مریم به مهد می‌رود..

در واقع میشه کلی از سفر عجیب آلمان نوشت، ولی حسش نیست. بنابراین میریم سراغ مهدکودک رفتن مریم که از فردا شروع میشه. البته یکی دو هفته‌ای فکر کنم من هم مهمون مهد هستم تا عادت کنه!

امروز جلسه اولیایی بود که بچه شون تازه داره وارد مهد یا این مهد میشه. از هفت هشت نفری که اومده بودند سه تاشون قبلا هم اینجا بچه داشتند و بچه چهارمشون رو (یکی شون بچه سومش رو، اما چهارمی هم بغلش بود) آورده بودند. باید می‌دیدیدشون، قشنگ، جوون، خوش تیپ!! چه جوری ممکنه آخه؟ از همه عجیب‌تر: خوشحال!!! من رو یک روز با چهار تا بچه یک جا بگذارید یک ماه تمدد اعصاب لازم دارم.

وقتی این آدمها رو می‌بینم خیلی احساسات در هم و عجیبی پیدا می‌کنم. از طرفی دلم می‌خواد خانواده به اون بزرگی و اون همه بچه خوشحال و …داشته باشم، از یک طرف خودم رو می‌شناسم و می‌دونم تصور اون همه بچه با هم کافیه که استرس بگیرم و چنین چیزی نمی‌خوام. نمی‌فهمم به چی حسودی‌ام میشه؟ فکر کنم به اون آرامش و رضایتی که دارند و برام عجیب و غیر قابل تصور میاد.

یک زوج ایرانی هم بودند. بچه‌شون رو از مهدکودک مونتسوری نزدیک خونه برداشته بودند آورده بودند اینجا. من خیلی از اون مهد خوشم اومده بود ولی هزینه‌اش برامون زیاد بود. با شدت نارضایتی که این خانواده داشتند خیالم راحت شد.  :))

فردا مریم هم میاد، همه با والدین هستند. از پنج شنبه باز با هم می‌ریم، روز اول یک ساعت و بعد هی زمان زیاد میشه تا به سه ساعت برسه و بعدش من کم کم حذف میشم. قشنگی‌اش در اینه که تا خودش تنها نمونه شهریه نمی‌گیرند.

لباس فرم هم داره که باید بخریم، و کیف که فردا بهمون میدن. روز اول هفته همه بچه‌ها باید میوه بیارند، زیاد نه فقط برای خودشون. این میوه‌ها رو در طول هفته براشون خرد می‌کنند و به عنوان میان وعده همه با هم می‌خورند. بیسکوییت و هیچ تنقلات غیر میوه/سبزی مجاز نیست!

ساعتش از ۸:۴۵ تا ۱۱:۴۵ دقیقه است که یعنی باید زود پاشیم تا مریم روحیه‌اش خوب باشه وقت خروج.

فکر می‌کنم تجربه‌های جالبی پیش رو داشته باشیم. ببینیم چی پیش میاد!

فقه دنیوی و اخروی

چند وقت پیش یک جایی (بیییپ!) در یک جمعی، توسط یک استادی (بییییپ!) به موضوعی اشاره شد که برام جالب بود و فکر کردم اینجا هم بنویسمش. بحث انواع و اقسام کلک‌هایی (کلک رو با حداقل بار منفی ممکن در نظر بگیرید!) بود که میشه زد تا احکام فقهی رو دور زد. مثلا سوار ماشین شدن و تا کیلومتر لازم رفتن قبل از اذان ظهر که روزه نگیریم، اهدا کردن همه اموال به شریک زندگی که خمس ندهیم و چیز‌هایی از این دست که هیچ کدام به هیچ عنوان خلاف شرع و خلاف اخلاق هم نیستند. حکمش واقعا همینه و فردی که داره این کار رو می‌کنه مرتکب خلافی از نظر شریعت نشده. اما یه جایی‌اش می‌لنگه و همه هم حس می‌کنیم که می‌لنگه! چرا؟

ایشون اشاره کردند که غزالی به چنین موضوعی با عنوان فقه دنیوی اشاره کرده. من یک مقدار اندکی در موردش خوندم. از قرار معلوم غزالی در کتاب احیا علوم الدین فقه رو علمی منحصرا دنیوی و مختص حل امور دنیا و در نتیجه بی ربط به آخرت دونسته. فقه دنیوی همینیه که میشه توش خیلی از احکام رو پیچوند و البته خیلی از جاها هم تر و تمیز توسط احکام پیچونده شد! می‌تونیم فقه رو همین ببینیم و خیلی هم طیب و طاهر و پاک و حلال و مطابق رساله عمل کنیم و البته وقتی روزه گرفتن برامون سخت بود بریم مسافرت تا حد ممکن اموالمون رو از خمس نجات بدیم و  ….. قطعا هر وقت بریم دفتر مراجع کیف می‌کنند از دیدن چنین آدم متشرع و دین‌داری. ولی این به آخرتمون هم کمکی خواهد کرد؟ خداوکیلی؟

