پست بیست و پنجم واقعی (یه روز ننوشتم خوب)!

این رو در واقع باید دیروز می گذاشتم (روز جهانی رفع خشونت علیه زنان)، ولی ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است، اون هم در مورد موضوعی که خیلی وقتها از بس در موردش شنیدیم باورمون میشه که دیگه دوره زمونه این چیزها گذشته و جای نگرانی در مورد این چیزها نیست و به اونهایی که هی جلز ولز می کنند غر می زنیم که بسه دیگه! در حالی که اتفاقا الان دقیقا دوره زمونه همین چیزهاست و زندگی کلی انسان با همین مسائل هنوز درگیره و عمرشون به سادگی به خاطر این چیزها بر باد میره…خلاصه، حواسمون به خشونت علیه زنان باشه.

البته من این عکس رو گذاشتم به این امید که دیگه بین خوانندگان این وبلاگ کسی درگیر خشونت فیزیکی نیست، وگرنه که هنوز میلیونها زن روزانه درگیر خشونت فیزیکی هستند، این خشونتها که بماند!

خشونت علیه زنان

بعدش نوشت: این نوشته رو می خوندم ، می بینید خشونت رو میشه چقدر قشنگ و زیبا توجیه کرد و به خورد مخاطب داد؟ و بعد هم توجیه کرد که بله “به همین دلیل این همه دعوا و طلاق داریم”، که خانمها وقت لباس خریدن از شوهرشون اجازه نمی گیرند (یا اطلاع نمی دهند)! تفاوتش خیلی کمه، زنی که با چنین تکنیکهایی جلوی “دعوا” رو میگیره، درگیر خشونته. (طبیعتا میفهمم زنی که با شوهرش دوست داره در مورد خرید لباس صحبت کنه همونطور که ممکنه با مامانش یا دوستش صحبت کنه، رابطه اش مشکلی نداره، ولی تفاوت این دو حالت به نظرم مشخصه).

پست بیست و سوم در روز بیست و چهارم

آخر هفته شلوغی بود این شنبه یک شنبه.دیشب که اصلا یادم نیومد پست بذارم امشب هم واقعا دیره فقط به قصد سک سک اومدم.مهمون داشتیم، یک کم روی سی وی ام کار کردم و به ازای هر کلمه که نوشتم یه چیزی خریدم آنلاین. دیروز رفتم جشن محله واسه کریسمس امروز هم وینتر واندر لند هاید پارک که خیلی هم جالب نبود. عکس اولی مریم و گوزن هاست مال جشن محله، دومی هم مریم و این پشمک صورتی هاست توی شهر بازی!

image

image

بازی تازه!

متاسفانه امروز مریم موقع Baby Jake خواب بود و ندیدیمش.

اما یک بازی جدید یافتم که البته هنوز خودم نتونستم برم کشفش کنم ولی برای هیجانش به شما هم میگم:

بورس مجازی

این یه تالاره بر مبنای داده های واقعی بورس ولی شما با اعتبار مجازی توش کار می کنید. برای آشنایی با بورس باید چیز جالبی باشه. مسابقه و جایزه هم داره…خلاصه بشتابید که خیلی باحاله!

پست بیستم

امروز می خواستم قربون صدفه به انگلیسی رو براتون بنویسم. از یکی از همین برنامه های کودک یاد گرفتم به اسم Baby Jake. یه داداش کوچولوئه تو یه خانواده دوازده نفره! که داداش یکی قبل از اون زبونش رو می فهمه و از زبون اون ماجرا تعریف می کنه و اینا…بعد دقیقا قبل از تیتراژ این دو تا داداش رو تو بغل هم نشون میده و داداش بزرگه یه چیزایی میگه که عین قربون صدقه ماست! یه چیزی تو مایه های Boincy bouncy wobbly bubbly gurgling burbling Jake !( من از خودم در آوردم ها فقط شبیه ایناست  و خیلی هم طولانی تره به نظرم) ولی آنلاین نتونستم متنش رو پیدا کنم. اگر فردا پاش بودم و تونستم بنویسم براتون می گذارمش! این هم برای اینکه پست بیستم منتشر شده باشه فقط.

نوشته هیجدهم در روز نوزدهم

دیشب توی رختخواب یادم اومد که پست نذاشتم، بی خیالش شدم دیگه.

دیروز با مریم یه دعوای مفصل داشتیم. یعنی ظهر نخوابید، یک ساعت تو تختش بازی کرد و جیغ زد و غلت زد و هرچی که از تو تخت دستش بهش می رسید رو پرت کرد  و جابجا کرد و من هم در این فاصله یک چرت زدم، وقتی دیگه اعصابم به ته تهش رسید برش داشتم آوردمش تو هال و مدتی با هم قهر بودیم. دیگه هم نبردمش بخوابه تا حدود پنج که خودش غش کرد افتاد. بعد توی هال و پاای تلویزیون خوابش برد و من دیدم این ایده خوبیه برای اینکه عادت کنه با سر و صدا بخوابه و هر وقت خوابه ما از نفس کشیدن هم نترسیم! برای همین امروز هم نبردمش تو اتاق بخوابه، امروز حدود سه بیهوش شد، وسطش پا شد اومد توی بغلم دوباره خوابش برد، یه ساعتی اینجا بود دیگه خسته شدم گذاشتمش روی زمین و همچنان خوابه! آیا امشب خواهد خوابید که من بتونم پست نوزدهم در روز نوزدهم رو هم بذارم؟

