الان حس تموم  شدن حرف دارم و معمولا وقتی حسم اینجوریه پستم اینقدر طولانی میشه که نگو!

توی اون پست یک روز زندگی یک کادو گرفته بود مریم تو خونه دوستم، یادتونه؟ خوب البته اون هدیه رو مریم گرفته بود چون دوستم ازش دو تا داشت، و من هم رفتم و با اصرار بالاخره یه بخشی از پولش رو بهش دادم. بعد ولی تو خونه که بازش کردم زیاد ازش خوشم نیومد. مریم هم دو سه بار از روش خورد زمین. کلا خیلی زپرتی بود. اونها برای تولد دخترشون که یه هفته از مریم بزرگتره کادو گرفته بودند یعنی حدودیه ماه و نیم دو ماه پیش. انگلیس یه فروشگاهی داره به اسم Argos که قریب به اتفاق اسباب بازی ها و لوازم خونه و حتی کامپیوتر و لپ تاپ خلاصه خیلی چیزها رو ملت از اون جا می خرند. تو بیشتر محلات هم مغازه داره. یه سیستم کدگذاری خاص هم داره. من از برچسب روی جعبه این کادو فهمیدم از اونجا خریداری شده بوده و بر اساس تجربه قبلی که دیگه حال نوشتنش رو ندارم می دونستم بدون دردسر برام عوضش می کنند “با این که باز شده و استفاده شده”! کاش این پست من رو به عنوان متن آموزشی برای همه فروشنده ها و بازرگانهای ایرانی اجباری می کردند.

خلاصه این ماشین یا هرچی که اسمش هست رو برداشتم رفتم اونجا و گفتم من می خوام این رو عوض کنم رسید هم ندارم ولی سپتامبر خریدمش. بدون چک و چونه گفت باشه بعد پرسید استفاده شده؟ (قرار اینه که نو رو بشه تا هروقتی پس داد) گفتم آره ولی ایمن نیست دخترم باهاش تا حالا سه بار خورده زمین. اون هم تو سیستم زد که وسیله معیوب بوده،  قیمت سپتامبرش رو هم چک کرد، که ارزونتر از قیمت الانش بود، خوب شد دوستم تعارف کرد همه پولی که می خواستم بهش بدم رو نگرفت :))! بعد گفت می تونم بهت ووچر بدم که بعد همین قدر خرید کنی. که من گفتم نه و چیزی که توی ذهنم بود رو به جاش برداشتم که یه اسب تکون تکون بخوره (اسم اسباب بازی ترجمه کردن هم مصیبتیه ها Rocking horse) و تا الان که به مذاق مریم و مامانش خوش اومده.

یه چیز دیگه هم که بهمون چسبید این بود که این اسب با این که خیلی گنده است سرش توی سبد کالسکه مریم جا شد و بقیه اش توی هوا ثابت موند! و راحت تونستم بیارمش خونه. اگر جا نمیشد پدرم در می اومد که هم اون رو بیارم هم کالسکه رو هل بدم تا خونه. سبد کالسکه توی زندگی خیلی مهمه، دست کمش نگیرید!

آهان دیروز هم آلیس دوست اتریشی ام خونه مون بود و خیلی خیلی بهم خوش گذشت باهاش. مریم هم باهاش خیلی دوست شده بود.

من جدی جدی دیگه حرف نمی زنم که برم به بقیه کارهام برسم. وگرنه باید بگم که امروز ایده طلایی ای به ذهنم رسید و خدا کنه بتونم یه پروپوزال خوب راجع بهش بنویسم و کلی هیجان زده ام چون می خوام پایان نامه ام رو هم ادیت کنم و برای انتشار بفرستمش به یه مجله و ….

پست سوم

۱-امروز نمی دونم چرا یهویی توی دلم حس شرکت در لاتاری جوشید. واقعا بی هیچ دلیلیها، فقط برای تنوع. بعد رفتم تو سایتش دیدم دیشب بسته شده خخخخخخخخخخخخخخ!

۲- امروز یه پندی دادم که واقعا خودم ازش خوشم اومد! گفتم بنویسمش. مادران عزیز آینده، بچه ها از بعد از شش ماهگی تا دو-سه سالگی خیلی بیشتر از زمان بارداری و شش ماه اول به شما نیاز دارند. باور کنید راست میگم. اگر می تونید همه این حدود سه سال خونه باشید که چه بهتر، اگر هم شاغلید و گزینه ای جز مرخصی زایمان ندارید که هیچ. اما اگر این دو حالت براتون صدق نمی کنه سعی کنید طوری برنامه ریزی کنید که از موقعی که هوش بچه از حد جلبک کمی بیشتر میشه ، بیشتر براش وقت داشته باشید. نه توی دورانی که واقعا ته ته هرم مازلو برای بچه کفایت می کنه و هنوز بدن بچه در حال تکمیل دوران جنینیه و به خصوص مغز و حواس تازه دارند راه می افتند(دوران بارداری و شش ماه اول). اصلا قصد ندارم بگم این زمان مهم نیست و روی روح و روان بچه اثر نداره و …، ولی بحث اولویت بندیه. من که الان مریم رو با نوزادی اش مقایسه می کنم می بینم بچه تا شش ماه اگر خوب بخوره و خوب بخوابه یعنی واقعا مراقبت فیزیکی اش خوب باشه واقعا چیزی کم نداره. اما دورانی که داره با اجتماع و دنیا آشنا میشه و به طور جدی ازحدود شش – نه ماهگی شروع میشه نیازهای بچه خیلی خیلی فراتر از خوردن و خوابیدن هست و توی برآورده کردن این نیازهاست که پدر و مادر با بقیه خیلی فرق می کنند. به نظر من توی این دوران و مدت بعدش خیلی حضور مادر مهمتره تا شش ماه اول. (اعداد و ارقام صرفا بر اساس تجربه شخصی من و مریم نوشته شدند.). اون دوسال رو هم تخمینی نوشتم باید بریم ببینیم واقعا چی پیش میاد!