اما می‌تونیم به فقه به دید یک دانش اخروی نگاه کنیم. اگر نگاهمون این باشه اونوقت دیگه اهدا کردن اموال به کس دیگه برامون قابل قبول نخواهد بود، چون این کار قرار بوده وابستگی ما رو به مال دنیا کم کنه، و با این کلک‌ها کمکی به ما نخواهد کرد.  اگر فقه رو دانشی برای آخرت ببینیم روزه رو اجباری که وقتی در توانمون نیست باید مطابق قانون فاصله مشخصی رو طی کنیم تا ازش نجات پیدا کنیم نمی‌بینیم. روزه رو راهی برای نزدیکی به خدا می‌بینیم و اگر در توانمون نیست هم نیازی به آلوده کردن هوا نیست، اونجوری به خدا نزدیکتر یا دورتر نمی‌شیم! این دید به نظر من خیلی جالب‌تر بود. گفتم اینجا بنویسمش. البته تفسیر این نگاه و اینکه با دونستنش رویکردمون چه تفاوتی خواهد کرد یک مساله شخصیه و فکر کنم به عدد آدم‌ها فرق کنه.

Still Alice و شب قدر

امروز من بعد از مدت‌ها یک کتاب رو تموم کردم. نمی‌دونم چند سال از آخرین باری که یک کتاب رو تا ته در سه لقمه! خوندم می‌گذره، خیلی سال قطعا. امیدوارم کم کم دوباره به روز های غرق شدن در کتاب برگردم. با بزرگتر شدن مریم و نداشتن عوامل استرس‌زای بیرونی بی سود (درس و کار و سایر موارد بی‌خود و بی‌جهت!) جای امیدواری هست.

بعد از دیدن فیلم Still Alice خیلی توش غرق شدم. زندگی دانشمند‌ها و محقق ها برای من خیلی جالبه، هرچقدر از اینکه خودم توی همچین موقعیتی باشم بیزارم. از دور دیدنش رو دوست دارم. در همین راستا خوندن کتاب‌های تکست برام خیلی جالبتر از مقالاته مثلا. دونستن هر چه بیشتر در مورد یک شاخه علمی به صورت یک کل، نه ریز شدن توی جزییاتش. کتابی که در مورد یک استاد هاروارد نوشته شده باشه و توسط یک نفر که دکترای نوروساینش داشته نوشته شده و می‌دونی توش در مورد دانشگاه و علم و تحقیق چرندیات تخیلی نخواهی خوند! بهترینه برای کسی مثل من که از قضا اندکی در مورد آلزایمر هم خوندم و می‌شناسمش.

خلاصه برای همین خیلی علاقه‌مند شدم برم کتابش رو هم بخونم و خیلی خوشحالم که این کار رو کردم. فیلمش خیلی خوبه، ولی مثل قریب به اتفاق موارد کتابش خیلیییی بهتر و عمیق‌تر از فیلم بود به نظر من و خیلی تفکربرانگیز.

الان هم که شب قدره و چی بهتر از تفکر. خیلی جای فکر داره که اگر توی این موقعیت باشیم حسرت چی رو خواهیم خورد، و کتاب اونقدر خوب نوشته شده که بتونی خودت رو در اون موقعیت تصور کنی. من که از ظن خودم البته یارش شدم، هرکسی هم باید همین کار رو کنه. ولی توی کل کتاب حسرت آلیس درگیر با آلزایمر برای گذروندن زمان بیشتر با همسرش، و فرار کردن همسری که همچین خطری تهدیدش نمی‌کنه از این اتفاق و دویدن هرچه بیشتر برای موفقیت‌های کاری بیشتر موج می‌زنه. آلیس حسرت کارهایی رو می‌خوره که می‌گذاریم برای بعد. یک پروفسور موفق هاروارد اونقدر علم برای تولید کردن و مقاله برای نوشتن و دانشجو برای راهنمایی کردن و …داشته که فکر کنه الان وقت خوندن موبی دیک نیست، بعد می‌خونمش. افسوس که اون بعد براش پیش نیومد.—> اینجا یک بخشه از نتیجه گیری برای کسی مثل من که علم براش هیجانی نداره. من این کارهایی که دوست دارم رو برای آینده نخواهم گذاشت. و دیدم در مدتی که درس می‌خوندم که با استرس ددلاین و استاد و مقاله و جواب آزمایش و حماقت سلول‌ها و …توانی برای این کارها نمی‌مونه. من نیستم!

