Still Alice و شب قدر

امروز من بعد از مدت‌ها یک کتاب رو تموم کردم. نمی‌دونم چند سال از آخرین باری که یک کتاب رو تا ته در سه لقمه! خوندم می‌گذره، خیلی سال قطعا. امیدوارم کم کم دوباره به روز های غرق شدن در کتاب برگردم. با بزرگتر شدن مریم و نداشتن عوامل استرس‌زای بیرونی بی سود (درس و کار و سایر موارد بی‌خود و بی‌جهت!) جای امیدواری هست.

بعد از دیدن فیلم Still Alice خیلی توش غرق شدم. زندگی دانشمند‌ها و محقق ها برای من خیلی جالبه، هرچقدر از اینکه خودم توی همچین موقعیتی باشم بیزارم. از دور دیدنش رو دوست دارم. در همین راستا خوندن کتاب‌های تکست برام خیلی جالبتر از مقالاته مثلا. دونستن هر چه بیشتر در مورد یک شاخه علمی به صورت یک کل، نه ریز شدن توی جزییاتش. کتابی که در مورد یک استاد هاروارد نوشته شده باشه و توسط یک نفر که دکترای نوروساینش داشته نوشته شده و می‌دونی توش در مورد دانشگاه و علم و تحقیق چرندیات تخیلی نخواهی خوند! بهترینه برای کسی مثل من که از قضا اندکی در مورد آلزایمر هم خوندم و می‌شناسمش.

خلاصه برای همین خیلی علاقه‌مند شدم برم کتابش رو هم بخونم و خیلی خوشحالم که این کار رو کردم. فیلمش خیلی خوبه، ولی مثل قریب به اتفاق موارد کتابش خیلیییی بهتر و عمیق‌تر از فیلم بود به نظر من و خیلی تفکربرانگیز.

الان هم که شب قدره و چی بهتر از تفکر. خیلی جای فکر داره که اگر توی این موقعیت باشیم حسرت چی رو خواهیم خورد، و کتاب اونقدر خوب نوشته شده که بتونی خودت رو در اون موقعیت تصور کنی. من که از ظن خودم البته یارش شدم، هرکسی هم باید همین کار رو کنه. ولی توی کل کتاب حسرت آلیس درگیر با آلزایمر برای گذروندن زمان بیشتر با همسرش، و فرار کردن همسری که همچین خطری تهدیدش نمی‌کنه از این اتفاق و دویدن هرچه بیشتر برای موفقیت‌های کاری بیشتر موج می‌زنه. آلیس حسرت کارهایی رو می‌خوره که می‌گذاریم برای بعد. یک پروفسور موفق هاروارد اونقدر علم برای تولید کردن و مقاله برای نوشتن و دانشجو برای راهنمایی کردن و …داشته که فکر کنه الان وقت خوندن موبی دیک نیست، بعد می‌خونمش. افسوس که اون بعد براش پیش نیومد.—> اینجا یک بخشه از نتیجه گیری برای کسی مثل من که علم براش هیجانی نداره. من این کارهایی که دوست دارم رو برای آینده نخواهم گذاشت. و دیدم در مدتی که درس می‌خوندم که با استرس ددلاین و استاد و مقاله و جواب آزمایش و حماقت سلول‌ها و …توانی برای این کارها نمی‌مونه. من نیستم!

از اون دردناکتر برخورد دنیای آکادمیک،همکاران و دانشجویان و …با کسی مثل آلیس هست وقتی که دیگه نمی‌تونه توی سیستم بمونه. و تقصیر اونها هم نیست. کار، اشتغال، محیط کاری، Career رو اگر یک کل در نظر بگیریم، این کل دلش برای کسی نمی‌سوزه. با کسی همدردی نمی‌کنه. تا وقتی توی سیستم هستی احترام و ارزش و پول و …همه هستند. اما وقتی تموم شد در یک لحظه مثل لباس و کفش‌های سیندرلا همه شون می‌پرند! اما عشق ورزیدن به آدم‌ها، دوست داشتن اطرافیان به خصوص اونهایی که از همه به ما نزدیک‌تر هستند و گذراندن زمان و وقت و انرژی و پول با اونها و برای اونها اگرچه اونقدر احترام و پرستیژ و پول برای آدم نمیاره، ساعت دوازده نیمه شب یا در لحظه بیمار شدن هم ناپدید نمیشه. در واقع این سرمایه و هرچیزی که در این مسیر صرف کرده باشیم تنها چیزیه که می‌مونه، فارغ از اینکه چه بلایی سرمون بیاد ——>این بخش دوم نتیجه گیری من بود از این کتاب. من صبر نمی کنم تا در موقعیت آلیس قرار بگیرم و حسرت عمری رو بخورم که در کنفرانس‌ها و تالار‌های درس با کسانی گذشت که به موقعیت الان من می‌خندند و تمام سعی‌شون رو خواهند کرد از من فاصله بگیرند یا با من چشم تو چشم نشند. باز هم این نتیجه شخصی منه، برای فردی که به ذات تحقیق و دانشگاه و …علاقه منده طبیعتا درست نیست و اون اتفاقا در پایان نباید پشیمون باشه. حتی خود آلیس هم با تیپ شخصیتی‌ای که داشت از این بخش حسرت نمی‌خورد به نظرم و از این بخش زندگی‌اش راضی بود. ولی برای یکی مثل من این محیط و روابطش و پایانش اصلا قابل تحمل نیست.