پست هفدهم: یک روز خوب

امروز روز خوبی بود. البته صبحش ما سه نفر آدم عصبانی بودیم که هر کدوممون فکر می کردیم چرا اون یکی ها عصبانی اند. ولی بعدش همه با هم خوب شدیم. بعد هم من و مریم رفتیم مهمونی ناهار خونه جولیا یکی از هم کلاسی های پارسالم. بعد از یه خاطره ترسناک از پارسال، این دومین باری بود که من و مریم تنها میرفتیم جایی دور از خونه با وسایل حمل و نقل عمومی (تا جایی که من یادمه، ولی من خیلی حافظه مطمئنی ندارم!). و من نگرانش بودم و یکی از دلایل دنده چپم هم همین بود و هی یه صدایی می گفت کاش دعوتشون رو قبول نکرده بودم، میرم تنهایی توی راه بیچاره میشم و هیچکی نیست به دادم برسه و … ولی خوشبختانه مریم اصلا اذیت نکرد و خیلی راحت رفتیم. یه مسیر ۵۰ دقیقه ای با مترو داشتیم و بعدش هم یک ربعی اتوبوس. ایستگاه متروش اسم عجیبی داره

Elephant and Castle

من فقط فکر کرده بودم عجیبه ولی تو بحرش نرفته بودم. از ایستگاه که رفتیم بیرون این نما رو دیدم و کلی خندیدم. البته به اون اسم میاد ولی واقعا چرا؟! (فعلا حال ندارم برم دنبال ماجراش. عکس هم از من نیست، روش کلیک کنید میره به منبعش).

Elephant and Castleخلاصه این ورش به خوبی و خوشی گذشت و رسیدیم به خونه شون که ورودی خیلی قشنگی هم داشت. ابن عکس اون ورودی کوچه ماننده که ختم میشد به چند تا خونه. یکیشون هم خونه دوستم بود. این هم دوستمه کنار مریم. به اون رشته های سبزی که از روی کوچه رد شده نگاه کنید.

image

خلاصه ناهار خوردیم و رفتیم با دوستم یک پارک نزدیک خونه شون که تو راه مریم خوابش برد و منم با خوشحالی از همونجا سوار اتوبوس برگشت به سمت ایستگاه فیل و قلعه! شدم. مریم توی مترو بیدار شد ولی باز هم اذیت نکرد. چند جا هم به پله خوردیم که چون اینجا فقط یه نخود با مدینه النبی از نظر معنوی فاصله داره (حالا یک کم بیشتر یا کمتر، از بعضی جهات منظورمه!) هر بار اولین کسی که میدید ما پای پله سرگردونیم می اومد کمک و یک سر کالسکه رو می گرفت تا بریم یعنی حتی یک دقیقه هم معطل نشدیم.

بعدش هم در وبلاگ خونی یک پست درباره کتابم (حالا من میگم کتابم، ولی کتاب من نیست که، کتاب دو تا نویسنده بنده خداست و حوض نقره، ولی من واقعا از ترجمه اش لذت بردم و ترجمه ام رو هم دوست دارم!)، خوندم که خیلی بهم چسبید و واقعا روزم رو ساخت و خوشحالم کرد. دست نویسنده اش درد نکنه.

و بدین گونه یک روزی که با دنده چپ آغاز شده بود پایان خیلی خوشی داشت، اونقدر خوش که من اصلا نیازی نداشتم به اینکه در پست امشب چی بنویسم فکر کنم.

دا دا دا داااام-پست پانزدهم

خوب بالاخره دیستینکشن! هم در خونه ما رو زد. نمره پایان نامه ام شده ۷۳ و یک دونه دیستنکشن هم کنار مریت بقیه درسها نصیبم شد آخیش. (اگر این کلمات نامفهوم به نظر میاد این جا رو در مورد سیستم نمره دهی تحصیلات تکمیلی در انگلیس بخونید.)

قبلا با خودم قرار گذاشته بودم اگر پایان نامه ام دیستینکشن نشد بی خیال دکترا بشم چون واقعا اون حداکثر توان من بود و اگر بهش بالای ۷۰ نمی دادند یعنی خوندن علوم انسانی به این زبان و از اون مهمتر نوشتن در زمینه علوم انسانی به این زبان کار من نیست و بهتره بی خود خودم رو آزار ندم. ولی حالا اون بهانه هم از دستم رفته، و باید بشینم کار بسیار سخت پروپوزال نویسی و سی وی و هزار چیز دیگه نوشتن رو انجام بدم. برام دعا کنید!

روز دهم

می خواستم یه چیزهایی بنویسم اما به خصوص این روز ها دوست ندارم چرند و پرند بنویسم و وقت کسی رو تلف کنم، به خصوص وقتی حرفهای خیلی بهتری برای خوندن هست.
این پیشنهاد امشب من برای شماست اگر وقت مطالعه دارید. قبلا هم به یکی از نوشته های همین نویسنده توی وبلاگ دیگه اش، می، لینک داده بودم.الان چون با موبایل می نویسم و حال روشن کردن لپ تاپ ندارم لینک اون ها رو نمی گذارم ولی لینک پیشنهاد امروزم اینه

وبلاگ علی

این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست..

امروز به جای منبر رفتن یک کتاب خوب معرفی می کنم. امیدوارم فرصت کنید و بخونیدش.

مکتب در فرآیند تکامل

لینک دانلود

امیدوارم لینک دانلود فیلتر نباشه، ولی اگر بود با یک سرچ ساده می تونید پیداش کنید.