از اون دردناکتر برخورد دنیای آکادمیک،همکاران و دانشجویان و …با کسی مثل آلیس هست وقتی که دیگه نمی‌تونه توی سیستم بمونه. و تقصیر اونها هم نیست. کار، اشتغال، محیط کاری، Career رو اگر یک کل در نظر بگیریم، این کل دلش برای کسی نمی‌سوزه. با کسی همدردی نمی‌کنه. تا وقتی توی سیستم هستی احترام و ارزش و پول و …همه هستند. اما وقتی تموم شد در یک لحظه مثل لباس و کفش‌های سیندرلا همه شون می‌پرند! اما عشق ورزیدن به آدم‌ها، دوست داشتن اطرافیان به خصوص اونهایی که از همه به ما نزدیک‌تر هستند و گذراندن زمان و وقت و انرژی و پول با اونها و برای اونها اگرچه اونقدر احترام و پرستیژ و پول برای آدم نمیاره، ساعت دوازده نیمه شب یا در لحظه بیمار شدن هم ناپدید نمیشه. در واقع این سرمایه و هرچیزی که در این مسیر صرف کرده باشیم تنها چیزیه که می‌مونه، فارغ از اینکه چه بلایی سرمون بیاد ——>این بخش دوم نتیجه گیری من بود از این کتاب. من صبر نمی کنم تا در موقعیت آلیس قرار بگیرم و حسرت عمری رو بخورم که در کنفرانس‌ها و تالار‌های درس با کسانی گذشت که به موقعیت الان من می‌خندند و تمام سعی‌شون رو خواهند کرد از من فاصله بگیرند یا با من چشم تو چشم نشند. باز هم این نتیجه شخصی منه، برای فردی که به ذات تحقیق و دانشگاه و …علاقه منده طبیعتا درست نیست و اون اتفاقا در پایان نباید پشیمون باشه. حتی خود آلیس هم با تیپ شخصیتی‌ای که داشت از این بخش حسرت نمی‌خورد به نظرم و از این بخش زندگی‌اش راضی بود. ولی برای یکی مثل من این محیط و روابطش و پایانش اصلا قابل تحمل نیست.

یک بخش دیگه هم در تفکرات امشبم بود. یک دلیل دیگه برای انتخاب شغل/درس و این نوع مشغولیت‌های رایج که نیازمند تعهد عمر/زمان ما هستند وجود داره و اون هم تامین مالی و تامین آینده است. خوشبختانه این یکی دلیل هم برای من صدق نمی‌کنه. اولا هرچقدر که خرافاتی به نظر بیاد من تا الان به وضوح دیدم که روزی من همیشه آماده هست و به سرعت به دست من می‌رسه، فارغ از اینکه من چه کردم یا نکردم. واقعا ایمان دارم که خدا حواسش به حساب بانکی من هست و هیچوقت از بی‌پولی نترسیدم و اون هم هیچوقت سراغم نیومده (کاش به چیزهای دیگه هم همینقدر ایمان داشتم، مثلا اینکه خدا همیشه من رو می‌بینه!). آخرین مثالش چند ماه پیش بود که با یک خرید توی ایبی، درآمدی معادل مقدار  پولی که ال اس ای دو سال قبل به عنوان کمک هزینه شخصی به من داده بود به دست آوردم بدون اینکه کاری براش کرده باشم و خوب هنوز هم تموم نشده! جدا از این پول تو جیبی‌ها که می‌رسه هم زندگی من همیشه تامین بوده و در حدی که آدم می‌تونه پیش بینی کنه من هیچوقت نیازمند درآمد کاری نخواهم بود. در حدی که قابل پیش بینی نیست هم که فرقی نمی‌کنه، توی هر موقعیت و وضعی باشی ممکنه زندگی‌ات زیر و رو بشه و کاری از قبل براش نمیشه کرد.

و در نهایت بخش چهارم فکر‌هام این بود که وقتی من نه علاقه، نه دلیل قانع کننده، و نه نیاز مالی به ادامه تحصیل یا کار دارم، اولا بهتره اون عرصه رو خالی بگذارم برای افرادی که یکی از اون سه انگیزه رو دارند، و دوما بهتره کار‌هایی رو بکنم که آدم‌های توی اون موقعیت‌ها نمی‌تونند بکنند. بعضی‌هاش رو الان هم دارم انجام میدم و بعضی‌هاش هم امیدوارم در آینده بهش برسم.

این بود انشای ما در شب قدر در مورد اینکه من با زندگی‌ام فعلا قصد دارم چه بکنم!

 

 

 

 

کشورهای داخل و خارج و مشکلات جهان شمول

خرداد هم همراه همه پست‌های غیر قابل انتشارش رفت. فقط میشه گفت: آه!

به مناسبت ماه رمضون (فکر کنم!) بی بی سی با کمک کمدین های مسلمان بریتانیایی چند تا برنامه طنز کوتاه ساخته که بدک نیستند. من بامزه ترینشون و یکی دیگه شون که برداشته ایده من رو دزدیده! اپلود کردم توی آپارات (بامزه‌ترین، اون یکی)

بامزه ترین رو که ببینید و بخندید. اون یکی هم خنده دار هست البته.

اون رو به خصوص از اون جهت هم ببینید که استعمار پیر چطوری فهمید این وبلاگ با کمتر از تعداد انگشتان دست خواننده چی نوشته و سریع ورداشت فیلمش کرد :))

ولی از اونجا که احتمال اینکه واقعا سازندگان از پست من ایده گرفته باشند تحقیقا صفره! معلوم میشه این ور دنیا و اون ور دنیا و مسلمون و غیر مسلمون و اینها نداره، این قضیه به دنبال خود روسری بودن نه آدم زیر روسری، جهان شموله.