۳-امروز به اندازه یه دنیا ایده پست به ذهنم رسید که هیچ کدوم رو هم یادداشت نکردم!

۸ آبان ۱۳۹۲-۳۰ اکتبر ۲۰۱۳

چند روزیه که با یک وبلاگ جالب آشنا شدم که خیلی از خوندنش لذت بردم. به شماها هم توصیه می کنم بخونیدش. کلی حرف میشه در موردش زد که فعلا وقتش رو ندارم! یک کار خیلی جالب کرده بود که خوشم اومد و تصمیم گرفتم من هم اون کار رو بکنم. اون هم ثبت کامل یک روز در هر سال بود با عکس. یعنی از صبح که بیدار شده بود تا آخر شب همه کارهایی که کرده بود رو ثبت کرده بود. در ادامه مطلب امروز ما رو می بینید! البته تا این لحظه، خوب من هنوز نخوابیدم :) یادتون باشه حجم ادامه مطلب زیاده!

ادامه خواندن Continue reading

کتاب شاپی

a beg

اوایلی که اومده بودیم اینجا توی محله قبلی یک کتاب خوندم به اسم

A Beginner’s Guide To Acting English

یادم نیست قبلا اینجا در موردش نوشتم یا نه. نوشته شاپرک یا شاپی خرسندی، دختر هادی خرسندیه.

چیزیش که برای من خیلی جالب بود و کابوسش رهام نمی‌کنه لحظه‌هاییه که اولین بار میره مهد کودک، در حالی که زبان بلد نیست، با بقیه بچه‌ها فرق داره، و تمام تلاشی که توی سالهای تحصیلش می‌کنه تا مثل بقیه باشه، انگلیسی. مثل اونا غذا ببره، مثل اونا آب میوه بخوره و غیره و غیره…

خیلی برام مهمه که این اتفاق برای مریم نیفته. به نظرم خیلی ایران و انگلیس هم نداره. تو ایران هم بچه که میره مهد همه چیزش مثل بقیه هم کلاسیها نیست..توی ایران هم از همون جا این تلاش برای اینکه خودم نباشم و اونی باشم که بقیه هستند تا از من خوششون بیاد شروع میشه. یه مقداری در مورد آموزش در خونه یا home schooling مطالعه کردم. به نظرم این برای سلامتی روان آدم خیلی گزینه بهتریه تا آموزش عمومی به نحو مدرنش که به عنوان یک انسان شناس ( دو نقطه دی!) می‌دونیم چقدر مشکلات داره که با یه پست و دو پست و صد تا پست هم نمیشه بهشون پرداخت. به طور لیست وار می‌تونم بگم کلا این وضعیت که یه عالمه بچه همسن رو بچپونیم کنار هم وضعیت طبیعی‌ای از نظر تکاملی ، بیولوژیک و تاریخی برای انسانها نیست.

×× این پست در راستای نوشتن از کتابهایی که خوندم می‌باشد. سعی می‌:کنم در مورد بقیه‌شون هم بنویسم.

پست از تبلت

امتحان میکنیم ببینیم پست گذاشتن با اپلیکیشن چطوریه.
مریم یکی دو هفته هست که از روی شکم میتونه غلت بزنه برگرده به پشت. البته قراردادی این کار مال چهارماهه ولی این شیطونک کلا زورش زیاد بود از قدیم! واسه همین زود از پسش براومد. امروز تونست از حالت به پهلو بیاد روی شکم. فقط بتونه ازخوابیده به پشت به پهلو بیاد غلت زدنش تکمیل میشه و از موجودی ساکن به متحرک تبدیل میشه.
یواش یواش داره به دستهاش هم مسلط میشه. واقعا الان میفهمم اینکه میگن آدم تو دوسه سال اول زندگی خیلی چیز یاد میگیره یعنی چی. آخه با دست چیزی برداشتن رو هم باید یاد گرفت واقعا؟ چی می کشند این بچه ها
تو فکرم خلاصه درسهام رو به فارسی بنویسم. اگه عملی شد اینجا هم می گذارم، شاید به درد آیندگان بخوره.

image

این هم عکس پس کله مریم در همین لحظه!