یک بخش دیگه هم در تفکرات امشبم بود. یک دلیل دیگه برای انتخاب شغل/درس و این نوع مشغولیت‌های رایج که نیازمند تعهد عمر/زمان ما هستند وجود داره و اون هم تامین مالی و تامین آینده است. خوشبختانه این یکی دلیل هم برای من صدق نمی‌کنه. اولا هرچقدر که خرافاتی به نظر بیاد من تا الان به وضوح دیدم که روزی من همیشه آماده هست و به سرعت به دست من می‌رسه، فارغ از اینکه من چه کردم یا نکردم. واقعا ایمان دارم که خدا حواسش به حساب بانکی من هست و هیچوقت از بی‌پولی نترسیدم و اون هم هیچوقت سراغم نیومده (کاش به چیزهای دیگه هم همینقدر ایمان داشتم، مثلا اینکه خدا همیشه من رو می‌بینه!). آخرین مثالش چند ماه پیش بود که با یک خرید توی ایبی، درآمدی معادل مقدار  پولی که ال اس ای دو سال قبل به عنوان کمک هزینه شخصی به من داده بود به دست آوردم بدون اینکه کاری براش کرده باشم و خوب هنوز هم تموم نشده! جدا از این پول تو جیبی‌ها که می‌رسه هم زندگی من همیشه تامین بوده و در حدی که آدم می‌تونه پیش بینی کنه من هیچوقت نیازمند درآمد کاری نخواهم بود. در حدی که قابل پیش بینی نیست هم که فرقی نمی‌کنه، توی هر موقعیت و وضعی باشی ممکنه زندگی‌ات زیر و رو بشه و کاری از قبل براش نمیشه کرد.

و در نهایت بخش چهارم فکر‌هام این بود که وقتی من نه علاقه، نه دلیل قانع کننده، و نه نیاز مالی به ادامه تحصیل یا کار دارم، اولا بهتره اون عرصه رو خالی بگذارم برای افرادی که یکی از اون سه انگیزه رو دارند، و دوما بهتره کار‌هایی رو بکنم که آدم‌های توی اون موقعیت‌ها نمی‌تونند بکنند. بعضی‌هاش رو الان هم دارم انجام میدم و بعضی‌هاش هم امیدوارم در آینده بهش برسم.

این بود انشای ما در شب قدر در مورد اینکه من با زندگی‌ام فعلا قصد دارم چه بکنم!

 

 

 

 

8 دیدگاه در “Still Alice و شب قدر

  1. سلام.
    این پست برای من خیلی خیلی ملموس و قابل درک بود
    چون خودم باهاش به شدت درگیرم
    اما هنوز تصمیمی نگرفتم و بین درس و کار و تحقیق و زندگی و هزار تا چیز دیگه هنوز دارم کش میام!
    خوش به حالتون که تکلیفتون رو با خودتون و خواسته هاتون روشن کردید.

  2. سلام مریم جان. امیدوارم زودتر بتونی پیداش کنی. برای هر کسی بسته به شرایط، سنخ روانی و …فرق می‌کنه اما به نظرم به همیشه میشه توصیه کرد که فریب خواسته‌های جامعه و اطرافیان رو به جای خواسته خودتون نخورید، به قول استاد ملکیان زندگی اصیل.

    • همین جاشه که در می مونم!
      اینقدر خواسته هام با توقعات اطرافیان و جامعه و عرف و الخ و بلخ ممزوج شده که تشخیص اینکه خودم چی میخوام و مرز بندی کردن خواسته ها و روحیاتم از توقعات دنیای اطراف گاهی امکان ناپذیر به نظرم می رسه!
      اما همچنان نا امید نمیشم و سعی می کنم کم کم این کلاف رو باز کنم و نخ آرزوها و خواستای خودم رو بیرون بکشم. آیا بتوانم؟!

  3. عارفه…یکی از درگیری های ذهنی من….علم رو تحقیق کردن رو خیلی دوست دارم ولی استرس مقاله و ددلاین و استاد آزمایش رسما داره من رو می کشه… دلم برای با خیال راحت آزمایش کردن لک زده… زندگیم و وقتم مال خودم نیست…. حس می کنم لازمه مفصل لازمه باهات در این مورد حرف بزنم….مریم رو ماچ کن….

    • اولدوز! ببین به همین زودی یک ماه گذشت، بقیه‌اش هم می‌گذره. همه دانشجوها همین استرس رو دارند، وقتی علم و تحقیق رو دوست داری می ارزه که تحملش کنی. به زودی تموم میشه و خودت میشی استاد :)

  4. خیلی وقت بود به وبلاگت سر نزده بودم الان ۱۲ شب فارغ از مشغله هایی که میدونی نشستم به نوشته ها و تفکرات دوستم فکر می کنم و میدونی چیه؟ هربار هر متنی که ازت می خونم فکر می کنم چقدر حیف که کم با هم بودیم و چه حیف تر که از همون با هم بودنا استفاده نکردم تا بیشتر استفاده کنم از نبوغت نه برای اینکه نفر اول المپیاد بودی یا با بچه تازه به دنیا اومده رفتی درس خوندی تو غیر رشته سابقت و مریت هم شدی هرچند که همه اینا هم تلاش و پشتکار می خواد که من غبطه می خورم به دارندگانش اما نبوغت رو من بیشتر تو نگاه عمیقت می دونم به زندگی … کاش ما آدما همه اینطوری نگاه می کردیم… عمیق

    • عشقی تو مامان گل:* من که نوشته‌های تو رو خوندم می‌دونم خودت نمونه‌ای و عمیق..در مورد بخش حیفش ولی کاملا باهات موافقم. هفته‌ای نیست که جای خالی‌تون اینجا حس نشه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>