حجابش کامل باشه، البته چادری نه ها!

به تعداد موهای سر من یا کمی کمتر پسر مجرد وجود داره که قصد ازدواج دارند و جز لیست‌ بلند‌بالای معیار‌هاشون اینه که همسر آینده باحجاب باشه، البته نه خیلی‌‌ها! لازم نیست که چادری باشه، ولی حجابش کامل باشه! (دقیقا با همین عبارات، همه شون دقیقا نظرشون گویا همینه!). نکته ضروری لازم به ذکر اینه که من در مورد این موارد فقط شنیدم و هیچ‌کدومشون مستقیما با من در ارتباط نبودند!

خوب تا اینجاش عیبی نداره، به هر حال آدم یه سری انتظارات از همسر آینده اش داره، اون لیست بلند بالا هم یک قلمش اینه دیگه.

اشکالش از کجا شروع میشه؟ اینکه یک تست مشابه تست حال بگذارید جلوی اون فرد. به هر حال کسی که صد در صد مطابق اون لیست باشه که پیدا نمیشه، چون ما توی دیزنی لند زندگی نمی‌کنیم. حالا گزینه‌ای معرفی کنید که بیشتر بخش‌هاش مطابق اون لیست باشه، به جز یک یا دو قلم. اون آقای مجرد موردنظر هم خوب می‌دونه که اینجا دیزنی‌لند نیست، قبول می‌کنه که بیشتر بررسی کنه تا ببینند قسمت میشه یا نه. امااااا گزینه‌ای معرفی بشه که احیانا حجابش -کامل ولی چادری نباشه- نباشه، به یک خطای غیر قابل اصلاح می‌خوره برنامه‌شون و نمی‌تونند ادامه بدند.

اینجا یک بار دیگه ابراز خوشحالی می‌کنم که چنین فردی تا حالا از من کمک برای ازدواج نخواسته،این پست از یک گفتگوی تلفنی با یک خانم دیگه در مورد این موضوع ریشه گرفته. ولی گفتم این رهنمود‌ رو برای اون دسته آقایون بنویسم که هم برای خودشون بهتره هم برای همه خانم‌ها!

شمایی که به جای اینکه برات مهم باشه در مغز آدمی که قراره باهاش زندگی کنی چی می‌گذره، برات اینکه چی روی کله‌شه مهمه، برو یک کله مانکن و مقادیری روسری بخر سرت گرم بشه، اگر نیاز‌های بیشتری‌ هم داری مانکن کامل هم هست. مغزشون هم در حد نیازهای شما طراحی شده. باشد که رستگار شوی و مزاحم بقیه بندگان خدا هم نشوی. اگر هم از خوندن این نوشته‌‌ها بهتون برخورده تفکرتون رو تغییر بدید و بفهمید که شریک زندگی شما هم آدمیزاده. لباسش مهم نیست، اینکه چه جور آدمیه مهمه.

به دخترخانم‌های محترم هم توصیه می‌کنم قبل از آشنایی با هر مردی، تست حجاب مشابه تست حال روش اجرا کنند. یعنی برخلاف توصیه خیلی خطرناکی که ممکنه خاله و عمه بهتون بکنند که روسری‌ات رو بکش جلو شوهر راحتتر برات پیدا میشه، اگر به گزینه‌ای جدی فکر می‌کنند حتما روسری رو در یک دوره آزمایشی بدن عقب، یا یهویی تصمیم بگیرند چادر بپوشند! یا به روش‌های کمتر هیجان انگیزی :)) ببینند گزینه مورد نظر دنبال مانکن و روسری می‌گرده یا انسان اندیشمند، همون هومو ساپینس خودمون. به هرحال حرف یک عمر زندگیه. حالا خودتون هیچی، این آدم فردا که بچه دار بشید در دخترش هم همون مانکن روسری به سر رو می‌بینه نه یک آدمیزاد. از من گفتن بود.

تا منبر بعدی، دو صد بدرود!

 

 

 

سعدیا

چون وبلاگ حال و هوای سعدی گرفته گفتم اندکی پند و اندرز که در دلم انباشته شده اینجا بنویسم برای خودم. همون‌طور که در ادامه می‌بینید واقعا به نظرم پند دادن به بقیه سودی نداره! ولی به علت حافظه ماهی‌گون شخص شخیص خودم می‌خوام چیزهایی که یاد گرفتم رو بنویسم که بعدا بهم یادآوری بشه.

-صبر و امید از با دوستان مروت، با دشمنان مدارا هم ضروری‌تره. اگر چیزی بر وفق مراد نیست صبر کن مراد میاد! و امیدوار باش به اومدنش.

