هفته پر ماجرا

جشن شکوفه‌ها و هفته بعدش خیلی شلوغ بود و نشد بیام چیزی بنویسم. هر روز ۱۲۰ مایل رانندگی کردم که کم کاری نبود! اونجا هم که کلی کار ریخته بودند سرمون به علاوه دیدن آدمهای جدید و آشنا شدن با محیط و…. بعد هم در پایان هفته بعد از ارایه پر افتخار کار گروهی‌مون که… ادامه خواندن هفته پر ماجرا

جشن شکوفه‌ها

خوب فردا جشن شکوفه‌ها دارم و از این بابت نگرانم. اتفاق جالب دیگر این چند روز این بود که یه اوبر گرفتم راننده‌اش همسایه از آب در اومد. فعلا پیام دیگری ندارم، تا درودی دیگر دو صد بدرود

امیکرون و ملخک

بچه‌ها امروز رفتند مدرسه، و در شرایطی که در لندن از هر ده نفر یکی کرونا داره، اصلا امیدی به اینکه این بار وارد خونه ما نشه ندارم. دو سال جستی ملخک، آخر به چنگی ملخک

۸ ژانویه

چقدر این چند روز قبل و بعد از هشت ژانویه سخت میگذره هرسال انگار یه سنگ روی سینه آدمه و قلبش رو داره فشار میده. این نفرت از معدود احساساتیه که با تمام وجود ازش مراقبت می‌کنم.

خاطره نگاری

رسیدیم لندن توی پرواز مریم با دوستش یه مقدار بازی کردند. خونه‌مون باز بوی محمد اینا (صاحب قبلیش) رو گرفته بود. این بو رو هر بار میومدیم بازدید می‌شنیدیم. هر بار میریم مسافرت هم تو برگشت میاد. حالا نمیدونم بو برمیگرده یا دماغ ما فراموشش می‌کنه! و من هم به برکت اختلاف زمانی موفق شدم… ادامه خواندن خاطره نگاری

رزولوشن ۳۵ سالگی

در شب مبارک تولدم برنامه سال جدید رو این اعلام می‌کنم که هر شب پست بگذارم! باشد که رستگار شویم