پست هفدهم: یک روز خوب

امروز روز خوبی بود. البته صبحش ما سه نفر آدم عصبانی بودیم که هر کدوممون فکر می کردیم چرا اون یکی ها عصبانی اند. ولی بعدش همه با هم خوب شدیم. بعد هم من و مریم رفتیم مهمونی ناهار خونه جولیا یکی از هم کلاسی های پارسالم. بعد از یه خاطره ترسناک از پارسال، این دومین باری بود که من و مریم تنها میرفتیم جایی دور از خونه با وسایل حمل و نقل عمومی (تا جایی که من یادمه، ولی من خیلی حافظه مطمئنی ندارم!). و من نگرانش بودم و یکی از دلایل دنده چپم هم همین بود و هی یه صدایی می گفت کاش دعوتشون رو قبول نکرده بودم، میرم تنهایی توی راه بیچاره میشم و هیچکی نیست به دادم برسه و … ولی خوشبختانه مریم اصلا اذیت نکرد و خیلی راحت رفتیم. یه مسیر 50 دقیقه ای با مترو داشتیم و بعدش هم یک ربعی اتوبوس. ایستگاه متروش اسم عجیبی داره

Elephant and Castle

من فقط فکر کرده بودم عجیبه ولی تو بحرش نرفته بودم. از ایستگاه که رفتیم بیرون این نما رو دیدم و کلی خندیدم. البته به اون اسم میاد ولی واقعا چرا؟! (فعلا حال ندارم برم دنبال ماجراش. عکس هم از من نیست، روش کلیک کنید میره به منبعش).

Elephant and Castleخلاصه این ورش به خوبی و خوشی گذشت و رسیدیم به خونه شون که ورودی خیلی قشنگی هم داشت. ابن عکس اون ورودی کوچه ماننده که ختم میشد به چند تا خونه. یکیشون هم خونه دوستم بود. این هم دوستمه کنار مریم. به اون رشته های سبزی که از روی کوچه رد شده نگاه کنید.

image

خلاصه ناهار خوردیم و رفتیم با دوستم یک پارک نزدیک خونه شون که تو راه مریم خوابش برد و منم با خوشحالی از همونجا سوار اتوبوس برگشت به سمت ایستگاه فیل و قلعه! شدم. مریم توی مترو بیدار شد ولی باز هم اذیت نکرد. چند جا هم به پله خوردیم که چون اینجا فقط یه نخود با مدینه النبی از نظر معنوی فاصله داره (حالا یک کم بیشتر یا کمتر، از بعضی جهات منظورمه!) هر بار اولین کسی که میدید ما پای پله سرگردونیم می اومد کمک و یک سر کالسکه رو می گرفت تا بریم یعنی حتی یک دقیقه هم معطل نشدیم.

بعدش هم در وبلاگ خونی یک پست درباره کتابم (حالا من میگم کتابم، ولی کتاب من نیست که، کتاب دو تا نویسنده بنده خداست و حوض نقره، ولی من واقعا از ترجمه اش لذت بردم و ترجمه ام رو هم دوست دارم!)، خوندم که خیلی بهم چسبید و واقعا روزم رو ساخت و خوشحالم کرد. دست نویسنده اش درد نکنه.

و بدین گونه یک روزی که با دنده چپ آغاز شده بود پایان خیلی خوشی داشت، اونقدر خوش که من اصلا نیازی نداشتم به اینکه در پست امشب چی بنویسم فکر کنم.

4 دیدگاه

  1. بابا دخترمون پارسال خیلی کوشولو بود، الان خانمی شده واسه خودش، با مامانش راه میاد عززززززززززززیزم:*

    هــــــــــــــــــــــه منم دیروز دقیقاً همچین روزی داشتم، یه روزی که با بدخلقیِ شدیــــــــــــــــــــد شروع شد و با یه حس فوق العاده خوب به ته رسید. با این تفاوت که در طولش اصلاً پام رو از خونه بیرون نذاشته بودم:)
    همزادیَت تا این حد یعنی؟:دی

    یه چیزی که مدتهاست ذهنم رو مشغول کرده اینه که من با مریم هیچ عکسی ندارم!
    تاااااااازه با مامانش هم خیلی خیلی کم عکس دارم! انقدر کم که باور کردنی نیست حاصل بیش از 10 سال (!!!!!!!!) همزادیَت باشه.
    یادم باشه اگه عمری بود جبران کنم:دی

    1. آره خانمی شده دخترم :))
      پس تقصیر تو بوده من صبحش عصبانی بودم! (خوب تو زودتر پا شدی!)
      واقعا خجالت نمی کشی؟ عکست با مریم کو؟ باز خدا رو شکر ما یه نوشهر رفتیم دو تا عکس با هم بگیریم D:

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.