-هدایت/راهنمایی/نجات/خوشبخت/عالم/باسواد کردن بقیه کار من نیست و به من هیچ ربطی نداره. خیلی اگر هنرمندم به داد خودم برسم (گفتم که نمی‌خوام بهتون پند و اندرز بدم!)

-برای هر کسی یک کاری روی این کره زمین هست که کس دیگری از پسش بر نمیاد. خیلی اشتباهه اگر این کار رو ول کنی و بری دنبال کارهایی که بقیه می‌تونند انجام بدهند، چه بسا بهتر از تو. اگر اون کار رو هنوز پیدا نکردی به بند صبر و امید مراجعه کن!

-رمز اون کار اینه که وقتی انجامش میدی کیف می‌کنی و هی به خودت میگی آفرین. البته زمان هم داره، شاید کاری که الان این شرط رو داره بعدا دیگه جوابگو نباشه. چشمهات رو باز نگه دار.

-استوانه از همه مهمتر است. این در واقع پند یک کارآفرین نمونه است که من شانس آوردم از خودش بشنوم. می‌گفت حواستون باشه نرید توی استوانه و بیرون نیایید. هر از گاهی از بیرون استوانه به خودتون و اوضاعتون نگاه کنید ببینید چطوره. به قول این خارجی‌ها از context و زمان/مکان فعلی برو بیرون، از دید ناظر آرمانی ببین داری چه غلطی می‌کنی. اگر غلط‌های خوبیه ادامه بده وگرنه از یک لگد محکم بهره برده همه‌اش رو شوت کن.

-برات مهمه پس دوباره می‌نویسم: نجات بشریت غلطی است گنده تر از دهان شما! برو برای خودت خوش باش و همین یک بشر رو دریاب، که نمی‌تونی دریابی. خواهشا بی‌خیال شو.pretty please!

از اینکه وقت خود را صرف خوندن مطالب باطل بنده نمودید متشکرم، به قول این جک‌های وایبری تحت نظرم دکتر حواسش بهم هست D:

زبان شیرین فارسی!

این‌که ما نوشته‌های قدیمی به زبان فارسی رو می‌تونیم بخونیم خیلی نعمت بزرگیه.

جالب‌ترین چیزش برای من اینه که خیلی وقت‌ها یه حس جدید یا یه نگاه تازه به دنیا یا این‌جور چیزها توی ذهن آدم میاد و بعد میری بینی شونصد قرن قبل یک آدمی دقیقا همین‌ حال تو رو حس کرده و نوشته. دنیای ما خیلی با اون زمان متفاوته اونقدر که مثل اینکه توی کرات مختلفی باشیم. بعد وقتی می‌بینی با وجود این همه تغییر از درون هنوز هم همون افکار و احساسات رو بشر داره یه حس خوبی داره!

خلاصه، من می‌خواستم پست بگذارم در باب سال ۲۰۱۵ و پیشنهاد کنم که همه امسال روابطشون رو جدی بررسی کنند، چون من خیلی تجربیات جدیدی داشتم امسال که از بابتشون خیلی خوشحالم. امیدوارم این تغییراتی که می‌خوام بدم سال ۲۰۱۵ رو خیلی بهتر از سال قبل بکنه.

منتها چیزی که توی ذهنم بود یه مقدار پیچیده بود و نوشتنش راحت نبود. به دلیل ماهیت موضوع خودسانسوری هم زیاد نصیبش می‌شد چون مدتیه که از این‌که چیزی میگم رو طرف نفهمه خسته شدم و آدمی که بفهمه هم کم پیدا میشه. بعد یهویی یه پست وبلاگی دیدم که یه چیزایی توی همون مایه‌ها نوشته بود. بهتر از اونش این بود که تیتر مطلب رو سرچ کردم واین قصیده سعدی رو دیدم و اصلا داغون شدم. دیدم دیگه نیازی به اینکه من چیزی بنویسم نیست. این شعر رو آویزه گوش خود کنید باشد که رستگار شوید (قصیده ادامه داره بیشتر، ولی چیزی که توی ذهن منه تا همینجاهاشه، با بقیه‌اش احتمالا سالهای بعد ارتباط برقرار می‌کنم. ناسلامتی طرف سعدیه خوب!!). باشد که سال ۲۰۱۶ رو با کلی خاطره شادمان شروع کنیم.

به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار

که بر و بحر فراخست و آدمی بسیار

همیشه بر سگ شهری جفا و سنگ آید

از آنکه چون سگ صیدی نمی‌رود به شکار

نه در جهان گل رویی و سبزهٔ زنخیست

درختها همه سبزند و بوستان گلزار

چو ماکیان به در خانه چند بینی جور؟

چرا سفر نکنی چون کبوتر طیار

ازین درخت چو بلبل بر آن درخت نشین

به دام دل چه فرومانده‌ای چو بوتیمار؟

زمین لگد خورد از گاو و خر به علت آن

که ساکنست نه مانند آسمان دوار

گرت هزار بدیع‌الجمال پیش آید

ببین و بگذر و خاطر به هیچ کس مسپار

مخالط همه کس باش تا بخندی خوش

نه پای‌بند یکی کز غمش بگریی زار

به خد اطلس اگر وقتی التفات کنی

به قدر کن که نه اطلس کمست در بازار

مثال اسب الاغند مردم سفری

نه چشم بسته و سرگشته همچو گاو عصار

کسی کند تن آزاده را به بند اسیر؟

کسی کند دل آسوده را به فکر فگار؟

چو طاعت آری و خدمت کنی و نشناسند

چرا خسیس کنی نفس خویش را مقدار؟

خنک کسی که به شب در کنار گیرد دوست

چنانکه شرط وصالست و بامداد کنار

وگر به بند بلای کسی گرفتاری

گناه تست که بر خود گرفته‌ای دشوار

مرا که میوهٔ شیرین به دست می‌افتد

چرا نشانم بیخی که تلخی آرد بار؟

چه لازمست یکی شادمان و من غمگین

یکی به خواب و من اندر خیال وی بیدار؟

مثال گردن آزادگان و چنبر عشق

همان مثال پیاده‌ست در کمند سوار

مرا رفیقی باید که بار برگیرد

نه صاحبی که من از وی کنم تحمل بار

اگر به شرط وفا دوستی به جای آود

وگرنه دوست مدارش تو نیز و دست بدار

کسی از غم و تیمار من نیندیشد

چرا من از غم و تیمار وی شوم بیمار؟

چو دوست جور کند بر من و جفا گوید

میان دوست چه فرقست و دشمن خونخوار؟

اگر زمین تو بوسد که خاک پای توام

مباش غره که بازیت می‌دهد عیار

گرت سلام کند، دانه می‌نهد صیاد

ورت نماز برد، کیسه می‌برد طرار

به اعتماد وفا، نقد عمر صرف مکن

که عن قریب تو بی‌زر شوی و او بیزار

به راحت نفسی، رنج پایدار مجوی

شب شراب نیرزد به بامداد خمار

ترسناک‌ترین آیه قرآن

۱- بالاخره موفق شدم این کی‌برد فارسی رو درست کنم و دوباره به نیم‌فاصله دست بیابم! دست و جیغ و هوراااا

۲- یکی از آیه‌های قرآن هست که مثل کابوس می‌مونه برای من. البته آیه عذاب و هشدار دهنده و اینها که زیاده، ولی به نظر من همه‌اش رو میشه به نوعی تفسیر کرد که بتونی فکر کنی این شامل من نمیشه و من مخاطبش نیستم. یعنی گروه یا رفتار خاصی رو داره نقد می کنه که آدم می تونه خودش رو قانع کنه من شاملش نیستم مثلا دروغ نگفتم یا دزدی نکردم یا دورو نبودم یا مشرک نیستم (که البته به نظرم بیشتر توجیهه، ولی لااقل توجیهش ممکنه!) اما این دو آیه به نظر من این راه فرار رو نداره. آیات ۱۰۳ و ۱۰۴ سوره کهف:

قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُم بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالًا ﴿١٠٣ الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا ﴿١٠٤

بگو:آيا شما را از زيانكارترين مردم آگاه گردانم؟ كسانى‌اند كه كوشش‌شان در زندگى دنيا به هدر رفته و خود مى‌پندارند كه كار خوب انجام مى‌دهند.

آدم چطوری می تونه وقتی خودش می پنداره کار خوب انجام میده، بفهمه که جز زیانکارترین مردمه و برای بهبود وضعش کاری بکنه؟ به نظر من این مشکلی نیست که فقط افراد مذهبی باهاش درگیر باشند. فرد غیر مذهبی علاقه‌مند به زندگی اخلاقی هم با این چالش روبرو هست یا کسی که براش رشد شخصیتی‌اش مهم باشه. از کجا معلوم همه اونچه که می‌کنیم برای بهبود/رشد/پیشرفت خودمون اتفاقا بدترین تصمیمها نباشه؟ من امیدوارم پاسخ روان‌شناسانه‌ای وجود داشته باشه  که مثلا بشه تحلیل کرد و نشون داد دو جور حالت در مورد انسانهایی که فکر می‌کنند دارند کار درست رو انجام می‌دهند وجود داره و میشه بین اونی که در اشتباهه و اونی که نیست تمایزی قایل بود. وگرنه کلا چه امیدی باقی می‌مونه واسه آدم؟!

اگر از خواننده‌های اینجا کسی می‌تونه توضیحی بده که من مقداری از این بابت آرامش پیدا کنم لطفا دست به کار شده و خانواده‌ای را از نگرانی برهاند!

زندگی ساده

زندگی ساده

یه مدت زیادی بود که من از شدت در حال انفجار بودن خونه در حال انفجار بودم! اونقدر که واقعا مونده بودم چیکار کنم و عملا وضعیت انفجار رو به عنوان سرنوشت مختوم پذیرفته بودیم. یکی از آخرین اهرمهای فشاری که به ذهنم رسید دعوت کردن یکی از آشنایان اینجا بود که با خودم گفتم قبل از اومدن اون هرطوری که باشه این وضع سامان پیدا می کنه (قبلا زیاد اومدن کسی باعث سامان یافتن اوضاع خونه شده بود. ولی کلا تا پیش از این و به خصوص تا پیش از شخصیت یافتن مریم تا این حد، اگر چه نابسامان می شد اوضاع، ولی هیچ وقت به این حالت نمی رسید. قدرت تخریب مریم با ده بیست تا از ما هم قابل مقایسه نیست، بیشتره!). خلاصه اون آشنا رو دعوت کردم و یک کمی هم تلاش کردم ولی روز قبل از اومدنش هرچی نگاه کردم دیدم آنچه که ما داریم به هر حال توی فضاهای موجود در این خونه مرتب شدنی نیست! و باهاش تماس گرفتم گفتم فعلا این قرارمون کنسل بشه تا بعد :))

همینجا اشاره ای داشته باشم به یک خانم خارجی که برای این وضع مخفف جالبی ساخته :  CHAOS (Can’t Have Anyone Over Syndrome ولی خوب راهکارهاش برای اوضاع ما جوابگو نبود.

کم کم خودم متوجه شده بودم البته که نیازمند یک بار بیرون ریختن همه زندگی و سپس بازگرداندنشون به سر جاشون هستیم تا بلکه این جابجایی بتونه این خرت و پرتهای بی جا رو جادار بکنه. توی همین مدتی که مامان اینها بودند هم صحبت این چیزها شد و بابا به زندگی مینی مالیستی اشاره کرد که خودم هم قبلا راجع بهش خونده بودم.

شبش یک کمی سرچ کردم و این وبلاگ رو پیدا کردم که در این زمینه خیلی نوشته داره و یک کتاب هم داره. الان دارم پست هاش رو می خونم و در همین سه روز گذشته هم از خونه چهل متری خودمون موفق شدم تا این لحظه ده تا پلاستیک بزرگ خارج کنم. دور نمی ریزیم البته. بیشترش لباس و کفش بود که میدیم به خیریه ها. مقداری هم خرت و پرت قابل استفاده به خصوص اسباب بازی بود که در اتاق طلایی ننسن گذاشتیم و برده شد. دو سه مورد مفیدتر هم رفتند به eBay تا ببینیم فروخته خواهند شد یا اونها هم به مسیر خیریه منتقل میشن!

این ها فقط لباس بوده به طور عمده و من شاید یک سوم فضاهای موجود رو از چیزهایی که دلم می اومده! خالی کردم. یعنی چیزهایی که دلم می خواسته همه شون رو نگه داشتم. تازه بعد از تموم شدن کل خونه که فکر کنم کلی دیگه هم خروجی بده بیرون، میشه دور جدیدی رو شروع کرد و توش فقط چیزهایی رو نگه داشت که بهشون نیاز داریم. تا همین حدش هم که پیش رفته اتاقمون کلی بزرگتر شده و اون حس انفجار رفته و یک کمی میشه نفس کشید. ولی هنوز خیلی مونده. اگر خیلی پیشرفت حاصل بشه همزمان با مذاکرات هسته ای من هم اخبار موفقیتهام رو منتشر می کنم D:

کلا سبکباری خیلی خوبه. همه رو دعوت می کنم به چالش انتخاب یک پلاستیک پر از آنچه که لازم ندارند و اهدا/فروش/ بازیافتش باشد که حالش رو ببرند و نفس تازه ای بکشند. تازه این مقدار خرت و پرت ما مال یک خونه چهل متریه، ببینید توی بقیه خونه ها چه خبره!

راست و حسینی درباره تجاوز

بعید می دونم کسی از خوانندگان این وبلاگ باشه که تا الان خودش یا فردی از آشنایانش توی ایران هدف زورگیری قرار نگرفته باشه. همیشه وقتی چنین خبری به گوش می رسه همه نصیحت می کنند که اگر چنین موردی پیش اومد مقاومت نکنید و درگیر نشید که خطرش بیشتره. آدم مالش بره ولی جان سالم در ببره لااقل، که به نظر توصیه منطقی ای هم میاد چون معمولا فرد زورگیر چاقویی چیزی همراهش هست که همراه آدم عادی نیست علاوه بر این که این کاره است! و تجربه داره. بنابراین درست نیست آدم ریسک کنه و باهاش درگیر بشه.

منتها یک توصیه دیگه هست که ازش غفلت میشه. تجاوز هم یه چیزیه مثل زورگیری، چند درجه بدتر. همون طور که زورگیری ممکنه برای همه اتفاق بیفته، تجاوز هم همینطوره. نه اینکه قربانی توش هیچ نقشی نداره، مگر قربانیان زورگیری بی تاثیر هستند؟ به هر حال یا جای خلوتی بودند یا شب بوده یا تنها بودند، حتما می شده با احتیاط خیلی بیشتر (مثلا هیچوقت تنها هیچ جا نرفتن!) احتمال زورگیری رو خیلی کم کرد. احتمال تجاوز رو هم ممکنه بشه کم کرد ولی هیچ کس تا وقتی توی جامعه است نمی تونه صد در صد از این خطر ایمن باشه.  منتها هیچ وقت کسی اگر این اتفاق براش بیفته برعکس زورگیری، با آب و تاب نمی شینه تعریف کنه همه جا. برای همینه که ما نمی شنویم و اون توصیه به خصوص لازم در شرایط ایران رو همه نشنیدند: اگر این اتفاق ناگوار افتاد و در چنین شرایطی گیر افتادید، مقاومت نکنید! گزینه هایی که ممکنه پیش بیاد این هاست:

1- قربانی مقاومت نمی کنه و این اتفاق تلخ می افته. اگرچه خیلی ناگوار و ناراحت کننده است ولی این اتفاق برای خیلی ها افتاده. با درمانهای پزشکی و مشاوره و روانپزشکی میشه تا حد زیادی عواقبش رو جبران کرد.

2- قربانی مقاومت می کنه. معمولا تجاوز چه نسبت به یک مرد باشه چه زن از طرف فردی که قدرت بدنی خوبی داره صورت می گیره. اگر قربانی آموزش رزمی یا توانایی بدنی ویژه ای نداشته باشه احتمال اینکه مقاومتش فقط منجر به آسیب بیشتر به خودش بشه زیادتره، مثل همون ماجرای زورگیری. خدای نکرده ممکنه این آسیبها مشکلات طولانی مدت ایجاد کنند یا بدتر از همه در درگیری قربانی جانش رو هم از دست بده.

3- قربانی مقاومت می کنه و موفق میشه در بره. ولی به هر حال از این حادثه آسیب روحی و روانی و جسمی براش باقی خواهد موند تا حدی. که باز نیاز به مراقبت پزشکی و مشاوره و روانپزشکی داره تا خوب بشه.

4- قربانی مقاومت می کنه ولی منجر به آسیب جدی یا قتل متجاوز میشه. چون عملا خیلی احتمالش کمه که بشه ثابت کرد که هیچ جور دیگه ای با آسیب کمتر، نمی تونسته از تجاوز جلوگیری کنه، مجرم هم میشه و زندان و اعدام و …هم میاد روی اون اتفاق تلخ و خودش و خانواده اش رو بیش از پیش بر باد میده.

متاسفانه در هیچ حالتی به دستگاه عدالت امیدی نیست و در این ماجرا خودمون هستیم و خودمون. چون اگر قربانی جان سالم به در ببره و متجاوز هم طوریش نشده باشه و قربانی شکایت کنه، باید ثابت کنه خودش نمی خواسته و برخوردهایی که توی سیستم میشه عملا در حد برخورد با تن فروش خواهد بود، و این وسط بسته به وضعیت تاهل اگه نتونه ثابت بکنه رابطه به زور بوده ، که چون متجاوز طوریش نشده خیلی سخته، شلاق یا حتی اعدام هم براش پیش بیاد. در این حد خنده داره سیستم یعنی.

یا متجاوز بلایی سرش اومده که اصولا جای شاکی و متهم عوض میشه و قربانی باید از خودش دفاع هم بکنه که چرا این کار رو کرده، و بعد که متهم هم شد و مجازات هم شد مثلا یه عده اعتراض هم می کنند که چرا خوب از متجاوز و خانواده اش عذرخواهی نکردید وگرنه این طوری نمی شد!

به نظر من اگر چه یک گزینه بهتر وجود داره در این شرایط (گزینه سه)، اون هم بدون تبعات نیست و آسیب می رسونه به قربانی. از اون طرف دو و چهار هر دو واقعا گزینه های ترسناکی هستند. دو از ترس متجاوز و چهار از ترس فرشته عدالت. این اتفاق ها هم برای آدمهای توی فیلمها نمی افتند. همین من و شمای خواننده یک روز ممکنه تو همچین شرایطی گیر کنیم. واسه همین به نظر من لازمه همه به همچین خطری فکر کنند و اگر خدای نکرده پیش آمد، حواسشون باشه انتخابی که می کنند ممکنه چه نتایجی در بر داشته باشه. اون قدری اش که دست قربانی نیست که هیچ، ولی این چهار گزینه فوق دست قربانی هستند تا حد زیادی.

**توضیح واضحات: این پست رو به یاد ریحانه جباری نوشتم. به نظرم داستان ریحانه به این سادگی ها تمام نخواهد شد و امیدوارم شروعی باشه برای بهبود وضعیت فعلی برخورد قضایی با این موارد. ولی تا زمانی که اوضاع همینه خودمون باید مواظب خودمون باشیم که ریحانه های دیگه ای دست جلاد نیفتند.

** خیلی چیزهای دیگه در مورد ریحانه میشه نوشت. ولی تلخ دوست ندارم بنویسم. این یکی رو هم نوشتم چون کاربردیه. به نظرم لازمه همه بدونند و بهش فکر کنند.